تبليغاتX
دید و بازدید



دید و بازدید

کلبه ای ساخته ام از گل و گل×گل دوستان و گل من×یا دوست گویان بیایید×بوی تازه ای شاید خراباتم را



نگاشته مرا در  شنبه 7 آذر1388 ساعت 4:16 دلداده ی مهدی

چگونه تبریک عید می گویی
اگر من خواهر و برادری از دست داده باشم
چگونه بجای تسلیت به من تبریک عید می گویی؟
آری! من خواهر ها و برادر ها از دست داده ام!
آن روز که از قم به تهران می آمدم
مردی عرب زبان با من هم سفر بود
و به زبان غربی ها توانستیم برادری خود را از لابلای کلمات بیابیم
می رفت به زیارت برادر کریمه ی اهل بیت
می رفت به مشهد و قول داد مرا دعا کند
من برایش یک کد موبایل اعتباری وارد کردم
و او به شکرانه مرا میهمان کرد
گفت چه دوست داری؟ آب میوه، غذا
گفتم Just Watter, My Brother
فقط آب ای برادرم
و او نگاهی معنی دار کرد
گفتم انا من ابناء المحدث الجزائری. من از فرزندان محدث جزایری هستم
و او گف نایب الزیاره خواهد بود و آب مهمان شدم
آب! آن چیزی که از امام زمانی در سال 61 دریغ کردند.
چه کسانی؟ آنها که پیرو کشندگان اهل بیت بودند!
آنها که امام زمانشان را برای مقام و منصب می خواستند
آنها که می ترسیدند اگر او به کوفه برسد دستهایشان از بیت المال کوتاه شود
دروغها و خیانتهایشان بر ملا شود
خیانتهایشان به جزا برسد
و بیت المالی که به عدالت تقسیم می شد از کفشان در آید
اینان را چه کار با امام زمان؟
ورود او به شهر منتظران تنها ضرر بود برای کوفیان
و امروز پیروان همان نقاب زنندگان و نان علی در کودکی خوران
برادران و خواهران مرا در یمن قتل عام می کنند!
ما نشسته ایم و علم و کتل و زنجیر آماده می کنیم.
امیدوارم هیچ یک از شما غم عزیز نبینید!
لعنت بر دودمان پهلوی خائن! که تنها چیزی که بر جا گذاشت پرده ی نامردانه ی ناسیونالیستی بود!
استعمار در جامعه اعراب وحشی و نامتمدن تخم پان عربیسم را کاشت و در میان ایرانیان نادان تخم آرایی گری و در این میان ما که به سوی یک قبله نماز می خوانیم. پیامبر و اماممان یکیست و در حج روی هم را می بوسیم و در آغوش می فشاریم و یا رب و لبیک اللهم لبیک را باهم و با لهجه هایی مختلف و متضاد فریاد می کنیم،
شدیم دشمن و غافل از برادر و خواهر!
وای برما که چه آسان روزگار قشنگمان را به کوتاهی هایمان سیاه می کنند و عیدی برایمان نمی گذارند!





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 0:36 دلداده ی مهدی


جلوه ای دیگر از ایثار و مردانگی، شهید سرلشکر حسین لشگری
از شکوه ایران اسلامی در دفاع از ارزشهای بلند خود در طول تاریخ به پیشگاه پروردگار مشرف شد.

تشییع پیکر این پرچم ایران، امروز، 9 صبح روز چهارشنبه 21 مرداد از مقابل ستاد نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، واقع در خيابان پيروزي تهران خواهد بود.


شهید سرلشکر حسین لشگری

او متولد ۱۳۳۱، در زمان اسارت ۲۸ ساله و دارای درجه ستوان یکم، و خلبان هواپیمای F5 بود.

تاریخ و چگونگی اسارت
سقوط هواپیما بر اثراصابت موشک عراقی
در 27 شهریور 1359
در حال انجام سیزدهم ماموریت خود
در محور "زرباطیه"، در نزدیکی مهران
با سرعت 980 کیلومتر بر ساعت!
ارتفاع Eject هشت هزار پا بود و زنده ماندن خلبان در آن شرایط جوی شبیه معجزه است.

جالب آن است که حتی لاشه ی هواپیمایش نیز بر روی تناکهای عراقی سقوط کرد و موجب انهدام تعدادی از آنها شد.

شیرین ترین خاطره اسارت، "آزادی خرمشهر"
او می گوید: عراقی ها به "ایران" می گفتند "خمینی"، یک سرباز گفت: خمینی هرچه مردم ایران بوده، ریخته توی خوزستان، و ما را از خرمشهر بیرون کرده البته من به این خبر اعتماد نکردم و با رادیویی که خودم به طور مخفیانه ساخته بودم، خبر آزادی خرمشهر را شنیدم و این خوشحال کننده ترین خبر برای من بود.

شرایط و قیاس نیروی هوایی ایران و عراق
سیستم نیروی هوایی عراق "روسی " بود و شوروی ها آن را برای عراق طراحی کرده بودند، ولی سیستم هوایی ایران، آمریکایی بود و سیستم هوایی آمریکا در همه دنیا تک است، تجهیزات و امکانات هوایی ایران را بعضا خود آمریکایی ها یا فقط اسرائیل داشتند، این بود که عراقی ها به شدت از نیروی هوایی ایران حساب می بردند، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی در همان ماههای اول جنگ یک ضرب شصت حسابی به عراق ی ها نشان داد و پایگاه H3 که مقر مهم نیروی هوایی عراق بود را بمباران کرد.

بهترین عیدی 18 سال اسارت، "یک نصفه لیوان آب یخ!"
او می گوید: عید سال 74 بود، سرباز نگهبان عراقی یک لیوان آب یخ خورد و می خواست باقی مانده آن را دور بریزد، نگاهش به من افتاد، دلش سوخت و آن را به من داد، من تا ساعت ها از این مساله خوشحال بودم، این را بگویم که من 12 سال در حسرت دیدن یک برگ سبز، یک منظره بودم، حسرت 5 دقیقه آفتاب.

نظر او درباره جنگ و شروع آن
جنگ عراق علیه ایران، یک سری مقدمات داشت، مثل یک دعوا که اولش با اخم و تهدید و جنگ لفظی است و بعدا به دعوای فیزیکی منجر می شود، جنگ هم این حالت را داشت، عراق قبل از شروع رسمی جنگ در 31 شهریور 59، شروع به خرابکاری وسیع و تحریک قومیت ها و همچنین تجاوزات هوایی و حمله به پاسگاههای مرزی ایرانی کرد تا اوضاع ایران را بهم بزند، جنگ عملا از اول سال 59 شروع شده بود.

از نظر نظامی نیروی هوایی ایران باید نوعی "بازدارندگی" ایجاد می کرد و در ازای حملات مداوم هوایی عراق ، پاسخی به آنها می داد، ماموریت او هم از این جنس بود.

نظر امام خمینی در مورد جنگ، از زبان شهید
امام(ره) گفتند که جنگ برای ما نعمت است، من در اسارت معنی این را فهمیدم،من در اسارت ، زندگی را دوباره شناختم، خدا را دوباره شناختم، خودم را دوباره شناختم.

زمان آزادی  از اسارت
او می گوید: من اولین خلبان اسیر ایرانی بودم و آخرین اسیری هم بودم که آزاد شدم،هفدم فرودین 77 ، بعد از 18 سال اسارت آزاد شدم.
بعد از آزادی ، باز هم با هواپیمای نظامی پرواز نداشتم. چون هزینه هر ساعت پرواز هواپیما، چیزی حدود نیم ملیون تومان است، برای چه باید این هزینه را به بیت المال تحمیل کنم؟ باید جوانان و خلبانان نسل امروز تمرین کنند و پرواز را یاد بگیرند.

تاریخ و علت شهادت
یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ در اثر عوارض شکنجه ها و سختی های 18 سال اسارت طاقت فرسا به درجه ی شهادت نائل آمد. او کسیست که طولانی ترین زمان را در چنگ زندانهای عراق به سر برد و رهبر انقلاب او را سیدالاسرا نامدیدند.

شکنجه هایی از انواع روانی و فیزیکی ، بازجویی های شدید ، بی خوابی ، توهین، شوک برقی و اعدام صوری، اندک آزاری بود که او آنها را به علت نپذیرفتن خفت (پناهندگی، وعده تحصیل در دانشگاههای عراق و ازدواج با هر دختری که می خواست) 18 سال تحمل کرد و مردانه ایستاد و ننشست.

آیا جنگ و این دفاع مردانه و جانانه چیزیست جز افتخار برای ایران تا ابد؟

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا، بل احیاء عند ربهم یرزفون ...





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت 2:30 دلداده ی مهدی

پیش از جنگ، در شهر بندری و گمرکی خرمشهر، بر خلاف امروز، چیزی که دیده می شد آبادانی بود و مردمی که زبان و دلشان باهم یکی بود.

آنچه که امروز بر جای مانده تعداد اندکی از آن مردم و پیشرفت کند بازسازی این شهر است، که با وجود بخشودگی های گمرکی این بندر هیچگاه به رونق آن روزها باز نخواهد گشت. علت آن هم این است که برای واردات و صادرات، بنادر درگیر جنگ، ۸ سال کارایی خود را از دست دادند. این فرصت مناسبی بود تا بنادر دیگر که امروز فعال شده اند جای آنها را بگیرند.

و این ابتدا و پایان این داستان است تا امروز.
و اما داستان خرمشر، شهر مادری من:

پیش از انقلاب، جوانانی که به مرز دانشگاهها می رسیدند به ناچار به شهرهای دیگر چون شیراز و تهران و اصفهان و ... به همراه خانواده ها و یابه تنهایی مهاجرت می کردند و خانواده ی مادری من هم از این گروه خانواده ها بودند که برای ادامه تحصیل فرزندان شهر تهران را انتخاب کردند.

چند سال پیش ازانقلاب و هم زمان با تحولات اجتماعی و سیاسی ایران، این نقل مکان به صورت موقت صورت گرفت و چند نفر از خانواده در دانشگاههای تهران مشغول به تحصیل شدند.

مادر دو سال پیش از انقلاب و پس از ازدواج از کشور خارج شد و در تیرماه ۱۳۵۸ که به ایران بازگشتیم، به علت استقرار مجدددر تهران، شروع جنگ، مقاومت مردان هم بازی کوچه های کودکی و سقوط شهرش را ندیده بود.

خرمشهر در چنگ ارتش بعث افتاد و اهالی شهرهای درگیر با جنگ را جنگ زده می نامیدند!

محمود و محمد جهان آرا و دیگر رزمندگان خونین شهر از بچه های همین شهر بودند.
مادر می گفت محمد از همان بچگی ها با بقیه فرق داشت. محمد آدم متفاوت و سر به زیر و محجوبی بود.

محمد جهان آرا متولد ۹ شهریور ۱۳۳۳ و دیگر هم رزمان آنان تقریبا در یک گروه سنی بودند. جوانانی زیر۳۰سال.

مادر کودکی تا جوانی اکثر آنها را دیده بود. زندگی در شهری مانند خرمشهر و مردمان خون گرمی چون مردم خطه خوزستان مانند زندگی در یک خانواده ی بزرگ است که همگی از احوالات یکدیگر با خبرند.

آنچه که من به یاد دارم روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ حدود ساعات عصر است که پدر با جعبه ی شیرینی به خانه آمد و اشک در چشمان او و مادر حلقه زده بود که خرمشهر آزاد شد.

در آن روزها نمی دانستم چه می گذرد، امروز که می نگرم:
تاریخ شهادت سید حسین علم الهدی و یارانش از جمله سید محمدعلی حکیم: کربلای هویزه ۱۶ دی ۱۳۵۹
تاریخ شهادت محمدجهان آرا: ۷ مهر ۱۳۶۰

و بسیاری دیگر از آنانی که جنگیدند تا پای ناپاک دشمن از وجب به وجب خاک شهرشان خارج شود، نبودند و طعم شیرین آزادی با زهر فقدان این مردان بزرگ تاریخ عجین می شد. البته ما وجود آنان را نمی بینیم و این به علت حجاب تن و چشم و عمل ماست.

از دیده ی مادر که می نگرم، در روز ۳ خرداد ۱۳۶۱ هم خوش بود و هم غمگین. و کودکی شش ماهه را نیز می پروراند. واقعیت آن است که این انسانها را تجربه نخواهیم کرد. راستای قامت آنان در این طوفانها مثال نخلهاییست که هنوز با آنکه سر بر پیکرشان نیست، ایستاده اند و فریاد مظلومیت مردم خوزستان را در فضای تاریخ طنین انداز می کنند.

و خرمشهر پس از ۲۱ ماه اسارت از بند متجاوزین خارج شد اما آنچه دل مرا به درد می آورد آن است که با وجود سفرهای متعددی که به شهر مادری ام کردم، هرگاه از او می خواستم به همراه من بیاید و پس از سالها این شهر را دوباره ببیند، می گفت: "بیایم چه را ببینم؟"

آری پایان داستان همانیست که امروز شما در کوچه های این شهر می بینید.
نبود آب بهداشتی، فقر، آثار بی شمار خرابیهای جنگ و محرومیت و استضعاف.

به امید روزی که شهرهای تخریب شده، کاملا باز سازی شوند...




    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  یکشنبه 6 بهمن1387 ساعت 21:35 دلداده ی مهدی

امام حسين عليه السلام:

خدايا،  آنكس كه تو را دارد چه ندارد و آنكه تو را ندارد چه دارد؟

(فرازي از دعاي عرفه)





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 27 دی1387 ساعت 15:16 دلداده ی مهدی

به نام خدا

يهوديان به نسبت ديگر اقوام و مذاهب، در تمام دنيا اقليت هستند اما چيزي كه جالب است آن است كه اين اقليت معمولا در بالاي هرمهاي مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و ... قرار مي گيرد.

براي آنها مليت مطرح نيست. آن چيزي كه مهم است تفكري بر پايه ي اصالت مذهبي و رسيدن به اهداف همگن به هر شكل ممكن است.

اسراييليها نسبت به ديگر مردم جهان در برخي زمينه ها فعالتر هستند و يا به دليل جمعيت اندك آنان، درصد فعالان آنان بيشتر خودنمايي مي كند.








نگاشته مرا در  جمعه 13 دی1387 ساعت 16:16 دلداده ی مهدی

آماده باشيد اي مسلمانان!
يا ايها المسلمون! اعدوا لهم ما استطعتم من قوة!

Muslims! Be Prepared !

آماده باشيد. اعدوا . Be Prepared

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ (شعراء۲۲۷)

Save those who believe and do good works, and remember Allah much, and vindicate themselves after they have been wronged.
Those who do wrong will come to know by what a (great) reverse they will be overturned! (Holy Quran,Shoaraa 227)

مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام مى‏دهند
و خدا را بسيار ياد مى كنند، و به هنگامى كه مورد ستم واقع مى‏شوند به دفاع از خويشتن (و مؤمنان) برمى‏خيزند؛
آنها كه ستم كردند به زودى مى‏دانند كه بازگشتشان به كجاست! (شعراء 227)








نگاشته مرا در  جمعه 13 دی1387 ساعت 15:34 دلداده ی مهدی

Gaza, غزه

پروردگارا!
ما مظلوم واقع شده ايم
پس ياريمان رسان

اميدمان از همه بريد
مگر از تو

يا غياث المستغيثين
اي فريادرس به فريادمان رس!





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  دوشنبه 9 دی1387 ساعت 17:27 دلداده ی مهدی

بسم رب الشهداء و الصديقين

هنوز فرياد آسمان از ريخته شدن خون هابيل توسط قابيل شنيده مي شود
هنوز صداي كشته شدن چهل پيامبر در يك شب توسط قوم بني اسرائيل به گوش مي رسد
هنوز فرياد فزت و رب الكعبه از محراب مسجد كوفه در ملكوت مي پيچد
و هنوز بايد گفت لا يوم كيومك يا اباعبد الله
انتهاي ايثار و شناخت يك مسلمان از رضا به رضاي خدا
و مجاهده در راه او شهادت به فجيع ترين شكل
و ريخته شدن خون خدابر زمين است
و اين
ارتباطي به دين و مذهب ندارد
كه سني و شيعه
و بودا و ترسا
همگي دريافتند بايد براي سربلندي تا آخرين قطره ي خون
بر شمشير و سلاح تكيه و ايستادگي كرد
و اگر دست تو را قطع نمودند
با باقيمانده ي دستت بر ظلم هجوم ببري
الله كبر
و امروز
غزه
در خون مي غلطد
برادران شيعه و سني و مسيحي ما
در چنگ حيوانات انسان نما
دژخيمان و هيولاهايي كثيف تر از پست ترين نجاسات
گرفتار آمده اند
غزه
پيش از آنكه انقلاب ايران ثمري داشته باشد
كمك امام خميني رحمت الله عليه متوجه قبله ي اول مسلمين بود
و اين سياست نيست
عين مسلماني ماست
الجار ثم الدار
اول همسايه و سپس خانه
من به چشم خود ديده ام كه اگر به برادر خود آنچه نياز دارم ببخشم
خداوند مرا در روز نياز بي ياور رها نمي كند
و اگر او را رها كنم
زباني براي درخواست من از خدا نمي ماند
به چه رويي از خدا بخواهم
آنگاه كه چشم بنده ي خدا به دستانم نااميد مانده باشد
و در رحمت خدا از دعاي دل مردمان است
اي دوستان
اي مردم
اي كساني كه نوشته ي من را مي توانيد بخوانيد
امروز چشمان مردم غزه به دستان شماست
كه امروز كربلا آنجاست
حسينيه هاي خود را در نواره ي غزه برقرار كنيد
پول براي اطعام و پرچم ندهيد
كه مسلمانان قرباني مي شوند
همين





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 21:9 دلداده ی مهدی

عمليات فتح المبين

img/daneshnameh_up/0/00/FathOperation01.jpg

با خاتمه يافتن عمليات طريق القدس، ...








نگاشته مرا در  شنبه 4 آبان1387 ساعت 21:1 دلداده ی مهدی

تا صبح بيدار بودم
نماز خوندم
ساعتو تنظيم كردم
كه هشت و نيم زنگ بزنه
زنگ زد اما تو خواب خاموشش كردم
بيدار شدم ديدم ده شده
زنگ زدم آژانس
سوار شدم رفتيم انقلاب
خيلي ماشينا اومده بودن و عقب مونده بودن
هي با خودم مي گفتم چرا خواب موندم؟
اگر نرسم چي؟
يه كم فكر كردم
ديدم اگر زود مي رسيدم
به خاطر درد پام
زياد نمي تونستم تشييع كنم
شهدا راضي نبودن زياد راه برم
(گفت: رسيدي بهشون؟)
گفتم: آره
يه كم مونده به دانشگاه رسيدم
كيك و آب ميوه همبهم دادن
ميوه و شيريني بهشتي نبود
اما مال حلال بود
تقاطع اميرآباد و فاطمي پياده شدم
بسته بودن راهو
انگار صحراي محشر بود
مردم با لباساي مشكي
پراكنده
مي رفتن بالايي
ازكنار مسجد امير هم رد شدم
اما اون طرفي كشيده مي شدم
بيمارستان قلبو دور زديم
رسيدم به قافله
ماشيناي پليس پشت كاروان فلاشر زده بودن
با تعدادي ماشيناي شخصي
مثل كاروان عروس
(و گريستم و گريست)
رفتم تو پياده رو
هر كسي يه حالي داشت
زن و مرد جدا شدن ورودي دانشگاه
يه شهيدو زنا تشييع مي كردن
دو تا شهيدو مردا
اول كه وارد مي شديم به دانشگاه
بلندگو شروع كردبه خوندن
ياد امام و شهدا دلو ميبره كرب و بلا، دلو ميبره كرب و بلا
(و گريستم و گريست)
دستم رسيد به هر دو تا تابوت
روشون پرچم ايران كشيده بودن
با نايلون كه كسي پرچمو پاره نكنه
سراسر راه عكاس و فيلم بردار بود
يه كم جلوتر مي خوندن
كجاييداي شهيدان خدايييييييي بلاجويان دشت كر بلايييييييي







نگاشته مرا در  سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت 15:53 دلداده ی مهدی


بچه که بودم از رنگ مشکی بدم میومد
حتی الان هم بدم میاد
فقط یه جا می پوشم اونم عزاداری ائمه
اونجا این رنگ قشنگه
از گریه کردن جلوی دیگران بدم میاد
از اینکه ناراحتیمو نشون بدم خوشم نمیاد
دوست ندارم کسی از ضعفم با خبر بشه
اما برای ائمه نمی تونم از گریه خودداری کنم
دوست دارم بودن تو مجالسشونو
فرقی نمی کنه شادی و گریه
وقتی میرم مهمونی امام حسین لذت میبرم
هر سال احساس می کنم مسئولیت بیشتری گردنمه
و هر سال وسوسه های شیطون بیشتر میشه
اما هر چه از دوست رسد نیکوست
امام حسین! اگر گوش ما رو بگیرید لازم بوده!
اگر هم خیر و برکتی به زندگی ما بدید حتما از روی کرم بوده!
من که می دونم چه خبره تو این دل بی صاحب.
فقط وقتی به شما فکر می کنم سر ریزم
می گم: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
پیامبر عزیز، حضرت علی گرامی و حضرت زهرای مهربان
تولد امام حسین مبارک!
 




    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 23:12 دلداده ی مهدی



هنگامى كه محمد ترك تجارت شام گفت
و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بود به مستمندان بخشید
هر روز به كوه حراء مى‏رفت
و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگریست
و شگفتى‏هاى رحمت و بدایع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمین
و دریاها ، دره‏ها ، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى‏گذرانید
و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى
درس عبرت مى‏آموخت

ازآنچه مى‏دید، به یاد عظمت‏خداى آفریننده مى‏افتاد
آن گاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزید
چون به سن چهل سالگى رسید
خداوند نظر به قلب وى نمود
دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت

در آن لحظه خداوند فرمان داد
درهاى آسمان‏ها گشوده گردد
محمد (صلى الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگریست

سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آیند
و آنها نیز فرود آمدند
و محمد (صلى الله علیه و آله) آنها را مى‏دید
خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها
به سر محمد (صلى الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت
در آن لحظه محمد (صلى الله علیه و آله)
به جبرئیل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت
جبرئیل به سوى او آمد
و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد
و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟
جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان كه جهان و جهانیان را آفرید
خدائى كه انسان را از ماده پست آفرید (نطفه)
بخوان كه خدایت‏بزرگ است
خدائى كه با قلم دانش آموخت
و به انسان چیزهائى یاد داد كه نمى‏دانست‏»

 عید مبعث بر بشریت مبارک باد




    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 17:33 دلداده ی مهدی

إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(التوبه 111)


خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد؛ (به اين گونه كه:) در راه خدا پيكار مى‏كنند، مى‏كشند و كشته مى‏شوند؛ اين وعده حقى است بر او، كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده؛ و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اكنون بشارت باد بر شما، به داد و ستدى كه با خدا كرده‏ايد؛ و اين است آن پيروزى بزرگ!


عکسو که نشونش دادم گفت: کاش يه نفر يه کم رنگ قرمز مي برد روي مزارش شهيد گمنامو پررنگ مي کرد، رنگش رفته!

احساس سوختن به تماشا نمي شود       آتش بگير تا که بداني چه مي کشم
 




    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  شنبه 1 تیر1387 ساعت 3:1 دلداده ی مهدی

جوانی بود با ایمان، بسیار رئوف و مهربان
(این را پدر می گوید)
زمانی که نیروها به پاک سازی مناطق اشغالی رفتند
شهید داروردی همراه آنان بود
صحنه هایی فجیع دیده بود
که من که ندیده بودم تنم می لرزید از شنیدنشان
دخترانی خردسال که برهنه رها شده بودند
و از بی ناموسهای عراقی باردار بودند
فجیع تر آنکه با سر نیزه و هرچه دم دست داشتند
روی بدن آنها یادگاری و تاریخ بی حرمتی را نوشته بودند!
شهید داروردی به خانه بازگشت
و به همسرش گفت من دیگر نمی توانم بمانم.
وقت رفتن رسیده!
همسرش به او گفت پس من را طلاق بده و برو!
گفت حرفی نیست و همسرش متوجه شد اوضاع از چه قرار است
او مصمم بود ... مزاحی در کار نیست!
به همسرش گفت که چه دیده.
گفت نسترن خردسالم را که می بینم
یاد دختران خوزستان می افتم.
از روبرو به یاد حاملگی آن معصومان می افتم
و از پشت به یاد یادگاری های بعثی ها
نمی توانم.
رفت و مدتی بعد بدون وابستگی
در آغوش معشوقش آرمید.
یاد همه ی شهدا زنده و گرامی باد
و به امید آنکه خون آنها را پاس بداریم.
همگی. ملت و دولت!





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 16:12 دلداده ی مهدی

سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند

سواران لحظه اي تمکين نکردند
ترحم بر من مسکين نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردم اما برنگشتند

اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود با من؟

رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟

مرا اين پشت مگذاريد بي آب
گناهم چيست پايم بود در خواب

اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير غبض و بسط روح بودم

در باغ شهادت را نبنديد
يه ما بيچارگان زانسو نخنديد

رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود

شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر رو سياهم شرمگينم





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 23:45 دلداده ی مهدی

"عهدی که در میان بود شکسته شد
و فصل جدایی فرا رسید
زنهار که رسم دهر چنین است
و تا این دگرگونی احوال نباشد
جوهر وجود انسان آشکار نمی شود
و آن حقیقت باطنی
که در پس ظاهر آراسته پنهان است
خود را نمی نماید
میزان عشق و ایمان و خلوص را در ترازوی رنج می سنجند
و هرکه ایمانش بیشتر باشد بلایش عظیم تر است"

سید مرتضی آوینی





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 23:32 دلداده ی مهدی

"شهدا شمع محفل بشریتند"

کمی پروانه شدم
رفتم به طواف
قطعه ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹ ....
گشتم و سوختم
سوختم و خجالت کشیدم
خجالت کشیدم و آب شدم
با خاک شهدا گل شدم
و باز سوختم
خجالت می کشم
آنگاه که من می خندیدم
فرزندان این شمعها
در جدایی می گریستند
مادرانشان و پدرانشان
همسران و دختران پسرانشان
نمی توانم تصور کنم
که آن روز که او در جبهه زیر تیر و خمپاره بود
بر خانواده اش چه می گذشت
تنها به یاد دارم
آن زمان که کودک بودم و پدرم دور از ما می شد
اگر کسی مرا آزار می داد
می گفتم می آید و حق مرا می گیرد
خجالت می کشم که آنها نمی توانستند به این دلخوش باشند
و من دلخوش بودم
خجالت می کشم
چگونه این دین را ادا کنم؟
خجالت می کشم که تا آخرین لحظات مادرم مرا داشت
و امروز مادری میگفت پسرم از این دنیا راحت شدی و بر سینه میزد
خجالت می کشم که هنوز چشمانی به راهند
خجالت می کشم از اینکه چشمان من انتظار نمی کشد
این شرمندگی آنچنان عمیق است که نمی توان آن را به تصویر کشید
آنچنان عمیق که از گفتن آن شرم دارم
از آن شرم دارم که نمک بر زخم جگری بپاشم
تنها می گویم ای فرزندان و خانواده های شهدا
ای عزیزانی که هنوز منتظرید
من به شما مدیونم
زندگی من
دار و ندار من
تمام آنچه امروز هست
متعلق به شماست
به خوبی می دانم
که آنچه را که در ازای این سختی
اکنون دارید با تمام داشته های من معاوضه نمی کنید
رضای خدا
از همه چیز برتر است
که شما با خدا معامله کرده اید
اگر بخواهم از زیر دین کمی سبک شوم
شما خواهید گفت با خدا معامله کنم
و این لیاقت می خواهد
اخلاص می خواهد
به قول شهید همت سردار خیبر

حاج ابراهیم همت

"براي اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه
بايد اخلاص داشته باشيم
و براي اينکه ما اخلاص داشته باشيم
سرمايه ميخواد که از همه چيزمون بگذريم
و براي اينکه از همه چيزمون بگذريم
بايد شبانه روز دلمون و وجودمون و
همه چيزمون با خدا باشه
انقدر پاک باشيم که خدا کلا ازمون راضي باشه
قدم برميداريم براي رضاي خدا
حرف ميزنيم براي رضاي خدا
شعار ميديم براي رضاي خدا
مي جنگيم براي رضاي خدا
همه چي همه چي همه چي
خاص خدا بشه
که اگر شد پيروزي درش هست
چه بکشيم چه کشته بشيم پيروزيم
و هيچ ناراحتي نداريم و
شکست معنا نداره براي ما"
و این لیاقت می خواهد
اگر کسی اینگونه باشد به مقام شهادت خواهد رسید
و "امروز زنده نگاه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست"
برای ما دعا کنید لیاقت سبک بال شدن
از زیر این دین بی نهایت بزرگ را بدست آوریم
برایمان دعا کنیدبا آن سوز سینه ی تان که امروز مرا سوخت

این کلبه را که با سرمایه ای که از آنها دارم بنا کرده ام،
به آنها متعلق می دانم
و برای آنها خواهد بود
امیدوارم بتوانم لیاقت آن را کسب کنم
که بر من واضح و روشن است
که این روح آلوده و سراپا معصیت
این لیاقت را باید و شاید کسب کند
و ندارد





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  جمعه 24 اسفند1386 ساعت 6:47 دلداده ی مهدی

پروانه در شمع

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه و عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 21:31 دلداده ی مهدی


بای ذنب قتلت؟

به کدامین گناه گشته شد؟

تا به حال آرزوی مرگ کودکی را کرده اید؟
تا به حال هدیه ی مرگ برایش پست کرده اید؟
این همان دموکراسی ایست که قرار است در جهان عدالت و صلح برقرار کند؟
به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قتل عام قانا
(( نقل قول از وبلاگ یکرنگ ))



قتل عام قانا

هشدار: مرز آزادي بيان تا كجاست؟

تا كنون بيش از 10 بار اين تصاوير را در هاست هايي در اروپا و آمريكا قرار داديم و هر بار پس از يكي دو روز با نامه هاي كاربران متوجه حذف تصاوير شديم و مشاهده كرديم كه فقط همين اكانت ما به دليل تقلب! غير فعال شده است

دختران اسرائيلي بر روي هديه هاي خود براي كودكان فلسطيني يادگاري مي نويسند





Qana Massacre II


قتل عام قانا 2
30 July 2006
55 Civilians massacred including 27 children in a shelter (Early reports)

قتل عام 55 غير نظامي شامل 27 كودك

Qana is the place where, according to the Fourth Gospel, Jesus performed his first miracle,

قانا نام محلی است که مطابق انجیل چهارم حضرت عیسی مسیح علیه السلام اولین معجزه اش را نمایان نمود.

عکسهای قتل عام در ادامه ی مطلب - نتونستم تو صفحه اصلی بلاگ نگهشون دارم - اگر ناراحتی قلبی دارید نبینید





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  دوشنبه 17 دی1386 ساعت 0:39 دلداده ی مهدی


سر ظهر رفتم به دوستم سر بزنم
بايد آماده مي شديم شب بريم بطرف منطقه.
در زدم اومد دم در.
بهش گفتم.
گفت الآن نميتونم بيام يه كار مهم دارم.
گفتم بابا جان جهاده! چه كاري مهم تر؟
كمي فكر كرد
گفت خوب اگه كمكم كني كارم زود تموم شه ميام
بردم تو
غروب كه شد گفت بيا اينها رو بپوش
گفتم اينها چيه؟
گفت سوال نكن بپوش آخرش بهت ميگم
ديدم لباسهاي كارگر بنايي بود
پوشيديم و ابزار بنايي رو برداشت
چند تا كوچه اونطرف تر در خونه اي رو زد
يه پير مرد بود و يه پير زن
گفت پدر جان اگر ديوار خشك شده اومدم گچ بكشم تموم بشه
و رفتيم تو و گچكاري كرديم
خداحافظي كه كرديم بهش گفتم
جريان چي بود؟
گفت بين من و تو و خدا
قول مردونه؟ و قول دادم
و رفتيم سراغ جهاد ظاهري
خوش به حالش كه اينطوري بود
و خوش به حالش كه الآن پر درآورده به بلنداي آسمون ميپره
مقرب شده
شهيد شده


از علي آموخت اخلاص عمل

اي كاش من هم يه كار كوچولوي با اخلاص بكنم

و بي منت! كه منت خداي را عز و جل!
(الحمد لله رب العالمين)

ستايش خداي را سزاست كه پروردگار جهانيان است

التماس دعا





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  سه شنبه 4 دی1386 ساعت 18:9 دلداده ی مهدی


به نام پروردگار بخشنده و بخشايشگر

و در اين كتاب (آسمانى)، مريم را ياد كن، آن هنگام كه از خانواده‏اش جدا شد، و در ناحيه شرقى (بيت المقدس) قرار گرفت; (16)

و ميان خود و آنان حجابى افكند (تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد). در اين هنگام، ما روح خود را بسوى او فرستاديم; و او در شكل انسانى بى‏عيب و نقص، بر مريم ظاهر شد! (17)

او (سخت ترسيد و) گفت: «من از شر تو، به خداى رحمان پناه مى‏برم اگر پرهيزگارى! (18)

گفت: «من فرستاده پروردگار توام; (آمده‏ام) تا پسر پاكيزه‏اى به تو ببخشم!» (19)

گفت: «چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد؟! در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلوده‏اى هم نبوده‏ام!» (20)

گفت: «مطلب همين است! پروردگارت فرموده: اين كار بر من آسان است! (ما او را مى‏آفرينيم، تا قدرت خويش را آشكار سازيم;) و او را براى مردم نشانه‏اى قرار دهيم; و رحمتى باشد از سوى ما! و اين امرى است پايان يافته (و جاى گفتگو ندارد)!» (21)

سرانجام (مريم) به او باردار شد; و او را به نقطه دور دستى برد (و خلوت گزيد) (22)

درد زايمان او را به كنار تنه درخت خرمايى كشاند; (آنقدر ناراحت شد كه) گفت: «اى كاش پيش از اين مرده بودم، و بكلى فراموش مى‏شدم!» (23)

ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد كه: «غمگين مباش! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرار داده است! (24)

و اين تنه نخل را به طرف خود تكان ده، رطب تازه‏اى بر تو فرو مى‏ريزد! (25)

(از اين غذاى لذيذ) بخور; و (از آن آب گوارا) بنوش; و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار! و هرگاه كسى از انسانها را ديدى، (با اشاره) بگو: من براى خداوند رحمان روزه‏اى نذر كرده‏ام; بنابراين امروز با هيچ انسانى هيچ سخن نمى‏گويم! (و بدان كه اين نوزاد، خودش از تو دفاع خواهد كرد!)» (26)

(مريم) در حالى كه او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد; گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى! (27)

اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بد كاره‏اى!!» (28)

(مريم) به او اشاره كرد; گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!» (29)

(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم; او كتاب (آسمانى) به من داده; و مرا پيامبر قرار داده است! (30)

و مرا -هر جا كه باشم- وجودى پربركت قرار داده; و تا زمانى كه زنده‏ام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است! (31)

و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده; و جبار و شقى قرار نداده است! (32)

و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولد شدم، و در آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!» (33)

اين است عيسى پسر مريم; گفتار حقى كه در آن ترديد مى‏كنند! (34)

هرگز براى خدا شايسته نبود كه فرزندى اختيار كند! منزه است او! هرگاه چيزى را فرمان دهد، مى‏گويد: «موجود باش!» همان دم موجود مى‏شود! (35)

و خداوند، پروردگار من و شماست! او را پرستش كنيد; اين است راه راست! (36)

 


 

اي پيامبر خدا! سلام ما را نيز بپذير
كه آنگونه كه محمد(ص) را گرامي ميداريم،
تو نيز در قلبهاي كوچك ما جاي داري و گرامي هستي

پيام شما همانگونه كه منشا رسالتتان يكي بود، يكيست

و ما در انتظار جاري شدن پيام دوستي، محبت و صلح خداوند در روي زمين هستيم





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 16:12 دلداده ی مهدی




نه اينجا زمين نبود
من بوي عطر گلاب و ياس را خوب مي شناسم
اگر زياد شود حالم را بد مي كند
بو، بوي پرواز است
بو، بوي بهشت
بو، بوي خدا
زبانم لال شده بود
فقط ميگفتم خوشا به حالت
كه در جواني اينهمه پيش خدا ارزش پيدا كردي

توشه ي او:محبت و احترام به مادر
از شش سالگي كار و درس
از سيزده سالگي شب زنده داري
تامين جهيزيه خواهران
رسيدگي به مادر و جايگزيني جاي پدر
و دادن ارزشمندترين چيزي كه داشت در راه آرمان آسماني در ۲۲ سالگي


آدرس: همين نزديكي - ق ۲۶ - ر ۳۲ - ش ۲۲

نام: سيد احمد پلارك فرزند عباس

مريدش شدم

 


محبت دوستان

من نمی دانم چه کس گفته است
مرگ
شیون پایان وصلت هاست
هیچ طغیانی به خاموشی نینجامید
موج را بیهوده پنداری
محو می گردد
هیچ موجی را نخواهی یافت بی فرزند
از زمین مرده صدها زنده می روید
لیک
زندگان با خواب های تو
مرده را مانند
تو نمی بینی
در تهی شکل فضای خویش
با چه اصراری
دست ها ابرند و پنهان سوز فریادند
در شهیدان خون نخواهد مرد
خون درون کوچه ها فریاد خواهد زد
سیل خواهد شد
باز
از زمینی خشک
سبزه سوی خویش
مرغکان را خسته خواهد خواند
گر عدم کابوس با خواب سیاه توست
چیست این جاوید مهر خنده ی بودا
که برقش سبزه را در آب می شوید
کیست او خوانا
سرودش را
میان معبر آتش
گر شهاب عمرهای رفته را خواهی بیفروزی
در درنگ خاک جاری ساز
غوغای نگاهت را
با نگاهت می توان آنگاه
شاخه ها رویاند
شاخه ها را با درختان دوست گردانید
وز سر هر شاخه گلچین کرد
میوه ها
ز اندیشه های مردگان خاک .......





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت 2:16 دلداده ی مهدی

 

Territory Will Remain By Atheism, And won't With Injustice At All.
(Great Prophet Muhammad)

هر گاه این نوا را می شنوم، به یاد نواری می افتم
که در پاریس و از روی موج رادیو تهران
توسط مادرم ضبط شده بود
و با وجود تمام پارازیتها
و گذشت ۵ یا شش سال
دل این کودک را می لرزاند
و مو های تنش را سیخ میکرد
آری ای محمد! حکومت با کفر می ماند
ولی با ستم هرگز
و هنوز فرهاد چنگ دل مرا می نوازد
والا پیامدار محمد

۱- والا پیامدار - فرهاد
۲- با تو - محمد اصفهانی


 

و به پیشواز پیامت آمدیم. ای نازنین پیامدار! ما را بپذیر!





    لينک مطلب  



نگاشته مرا در  پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 0:27 دلداده ی مهدی

سالها پیش، سالهای آخر دبیرستان، سالهایی که جوانها آماده ی ورود به جامعه می شوند، معلم بینشی داشتیم به نام دکتر توانا.
هیچگاه نگفت که دکترایش در چه رشته ای بود اما به نظر می آمد فلسفه خوانده بود.

دو داستان که همین امشب با یکی از هم کلاسی ها بازبینی کردیم را می نویسم و ببینیم ما چه نتیجه ای گرفتیم:

داستان اول:
دکتر توانا می گفت: کتاب آسمانی همه تو خونه دارید؟
گفتیم: بله!
گفت :هر روز یک خط بخوانید و سعی کنید ار آن اشتباه بگیرید! فقط یک خط!
(بماند که ما هیچوقت این کار را نکردیم!!)
می گفت: نمی خوام بخونید! می خوام اشتباه بگیرید و من به شما جایزه می دهم!

داستان دوم:
دوستم گفت من داستان جالب دیگه ای یادمه!! و گفت:
یه روز تو راهرو از یکی از بچه ها پرسیدم: این دکتر توانا رو قبول داری؟
یهو دکتر کنار ما سبز شد. فهمیدم حرفمو شنیده! گفتم ددم وای!
اولین کلاسی که باهاش داشتیم اومد جلوی من ایستاد و گفت:
من این آقا رو اصلا قبول ندارم!!!!!
حسین گفت من چند روزی گیج می خوردم که این کار از این آدم بعیده!!

ما ناخود آگاه بعد از گذشت سالها معنی حرفهاشونو فهمیده بودیم اما پازل امشب تکمیل شد!

معنی داستان اول رو از خود کتاب آسمانی فهمیدیم که بارها و بارها گفته: گفتیم که شاید تفکر و تعقل کنید. یعنی چیزی تقدس نداره که از اون انتقاد نکنیم. گاهی هر کدوم از ما با خدا هم سر و کله میزنیم تا معنی چیزی رو که پیش آورده بفهمیم. پس هدف خواندن کتب آسمانی نیست، هدف اینه که یکمی فسفر بسوزونیم.

معنی داستان دوم رو حسین که از فیلسوفها دست کمی نداره کشف کرد. گفت منظور دکتر این بوده که بابا جان انسان بت نیست. اون کله ی سر به هواتو به کار بنداز ببین چی می گم نه این که بپرستی یا نادیده بگیری منو!

و مردی با دکترای فلسفه یکی از معلمای واقعی ما بود که با مشکلات جسمی گچ تخته می خورد.

درس او این بود که هیچ تقدسی بالاتر از تفکر نیست و بهترین انسانها چراغ مطالعه ی دیگرانند.

ببینید مرحله ی بعد از تفکر چیه؟
ای دوستی که این مطلب رو می خوانی به یاد معلم مثل او که تو هم داشتی داستانی بنویس





    لينک مطلب