تبليغاتX
دید و بازدید



دید و بازدید

کلبه ای ساخته ام از گل و گل×گل دوستان و گل من×یا دوست گویان بیایید×بوی تازه ای شاید خراباتم را



نگاشته مرا در  سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 12:42 دلداده ی مهدی

"ابوبصیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم : قربانت گردم ، كى فرج و گشایش باشد؟
فرمود
اى ابا بصیر! تو هم از جمله دنیا خواهانى؟
كسى كه این امر را بشناسد، براى او بواسطه انتظارش فرج حاصل شده."


اصول كافى جلد 2 صفحه 198 روایت 3

بهای ما بهشت است، اما خود را به کمتر از آن می فروشیم!
آیات خدا هستند و امام را برای دنیای خود می خواهیم؟
فرج و گشایش برای ما رهایی از گمراهیست.
با شناخت امام و عمل به دستورات الهی از مجرای مطمئن او به این آگاهی و رهیافت می رسیم نه با مهدی مهدی کردن! باید مهدوی شد!
در زمان جاهلیت هم مردم الله را می پرستیدند (یعنی خارج از مجرای وحی و امامت) و کنار آن بتهایی هم بود برای مقاصد دنیایی. این است برخورد اهل دنیا با دین!
ائمه ی اطهار تنها مجرای خدا شناسی هستند و هرکس از راهی دیگر رفت گمراه خواهد شد.
خداوند خیری در مخالفت با آنان برای بندگانش قرار نداده است.
واضح است حقیقت هرچه بیشتر مورد تحقیق واقع شود آشکار تر شود و اهل تحقیق و دانش راستین به گمراهی نرسند.





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 2:58 دلداده ی مهدی

¤
¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤

¤ هنر آن است که بمیری
¤
¤ پیش از آن که بمیرانندت
¤
¤ پس هنرمندانه بمیریم
¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
¤ ¤ ¤
¤





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 0:8 دلداده ی مهدی

خدایا!
خدای مهربانم!
دلم برایت تنگ شده!
اینجا برایم شده مانند همان چاهی که دردها  را باید در آن ریخت تا بر سر سجاده فقط گفت یا غیاث المستغیثین!
از آنگاه که انسان خود را شناخت
و یکی از پدران من خواست تا هدیه ای را برای رضای تو و دیگری برای رضای دلش آماده کند
اوضاع ما این شد که می بینی!
اما مگر تو آن روز هم همین خدا نبودی؟
همین خدایی که می گویی من می بخشم! من بلندترین بخشنده ام! تنها من می بخشم؟
پس چرا او برادرش را کشت؟
این زندگی بی ارزش چه دارد که هنوز برادرها را می کشند؟
خدایا تو چه می کشی از اینهمه کفران نعمت پدران و برادران و فرزندان من؟
از کفران نعمت من چه می کشی؟
خدایا دلم برایت تنگ شده! خیلی ها! خیلی !!! ...
اینهمه "ایسم" ردیف کردند که برابر تو بایستند؟
دنیا طلبان فکر می کنند با رسانه و تبلیغات می توانند تلاش هم زمان با انتظار را لجن مال کنند!
فکر می کنند این هم مانند روش آن برادران ناخلف ره به ناکجا آباد می برد
برای ما فیلم می سازند! از سالهایی که به سختی به یاد دارم عده ای ابله می نشستند و نوستدراداموس ها را با مغزهایی در نهایت کوچکی می نگرسیتند!
توهم آنکه ستاره شناسی یهود و عدد بازی پیش گویی می کند!
نمی دانند که این خود آنها هستند که بهشت و جهنم دنیایی و اخروی را رقم می زنند؟
نمی دانند که با این رسانه نگری ها ملعبه ی عده ای فیلسوف از نوع ضد خدا شده اند؟
مگر تو به آنان نگفته ای تو هر آنچه بخواهی می کنی؟ مگر نگفته ای همه چیز را از تو بخواهند؟
پس چرا اینان فکر می کنند تو در این جهان مفعولی و اینان فاعل؟
چرا فکر می کنند حجت تو را اینان می توانند ظاهر کنند؟
چرا فکر می کنند اینان هستند که شرایط را تعیین می کنند و آن هم بر خلاف جهتی که تو گفته ای؟
چرا بلاهایی را که بر سر مردم می آورند به حساب هزاران سال گناهشان می گذارند؟
مگر این بیچارگان چه گناهی کرده اند؟
مگر نه اینکه مانند گوسفند به هر طرف که علف برود می روند؟
مگر نه اینکه برای این بیچارگان آنقدر نیازهای طبیعی تنگنا ایجاد کرده که به آزادی فکر و عقیده نظر نمی کنند؟
دیگر این بیچارگان چه خطری دارند؟
خندیدن اینان هم شده جرم نابخشودنی؟
هرکس از راه می رسد تصمیم می گیرد اینان را بخنداند و بگریاند!
یکی با تنبور و نی سنتی می گریاند و یکی با پاپ و جاز و متال و ترنس متال و راک و ... می خواهد بخنداند و از خود بی خود کند!
یکی بوف کور می نویسد و دیگری هرچه صلاح بداند!
تو چقدر مظلومی خدای من!
دلم برای تو تنگ شده! خیلی ها! خودت می دانی چقدر!
کسی را جز تو نمی بینم که درد دلم را بگویم اینها را هم چرا می نویسم نمی دانم!
پس تو با اینهمه قدرت و رحمت و روزی رسانی و گره گشایی در تفکر این به ظاهر اندیشمندنان کجا قرار داری؟
اینان مدعی فلسفه و عرفانند! هر کس به فراخور فهم ناقصش!
خدایا تو که بازیچه نمی شوی! اینها چقدر ابلهند که می پندارند تو را می توانند بازیچه کنند!
تو مکر را آنگونه باز می گردانی که فکرش را نمی کنیم!
آنچنان با یک پشه یک امپراطوری را زیر و رو می کنی که هیچکس تصورش را هم نمی کند.
من نمی دانم این ضدانقلاب ها با ترویج آنتی پارلمانسیم به نام اسلام و ولایت چه می خواهند بکنند!
یا قرار دادن ولایت در برابر ولایت چه می خواهند بکنند؟
تا آنجایی که من می دانم برای آنکه آنچه تو می گویی انجام شود باید عدالت و اخلاق برقرار شود.
با ولنگاری نه حق تو محفوظ است و نه حق مردم و نه حق شخص.
حالا اینان چگونه بین ولنگاری و تهذیب نفس جمع می زنند؟ من نمی دانم!
اما تو می دانی!
اگر اینان استمساک به غیبت امام را نداشتند به چه چیز برای منفعت طلبی و دنیا پرستی چنگ می زدند؟
البته تو می دانی که این همان شیوه ی بنی امیه و بنی عباس و بنی مروان و امثالهم است. صفویه و قاجاریه و پهلوی ها هم همینگونه بوده اند.
مابین اینها هم همینطور بوده! اما چرا اینان حاضرند در سایه ی معاویه ها زندگی کنند؟
چرا حاضرند با خیانت به حق همسایگان و مردم کشورشان منافعشان حفظ شود؟
خدایا! دشمنان تو ابلهند! تو را شکر می کنم!
قیاسی که اینان می کنند مقایسه ی بین ادیان منحرف و دینی است که خون عدالت خواهی برایش ریخته شده.
اینان می خواهند با گذار از آنچه اسقف گرایی می خوانند به جایی برسند که نسلشان مانند آل سعود بر بیت المال حکومت کند.
اینان که در فکر جایگزینی سوسیالیسم به جای اقتصاد سالم هستند نمی دانند در مقابل مردم ایستاده اند که عیال تو هستند!
اینان که به قول امام خمینی دزدانی هستند در لباس آخوند، فکر می کنند با احادیث جعلی شان عقلها تعطیل می شود؟
فکر می کنند فکر نمی کنیم؟
نمی دانند که هر سال نزدیک محرم که می شود، فرق بین کوفیان و کربلائیان را مردم در خیابانها می بینند!
و امسال بسیار آشکارتر می بینم شمشیرهایی را که سالها تربیت شده اند اما نمی دانند هرچقدر هم که نامه بنویسند کربلایی در کار نخواهد بود.
دلم برای جوانانی که فکر می کنند با سوزاندن دنیا و آخرتشان به دین خدمت می کنند می سوزد!
خدایا دلم برای تو تنگ شده، برای امام کربلائیان هم تنگ شده.
دلم برای روزهایی که با گاری نوشابه فروش ساده ی محله از خیابان پر از آب، مجانی رد می شدیم و به مدرسه می رفتیم تنگ شده!
دلم برای روزهایی که با دستان کوچکمان برای مردانی بزرگ نامه می نوشتیم تنگ شده!
دلم برای آنهمه مردم مهربان که به همه یا عمو می گفتم یا خاله تنگ شده!
نمی دانم! روزی بهترین حیوانی که می شناختم سگ بود و امروز بدترین!
روزی به چشمم موجودی دوست داشتنی بود و امروز شناختم به من می گوید آن به موجودی دیگر بیش از من وفادار است!
خدایا! ای کاش همه ی ما به تو بیش از دیگران وفادار باشیم تا هیچ کس از ما نترسد!
خدایا دل تو برای ما تنگ شده نه؟
می دانم! اما همه ی ما را ببخش و می دانم که می بخشی!
با اینهمه شرمندگی از بخشش تو چه کنیم؟ ...


درويکرد:انتظار و عشق

    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  شنبه 18 مهر1388 ساعت 12:26 دلداده ی مهدی

محصولات و صنعت مواد غذایی یکی از پر سودترین، بدون رکودترین و پر مشتری ترین رشته های اقتصادیست.
اگر از یکی از کسانی که در این رشته فعالیت می کنند پرسیده باشید و بخواهد واقعیت را بگوید، شما را تشویق به تاسیس یک سوپرمارکت، پیتزا فروشی، آب میوه فروشی و یا به فراخور اوضاع مادیتان فروشگاه زنجیره ای خواهد کرد.

نیاز غذایی انسان مانند نیازهای درمانی چیزیست که هیچگاه انتها نخواهد داشت. البته انسان درد را تحمل می کند اما گرسنگی را خیر!

در سبد غذایی و پیش غذایی و پس غذایی ما ایرانیان، مانند بسیاری از مردم جهان، موادی وجود دارد که نه تنها ارزش غذایی ندارند بلکه با مصرف آنها ارزش غذایی مواد اصلی نیز از بین می رود.

در اصل ما طعم را جایگزین ارزش مواد غذایی می کنیم. از تنقلات و چیپس و پفک گرفته تا چای که همیشه سعی می شود یک جوری برایش ارزشی تراشیده شود.

حال آنکه نه تنها گرم خوردن، نزدیک به غذا خوردن و شرایط دیگر نوشیدن آن مضراتی دارد، انواعی از آن نیز به خودی خود مضرات خاصی را برای سلامت ما خواهد داشت!

اما علت چیست؟

همانطور که ذکر شد صنعت مواد غذایی یک از پر سود ترین صنایع است و چای در سبد غذایی ما جایگاهی بیهوده دارد. به شکلی که میهمان را به صرف چای و شیرینی دعوت می کنیم و اولین آشنایی ها و عزا ها همواره رنگ بی خاصیت این نوشیدنی را به خود گرفته اند.


برای مواد غذایی، دارویی، آرایشی و بهداشتی موازین خاصی برای تولید، نگهداری، فروش، حمل، واردات، صادرات و ترخیص وجود دارد و ادارات مختلفی درگیر با این روند هستند.

تاخیر در رساندن محصول به دست مصرف کننده همواره نوعی ضرر به حساب می آید و بدتر آنکه گاهی به علت کیفیت نامناسب، افراد سودجو سعی می کنند کلیه موازین را با یک ترفند دور بزنند!

قاچاق!


خبرگزاری ایرنا در سی ام شهریور ماه 1388 اعلام کرد 70 درصد چای موجود در بازار به شکل قاچاق وارد شده و متاسفانه دولت با قاچاقچیان عمده برخوردی نمی کند!

از سویی 220 هزار تن چای داخلی هم در انبارها فاسد شده و غیر قابل استفاده است.

در نتیجه نه تنها چای وارداتی به دلیل همان میان برهای بهداشتی غیر قابل مصرف است، صنعت چای داخلی نیز از بین رفته.

همچنین در خبرگزاری مهر آمده بزرگترین مجتمع بسته بندی و فناوری چای کشور در گیلان ساخته می شود!

سوال مهم آن است که کدام چای را می خواهیم بسته بندی کنیم؟

همان چای هایی را که دولت برای خرید آن 505 میلیارد ریال به چای کاران گیلانی پرداخته است؟

خواننده ی گرامی! تصور می کنید این چای را که مانند ماشینهای RD حتی افغانستان هم باز می گرداند کسی جز شما مصرف خواهد کرد؟ آیا تمام این 220 یا 170 هزار تن با ضرر بسیار تبدیل به خوراک دام می شود؟

همچنین آقای ایرج هوسمی رییس اتحادیه چای کاران گفته اند چای های انبار شده فاسد هستند و چای رایگان ایرانی توزیع می کنیم! ممنونیم که گربه هایی هستند که برای رضای خدا موش می گیرند!

این در حالیست که در خبرهای منتشره در سال 1384 خواندم: "طبق اعلام وزارت بهداشت ؛ عرضه چاي هاي بسته بندي شده جيهان ، زرين ، الوكوزي ، محسن ، اكبر، محمود، دو غزال و احمد غیرمجاز اعلام شده است"

در چهار سال گذشته شما کدامیک از چای های فوق را مصرف می کردید؟؟

آیا فکر نمی کنیم چایی که خیلی سریع رنگ بدهد دارای رنگهای خوراکی و حتی غیرمجاز است؟

برای آنکه زنده بمانیم، بیاییم چای ننوشیم!

عروس خانمها هم برای رضای خدا به جای چای شربت آبلیمو و آن هم از لیموی تازه به خانواده ی داماد تعارف کنند. اگر گفتند چرا؟ لینک این مطلب را به آنان بدهند. از آشنایی خوشحال خواهم شد!

گل گاو زبان و دیگر گیاهان سنتی را هم به خوبی می توان جایگزین این کالای اساسا وارداتی نمود!

در مورد برنج هم بعدها خواهم نوشت ...





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  پنجشنبه 9 مهر1388 ساعت 13:56 دلداده ی مهدی

دکتر سید بزرگ محمودی

نمی دانم چه بنویسم
مد شده که منطق برای توجیه باشد
اما من هیچ توجیهی ندارم که برای سید بزرگ چیزی ننوشتم
هیچ توجیهی
کسالتی بود و نتوانستم قدم به قدم بستگان تا مزارش بروم
شاید نتوانسته بودم بپذیرم او هم رفت پیش بقیه ی مهربانها
شاید
شاید هنوز منتظر بودم که هر وقت بروم پشت در اتاق عمل
آن کفش پوشهای سبز سیدی را بپوشم
و دکتر با سری به نشانه ی خضوع به زیر
و چشمانی که از بالای عینکی به نشان سالها تلاش علمی ضخیم شده بود و به من می نگریست
بیاید و بگوید سلام آقا مهدی مامان خوبه؟ بابا! عمو! بی بی!
من هم بگویم سلام دایی همه خوبن به خوشی شما همه خوش هستن! ...
هر وقت یک حسی داشتم برابرش
اما او همیشه یک بزرگ بود همین
از لای قرآنش ده تومانی و بیست تومانی ای به نشانه ی عیدی به من بدهد
نه بگوید خودت یکی را بردار
و من تشکر کنم
مردی را که آنهمه در رسانه ها با طبل و دهل معرفی کردند
در خانواده های ما مهربانی بود که حتی برای رفع درد مفاصل و ماهیچه های بستگان هم سالها یک  تخصص کسب کرده بود.
مردی که دردش را نمی گفت و برای دردهای دیگران آمده بود و ماند و رفت.

برادرم شعری برای عشق مشترکمان گفته بود که یک بندش برای همه ی این نازنین ها صدق می کند

آنکه خود لبریز از هر درد بود  ... مرهم و سنگ صبور خلق بود

دایی جان، جایت همیشه سبز خواهد بود




درويکرد:انتظار و عشق

    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 3 مهر1388 ساعت 22:20 دلداده ی مهدی



فراغ: چهارم مهر هشتاد و شش یا چهاردهم رمضان 1428
فراق: پنجم مهرماه هشتاد و شش یا پانزدهم رمضان 1428 شب ولادت امام حسن مجتبی
سومین شب: هشتم مهرماه هشتاد و شش یا هجدهم رمضان 1428 شب ضربت خوردن آفتاب اول
هفتمین شب: دوازدهم مرماه هشتاد و شش یا بیست و دوم رمضان 1428 شب قدر سوم ماه رمضان
عروج عشق آسمانی من: چهاردهم آبانماه هشتاد و شش یا بیست و چهارم شوال 1428 شب عروج آفتاب ششم

یادش گرامی و جایگاهش همواره سبز باد




درويکرد:شخصی

    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 3 مهر1388 ساعت 21:32 دلداده ی مهدی



بار دگر کتاب دلم را مرور کن

از فصل فصل خاطره هایم عبور کن
در خوابهای من ز چه تکرار می شوی
یک شب میان اتاقم ظهور کن
طاهای من تمام غزلهای من توئی
خود را میان دفتر شعرم مرور کن




درويکرد:انتظار و عشق

    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 21:45 دلداده ی مهدی

ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور

در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي

بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق ترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گُردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند؟؟؟؟
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند ...
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.

و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك متر و شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

محمد حسین جعفریان شعرش را خواند
و پیرش 
در دلش زار می زد
اما مانند همیشه می بایست لبخند بزند.
گفت : بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.
می دانی جرا؟
شاید اینها یادشان بماند و بدانند اینها که بودند و کیستند !!! ...

+ پی نوشت: غرض از کلمن را نمی دانستم. مثل همیشه یک سرچ ساده و به جوکهایی برخوردم و دیدم چه آسان بی خردان و نامردان به مردان و زخم و دردشان می خندند!
می دانی چرا به منِ جانباز می گویند کلمن؟
اگر من را که دست و پا در بدن ندارم نیک بنگری شباهتی بسیار به کلمن می بینی!
مخصوصا وقتی هرجایی ببرند مرا و کنار گلدان و تریبون و صندلی ها بگذارند ...





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 5:57 دلداده ی مهدی




امروز سحر بوي حرم گرفته منزل
در تاب و تبم تا كه ببينم حرم دل
گويم كه بيايم به درون به رو سياهي؟
گويي كه بيا شيعه ي من خسته ي راهي 




درويکرد:انتظار و عشق

    لينک مطلب