منم اهل آبادی بادها
منم خانه بر دوش گردابها
به جشمم ببین خانه ی خویش را
بنا کرده ام روی سیلابها
من از اهل دریایم و می شوم
بدون تو مانند مردابها
خیال تماشای آبادیت
ربوده زچشمان من خوابها
نوای نی ام آتشین تر شده
که می سوزم از آه بی تاب ها
بیا تا که از طرح ابروی تو
بسازیم تا کعبه محرابها
کجایی؟ که جام محبت زدیم
همه روی دل، طاق نصرت زدیم!
![]()
قدم زن دلم جمکرانی شده
قنوت زمین آسمانی شده
و در مسجد کوفه ی قلب من
دوباره به پا ندبه خوانی شده
بدون تو در کوچه های بهشت
تمامی گلها خزانی شده
نگاهت چرا در پس ابرهاست؟
نشانت چرا بی نشانی شده؟ ![]()
به آیینه بندان چشمم بیا
قدم زن به دامان چشمم بیا
![]()
قسم بر نگاهت دلم دست تست
خداوندی این حرم دست تست
نوشتند بر کعبه ی سینه ام
اگر اذن باشد قلم دست تست
مرا می نویسی فدایت شوم؟
که از روز اول قلم دست تست ...
در این ازدحام گدا آمدم
که آیینه های کرم دست تست
تب جزر و مد و زمین و زمان
تمانای هر زیر و بم دست تست
طپشهای مولی علی هم تویی
ظهور و وجود و عدم دست تست
تو را خوانده ام تا حسابم کنی!
مبادا که فردا جوابم کنی!
علی چهره ای بس که حیدر شدی
که آیینه دار پیمبر شدی
دو رکعت به پشت سرت خواندنیست
که با زلف خود سایه گستر شدی
حسینی و دل می بری از همه
حسن هستی و مجتبی تر شدی
تو زیبا ترین عشق پروردگار
تو گیراترین جام کوثر شدی
بده گیسوان را به دستان باد
که عالم ببیند چه محشر شدی ...
در این فصل پاییزی بی کسی
تو خورشید گلهای پرپر شدی ![]()
شب ما زمستانی و سرد سرد
بهشتم به گلخانه ات بازگرد ![]()
بزن آتشم شعله ام پاگرفت
که کار من و عشق بالا گرفت
بزن آتشم ناز چشمت که چشم
به دنبال تو راه دریا گرفت
به نامت سلیمان دل سکه زد
شفا را ز دستت مسیحا گرفت
برای تماشای اعجاز تو
پر دامانت دست موسی گرفت
نداریم ظرفیتت را که حق
تو را بین قاب معما گرفت![]()
من و بغض سردرگمی بی شمار
مرا کشتی از غم کجایی بیا!
سوالی ساده دارم از حضورت
من آیا زنده ام وقت ظهورت؟؟ ![]()
اگر تو آمدی من رفته بودم
اسیر روز و ماه و هفته بودم ![]()
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم! ![]()

نمی دانم چرا این نوشته به شهید سید مجتبی هاشمی گره خورد
فرمانده فدائیان اسلام در ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران
مردی که بسیار دوست می دارمش

پی نوشت: مطلب را ویرایش کردم و چون لینک را گم کرده بودم دوباره جستجو کردم. دریافتم که چند روز پیش سید مرتضی هاشمی فرزند کوچک آن شهید، به همراه همسرش در منزلشان و در حالی که چند روزی از ازدواجشان نمی گذشت کشته شده و سرشان را نیز از بدن جدا کرده اند.
مطلب لینک اول را بخوانید! اول یک نفر را ترور شخصیتی می کنند و سپس او را می کشند. این روش از هزاران سال پیش مرسوم بوده! تمام ائمه ی ما را هم که کشتند همینگونه عمل شد. و باز باور کنیم هجویات نویسان داخلی و خارجی را که بر علیه خادمین مردم در اوج وقاحت و خیانت شایعه پراکنی می کنند. روش تحقیق را باید در تمام دبیرستان ها اجباری کنند! ما هرچه بشنویم باور می کنیم! هرچه خوراک تبلیغاتی چرب تر باشد راحتتر پول می دهیم.
جرم این پسر و خانواده اش، معرفی پدر چریک و شهیدشان بود که منافقین او را ترور شخصیتی و فیزیکی کردند! همان کاری که با بهشتی ها کردند!
متاسفم! بی نهایت! آقای هاشمی را هم می خواهند با همین تکنیک ترور کنند! بیدار شوید!
سال دوم هجرت بود
علی چه داشت جز جانی که برای دینش و رسولش و پروردگارش با خود به مدینه برده بود؟
چه داشت جز سروری بر تمام مومنین از نقطه نظر ایمان و تقوی و شجاعت و فصاحت و بلاغت؟
چه داشت جز آنکه هر جا او بود حق هم آنجا بود و هر جا او نبود باطل در آنجا بود؟
اینها را اهل دنیا ناچیز می دیدند و علی را رقیب خود در دامادی رسول الله نمی پنداشتند، غافل از آنکه نزد خدا حب دنیا بهایش آتش دوزخ است و بس!
از مال دنیا چه داشت جز یک زره و شمشیر؟ تازه زرهش هم پشت نداشت! که آن را می خرید؟
در کنار او مردانی بودند که به جای آنکه تحت سرپرستی پسر عمو بزرگ شوند قبیله دار و شتردار بودند.
در کنار او مردانی بودند که دختران عرب برای آنها سر و دست می شکستند؟
کدام مردان؟ دو نفر از آنان همان کسانی بودند که گفتند یا علی تو بین ما مثل "نون" هستی میان "لام" و "الف". علی اگر نبود در این "لنا"، "لا" می شدند.
علی چه داشت جز حیا و غیرت؟
آن مردانی که همه ی دختران قریش را عطش وصالشان بود ره به دامادی نبی الله نبردند.
معیار برای رسول الله و دخترشان اینها بود؟ شتر و مال و منال و منصب دنیایی؟
آیا فاطمه از علی طلاق خواست، آنگاه که حقش را در جانشینی رسول الله غصب کردند؟
آیا علی همسر مجروحش را پس فرستاد؟ پناه بر خدا که ما مردم چه می کنیم!!
من علم حدیث نمی دانم و نمی توانم اقوال مختلف را بررسی کنم اما آنچه مسلم است آن است که رسول الله پیشنهاد همسری دخترشان را به حضرت امیر دادند.
و او شمشیری داشت که رسول الله برای یاری دین خدا نگاه داشت و زرهی که فروخته شد و از آن وسایلی تهیه شد.
اول از هر چیز عطری که یکی از سه چیزیست که پیامبر آن را دوست می داشت.
دیگری با الباقی پول وسایل خانه یعنی همان جهیزیه.
یعنی پیامبر هزینه ای برای برترین دختر جهان و تاریخ نداد. این وظیفه بر عهده ی همسر او بود.
وای برما که سنت پیامبر و خدا را خاک خورده می انگاریم.
غذایی تهیه شد که مستمندان بدون سرشکستگی از آن خوردند.
مستمندان که بودند؟ بخشی از آنها کسانی بودند که به مدینه هجرت کرده بودند. در آن دو سال چیزی از مال دنیا نداشتند.
از همان غذا هم یک ظرف برای عروس و داماد گذارده شد.
جهیزیه حدود هفده تکه بود نه صد و هفتاد تکه!
ملاکهایی که می بایست باشد و بود را فدای ملاکهایی که از جنس خاک است نکردند!
غذایشان بیشتر نان جو بود. نانی که امیر تا آخر عمر آن را به گندم بدل نکرد.
چند روز غذایشان را با زبان روزه به مستمند دادند. بچه هم داشتند ها! گرسنه هم بودند!
برای همسایه ها در نماز شبها دعا می کردند. کدام همسایه ها؟ همان ها!
همانهایی که پس از نبی سلام علی را پاسخ نگفتند. همانهایی پهلو و سینه ی دخترش را مجروح کردند و در خانه اش را سوزاندند. همانهایی که روزهای آخر به هم اینگونه می گفتند: "سوال: فاطمه؟ جواب: کارش تمام است"
بگذریم! نا سلامتی از عروسی می گویم!
برای این زوج ازدواج سیر الی الله بود. همان که باید برای من و شما هم باشد. هست؟ الحمد لله که هست!
آن زمان در خانه ی این خورشیدها با افتخار خدمت می کردند.
این سلاله آنگونه مانند جاهلین مکه ی پیش از فتح برده داری نمی کردند.
پس علی در قبال خدمت فضه و هم سفرگی او با اهل بیتش هزینه ی میلیونی نمی کرد.
چرا این را از نمادهای سنت می شماریم و آن را با اشرافی گری خلط می کنیم؟ نمی دانم!
در تقسیم وظایف هم آقا به وظایف بیرون خانه و خانم به وظایف داخل خانه دعوت شد.
خانم نگفت من حقوق برابر می خواهم، گفت خدا را شکر می کنم که از برخورد با نامحرمان معاف شدم. چونان خوشحالم که خدا می داند!

اما یادم نبود! این بانو هتک حرمت نشد؟ بر مرکب ننشت و به در خانه ی عهد شکنان نرفت؟ خطبه نخواند؟ اموالش غارت نشد؟ پس وظیفه اش در برابر دینش در هر مقطعی به بهترین شکل انجام شد.
سپر ولایت شد. خودش فقط اینگونه نبود. دخترش، زینب کبری و دختران پسرش تا همان دختر سه ساله. او را که می شناسید؟
شرمنده، یادم نبود که داستان عروسیست!
رسم شـــــــــــــده که عروس را از دو روز قبل از عروسی آرایش می کنند. چطور وضو بگیرد خب طفلی؟ می دانی چقدر پول آرایش داده؟ روزی سه بار پاکش کند و وضو بگیرد؟
پسر ماسک می زند! چطور وضو بگیرد؟
همین یک شب است! مشروب برای میهمانها بیاورید. اگر هم کسی خورده به خاطر آبروی فامیل بی خیال.
اگر کسی خواست لخت بگردد بی خیال آقا! دین انقدر سخت نیست! خدا می بخشد!
اینها شرح حال ماست!
علی و فاطمه هم اینگونه بودند؟
بگذارید بنویسم ببینیم سنخیت ما در چیست؟
دو سه روز از ازدواج این دو بزرگوار گذشته بود و رسول الله از حضرت امیر پرسید:
یا علی! فاطمه چه جور زنیست؟
حضرت امیر پاسخ داد: نعم العون علی طاعت الله! بهترین یاور در بندگی و عبادت خدا!
کدامیک از زنها این خصوصیت را دارند؟
از حضرت زهرا پرسیدند: علی چه جور انسانی است؟
فرمود: هذا بیتک و الحرة امتک. خانه خانه ی تست و زن آزاده ای کنیز تست.
کدامیک از زوجین چنین ارتباطی دارند؟ کدام مرد با همسرش آنگونه احترام می کند که این محبت را ببیند؟
اینهمه خرج را برای به دست آوردن چه می کنند؟ اینهمه اسراف و وعده های دروغ از سلام اول!
این از روابط زناشویی.
پیامبر پس از جنگ سهم غنیمت حضرت علی را که از نظر فقهی حق او بود به منزل فرستادند. یک پارچه و دو النگو. حضرت زهرا پارچه را برای پوشش درب ورودی خانه استفاده کردند و النگو را به دست.
پیامبر آمدند و وضعیت را دیدند و پاسخ سلام دخترشان را سرد و سنگین دادند.
حضرت زهرا هم پارچه را تا کردند و به دست امام حسن مجتبی دادند و النگو ها را هم به دست حضرت ابی عبدالله الحسین دادند و فرمودند این را به جدتان رسول الله بدهید و سلام برسانید، بگویید پیش کشی فاطمه است.
پیامبر که در ورودی مسجد این دو بزرگوار را دیدند سه بار فرمودند فِداها ابوها! قربان فاطمه شوم!
سنخیت ما با این بزرگواران در چیست؟
مجلس در شان سادات؟ خب مگر شما به نسبت با که می نازید؟ سادات اموی یا علوی؟
می گویید کار کرده ام و خانه ی چند میلیاردی خریده ام! مگر حق حضرت زهرا آن پارچه و النگو نبود؟
غنیمت حق مسلم رزمنده است.
اگر دختری به خاطر فقر مالی نتواند ازدواج کند و به خاطر فقر دچار خطایی شود، گناه این خطا را در پرونده ی تمام پولدار ها می نویسند!
یعنی این پول دارها یا بازاری های بی دینی که می شناسیم شرکای شیطان هستند! بیشتر احترام بگذاریم!!

به داد فقرا نرسیم و خانه ی چند میلیاردی بخریم و جوانان در فقر دست و پا بزنند! از تمجید اهل بیت چه گیر شما می آید؟ کی می خواهید اقتدا کنید؟ پس از مرگ؟
برادر من! خواهر من! ما که هر کاری که دلمان بخواهد انجام می دهیم! پس شیعه نیستیم! مایه ی سربلندی ائمه نیستیم که هیچ! برابر دشمنانشان هم مایه ی سرشکستگی اهل بیت می شویم.
اشک چشم را هم عمر سعد داشت و یزید هم مشکی پوشید!
صفات محبین اهل بیت ده صفت در دنیاست که آن هم در این مجالس ما نمی گنجد!
حال برویم و شب مبارکی بگزینیم و جشنی بگیریم.
جشن بخورد توی سرمان. نمازمان قضا می شود و از فرمان پروردگار سرپیچی می کنیم!
زندگی ای که اینگونه آغاز شود، بهتر که نشود!
کمی بیندیشیم که برای بهشتی که عمل جواز آن است با امل چه می توان ساخت؟ هیچ!
خداوند در سوره شوری می فرماید: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی.
ای پیامبر! به این مردم بگو معادل این ۲۳ سال رسالت مزدی از شما نمی خواهم بجز مودت (به تعبیر اهل لغت یعنی محبت همراه با اقتدا و پیروی) نزدیکانم. این وجوب التزام به حضرت زهرا و اهل بیت را می رساند.
دو نوع برخورد ظالمانه و دشمنی با اهل بیت شده و می شود و خواهد شد.
۱- دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها و قتلتکم. کاری که از سقیفه آغاز شد و بنی امیه و بنی العباس آن را ادامه دادند. پایین آوردن اهل بیت از مقامی که خدا به آنها داده است و کشتن آنها.
۲- بی اعتنایی به اهل بیت. مثل من و شما. این فرقه های دراویش و تصوف و صوفی گری و ولنگاری. این که بگوییم یا علی! اما در عمل رفتارمان مطابق با سیره ی معاویه باشد.
حال برویم و ببینیم کدام یک از ما به دنبال کاخ خضرای اموی است که با آن حکومت کند و کدامیک واقعا بندگی خدا می کند.

می گوییم منتظر امام زمانیم اما منتظر چه چیز او هستیم؟ طبق مطلب پیشین این انتظارِ بی معرفت انتظار نیست و عین نفاق است.
و از سویی دیگر اگر هم چشمان ناپاک ما او را درک کند، غضب الهی را درک خواهد کرد نه رافت را.
آیا آمادگی اش را داریم؟
تا فرصت هست توبه و اصلاح کنیم که خدا توبه پذیر و مهربان است.
به سیره ی ائمه عمل کنیم! به داد هم برسیم! حدود الهی را رعایت کنیم! فردا دیر است!
برویم برنامه بسازیم برای آمدن امام زمان! برای دردهای دل امام زمان در زمان به معصیت افتادن مردم چه می کنیم؟
بدرود .
محصولات و صنعت مواد غذایی یکی از پر سودترین، بدون رکودترین و پر مشتری ترین رشته های اقتصادیست.
اگر از یکی از کسانی که در این رشته فعالیت می کنند پرسیده باشید و بخواهد واقعیت را بگوید، شما را تشویق به تاسیس یک سوپرمارکت، پیتزا فروشی، آب میوه فروشی و یا به فراخور اوضاع مادیتان فروشگاه زنجیره ای خواهد کرد.
نیاز غذایی انسان مانند نیازهای درمانی چیزیست که هیچگاه انتها نخواهد داشت. البته انسان درد را تحمل می کند اما گرسنگی را خیر!
در سبد غذایی و پیش غذایی و پس غذایی ما ایرانیان، مانند بسیاری از مردم جهان، موادی وجود دارد که نه تنها ارزش غذایی ندارند بلکه با مصرف آنها ارزش غذایی مواد اصلی نیز از بین می رود.
در اصل ما طعم را جایگزین ارزش مواد غذایی می کنیم. از تنقلات و چیپس و پفک گرفته تا چای که همیشه سعی می شود یک جوری برایش ارزشی تراشیده شود.

حال آنکه نه تنها گرم خوردن، نزدیک به غذا خوردن و شرایط دیگر نوشیدن
آن مضراتی دارد، انواعی از آن نیز به خودی خود مضرات خاصی را برای سلامت
ما خواهد داشت!
اما علت چیست؟
همانطور که ذکر شد صنعت مواد غذایی یک از پر سود ترین صنایع است و چای
در سبد غذایی ما جایگاهی بیهوده دارد. به شکلی که میهمان را به صرف چای و
شیرینی دعوت می کنیم و اولین آشنایی ها و عزا ها همواره رنگ بی خاصیت این
نوشیدنی را به خود گرفته اند.
برای مواد غذایی، دارویی، آرایشی و بهداشتی موازین خاصی برای تولید، نگهداری، فروش، حمل، واردات، صادرات و ترخیص وجود دارد و ادارات مختلفی درگیر با این روند هستند.
تاخیر در رساندن محصول به دست مصرف کننده همواره نوعی ضرر به حساب می آید و بدتر آنکه گاهی به علت کیفیت نامناسب، افراد سودجو سعی می کنند کلیه موازین را با یک ترفند دور بزنند!
قاچاق!
خبرگزاری ایرنا در سی ام شهریور ماه 1388 اعلام کرد 70 درصد چای موجود در بازار به شکل قاچاق وارد شده و متاسفانه دولت با قاچاقچیان عمده برخوردی نمی کند!
از سویی 220 هزار تن چای داخلی هم در انبارها فاسد شده و غیر قابل استفاده است.
در نتیجه نه تنها چای وارداتی به دلیل همان میان برهای بهداشتی غیر قابل مصرف است، صنعت چای داخلی نیز از بین رفته.
همچنین در خبرگزاری مهر آمده بزرگترین مجتمع بسته بندی و فناوری چای کشور در گیلان ساخته می شود!
سوال مهم آن است که کدام چای را می خواهیم بسته بندی کنیم؟
همان چای هایی را که دولت برای خرید آن 505 میلیارد ریال به چای کاران گیلانی پرداخته است؟
خواننده ی گرامی! تصور می کنید این چای را که مانند ماشینهای RD حتی افغانستان هم باز می گرداند کسی جز شما مصرف خواهد کرد؟ آیا تمام این 220 یا 170 هزار تن با ضرر بسیار تبدیل به خوراک دام می شود؟
همچنین آقای ایرج هوسمی رییس اتحادیه چای کاران گفته اند چای های انبار شده فاسد هستند و چای رایگان ایرانی توزیع می کنیم! ممنونیم که گربه هایی هستند که برای رضای خدا موش می گیرند!
این در حالیست که در خبرهای منتشره در سال 1384 خواندم: "طبق اعلام وزارت بهداشت ؛ عرضه چاي هاي بسته بندي شده جيهان ، زرين ، الوكوزي ، محسن ، اكبر، محمود، دو غزال و احمد غیرمجاز اعلام شده است"
در چهار سال گذشته شما کدامیک از چای های فوق را مصرف می کردید؟؟
آیا فکر نمی کنیم چایی که خیلی سریع رنگ بدهد دارای رنگهای خوراکی و حتی غیرمجاز است؟
برای آنکه زنده بمانیم، بیاییم چای ننوشیم!
عروس خانمها هم برای رضای خدا به جای چای شربت آبلیمو و آن هم از لیموی تازه به خانواده ی داماد تعارف کنند. اگر گفتند چرا؟ لینک این مطلب را به آنان بدهند. از آشنایی خوشحال خواهم شد!
گل گاو زبان و دیگر گیاهان سنتی را هم به خوبی می توان جایگزین این کالای اساسا وارداتی نمود!
در مورد برنج هم بعدها خواهم نوشت ...
ديگر نميگويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيدهام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم![]()
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانكها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.![]()
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيونهاي درجه چهار باشم
بيدست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند![]()
حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من ميبريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانهاش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.![]()
من نميدانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم ميگيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم ميشود.
شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شبهاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاسپيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كردهام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همينطور بايد
در دور افتادهترين اتاق بداخلاق ترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كارهام.
سرمايه من كلمات است
گُردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد ميدانم تختم
يكصد و شصت سانتيمتر مربع مساحت داشته باشد![]()
چند بار از روي آن افتادهام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم! ![]()
من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من ميگريزند ![]()
با بهره هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه يك دلال باغباني ميكند![]()
و پسرم ميگويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم. ![]()
فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شدهام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نميكنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بيمصرف را اسير ميكند؟؟؟؟ ![]()
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير ميكند ...
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبتهاي گوناگون
و بياختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان ![]()
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بيسابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است. ![]()
و من اما هر صبح آماده ميشوم
براي شكنجهاي تازه
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجهاي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك متر و شصت سانتيام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم. ![]()
محمد حسین جعفریان شعرش را خواند
و پیرش در دلش زار می زد
اما مانند همیشه می بایست لبخند بزند.
گفت : بدهيد اين شعر را خوشنويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آنجا آويزان كنند.
می دانی جرا؟
شاید اینها یادشان بماند و بدانند اینها که بودند و کیستند !!! ...
+ پی نوشت: غرض از کلمن را نمی دانستم. مثل همیشه یک سرچ ساده و به جوکهایی برخوردم و دیدم چه آسان بی خردان و نامردان به مردان و زخم و دردشان می خندند!
می دانی چرا به منِ جانباز می گویند کلمن؟
اگر من را که دست و پا در بدن ندارم نیک بنگری شباهتی بسیار به کلمن می بینی!
مخصوصا وقتی هرجایی ببرند مرا و کنار گلدان و تریبون و صندلی ها بگذارند ...
میالا به نام خود این ننگ را
بگیر از کف کوفیان سنگ را
خدایا حق از ناسپاسان بگیر
علی از علی ناشناسان بگیر
(شهید آغاسی)
ای مهربان سلام
ای تنهاترین مرد روی زمین سلام
پرسشی دارم اما طلبم جواب نیست داد می خواهم
بر تو چه می رود که ذبح شدن حسین را دوباره می بینی؟
شکایت به کجا بریم؟
کفتاران پوستین سگ گله بر تن کرده اند
نامردان صفین نشسته اند تا از آن سو قرآنها بر نیزه رود
و از این سو سرها بر نی برند
این رمز خیانتی ست دیرینه
مجاهدین را منافق می خوانند و منافقین را مجاهد
می گویند منتظر تو اند!
آیا اینان حرمت تو را هم می شکنند؟
بر تو چه می رود که خون عدالتخواهی را دگر بار بر خاک می بینی؟
دوباره شبهای قدر می رسد
قدر کدام شب را بدانیم؟
گم گشتگی و حیرانی در خون شیعه ی تست
که در آنِ قیام، قیامت کنند و کسی نداند این موج از کجا خروشید
گم گشته ایم!
نمی دانیم شب قدر کدام است
نمی دانیم تربت مادرمان کجاست
و همدیگر را می شناسیم اما تو را ...
این درد دل را خون می کند
بر تو چه می رود که آنچه ما نمی دانیم می دانی؟
مظلومانی را که نمی شناسیم می شناسی! بر تو چه می رود؟ ![]()
سلام آقا ابراهیم

وقتی سال 72 تو فیلمت دیدیم سعیدی که چشماشو کنار کرخه بسته بود، چش کنار راین باز کرد و جایی بجز کنج کلیسا برای ناله زدن نداشت. وقتی دیدیم با همون یه چشی که نباید گریه می کرد زار میزد چون دستش هم به تابوت پیر مرادش نمی رسید. نمی دونی چقدر سخت بود نشستن تو سینما! ...
اگر در ظهر عاشورا بودی
نوزادی را می دیدی که تشنه است
یا پیشوایی را که حتی سقا ندارد؟
به راستی شریعتی حق گفت که:
حسين (ع) بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود! ![]()
اما افسوس
که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد اورا
بی آبی معرفی کردند ...
کسانی که در دوره ی امام زمان (عج)
با شعار یا عمل
گسترش معصیت را برای زمینه سازی حکومت امام (عج) می خواهند،
همان کوفــــــــیان و یزیــــــــــدیانی هستند
که منــــــــافقانه در سال 61 ه.ق. زمینه ی حکومت فاسدین را با معصیتهای فراوانشان فراهم کردند
و روی دیگر منــــــــافقانه یشان نامه ها برای امام نوشت
و در عاشورایی که 9 بار دیگر هم تکرار شد کمر به قتل او بست.
امام زمان (عج) را کربلایی دیگر نخواهد دید.
او، یار تنوری می خواهد. مردمی که منافق نباشند ...
مقدمه: می خواستم شکوه کنم که زبانم بند آمد ...
شما هم بخوانید:
به کجا باید داد برد؟!
عليرضا مخبر دزفولي
راستش را بخواهيد من هم گاهي وسوسه ميشوم که اين روزها در اين گيرودار پرالتهاب بازار سياست، يادداشت انفجاري سياسي بنويسم که تعداد خوانندهاش رکورد بزند و هر جا بروم، بگويند دمت گرم خوب فک فلان کسان را پياده کردي!
ولي به دلم رجوع ميکنم ...
ان الارض یرثها عبادی الصالحون
خون بر شمشیر پیروز است.
آیا خون عمر ابن عبد ود بر شمشیر علی پیروز شد؟
نکته چیست که مادام که تاریخ نوشته می شود، خون هابیلیان بر شمشیر قابیلیان پیروز می شود؟
اگر در پس خونی تفکری باشد، که بوی عدالت خواهی و داد پروری بدهد،
اگر هم دهها هزار مرد شمشیر بر دست بر 72 تن از آنان بتازند و نقاب زنند و سنگ و شمشیر و نیزه و تیر
بر اصغر و اکبر و عباس و حسین آنها زنند،
خواهی دید که همان خون، عدالتخواهی را زنده نگاه خواهد داشت.
هیچگاه قرآن بر سر نیزه بر قرآنهای سر بر نی پیروز نشد و نمی شود و نخواهد شد!
امروز، ما صدها هزار قرآن بی نام و سر بر نی داریم 
و از قرآنهای بر نیزه بیمی نداریم.
هرگز فراموش نمی کنیم! هرگز!
که: ان الارض یرثها عبادی الصالحون ![]()
دوران زندگی امام زمان، حجة ابن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف به سه بخش تقسیم می شود:
۱- دوران کودکی (نیمه شعبان سال ۲۵۵ ه.ق. تا ۲۶۰ ه.ق. یعنی ۵ سال قمری):
-
در محضر پدر بزرگوارشان، امام حسن عسکری
۲- شروع امامت و دوران غیبت صغری در ۵ سالگی و همزان با شهادت امام حسن عسکری (ع) (هشتم ربیع الاول ۲۶۰ ه.ق. تا نیمه شعبان ۳۲۹ ه.ق. یعنی ۷۰ سال قمری):
-
امامت بواسطه اولین نایب خاص، عثمان بن سعید عمری
-
امامت بواسطه دومین نایب خاص، محمد بن عثمان بن سعید عمری (متوفی ۳۰۵ ه.ق.)
-
امامت بواسطه سومین نایب خاص، حسین بن روح نوبختی (متوفی ۳26 ه.ق.)
-
امامت بواسطه چهارمین نایب خاص، علی بن محمد سیمری (متوفی نیمه شعبان ۳۲۹ ه.ق.)
چندی از ویژگی های مهم نواب اربعه که توسط امام انتخاب شدند و این قابلیتها را امام تشخیص می دهند:
-
رازداری
-
تقیه
در نتیجه این دو خصوصیت، ایجاد بی تفاوتی برای حکومت نسبت به آنها و حفظ جان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف -
صبر بسیار زیاد
-
فهم و زیرکی نواب
با غیبت صغری مردم برای غیبت کبری آماده شدند و اصل دین حفظ شد.
۳- شروع دوران غیبت کبری تا امروز در ۷۴ سالگی ایشان (نیمه شعبان سال ۳۲۹ ه.ق.، یعنی دقیقا ۱۱۰۱ سال قمری)
همانگونه که ملاحظه می شود، در نیمه شعبان سال ۳۲۹ ه.ق. با وفات چهارمین نایب حضرت، ارتباط بین امام و مردم کاملا قطع گردید.
بر اساس فرمایش امام
-
تعیین کنندگان زمان ظهور
-
مدعیان منصوبیت از سوی امام برای واسطگی بین امام و مردم
-
مدعیان رویت امام
همگی دروغ گویند و تا زمانی که خداوند متعال اراده نفرماید و شرایط ظهور، که بلوغ عقلی و تعادل و عدالت پذیری مردم می باشد، فراهم نشود خداوند بشر را از ارتباط با امام محروم فرموده است و خروجی از غیبت کبری نخواهد بود.
بر طبق روایات این غضب خداوند بواسطه عمل ماست ی که در نتیجه دست ما از امام کوتاه شده.
بر اساس متون و منابع اسلامی گریه این روز، از شادی آن فزون تر است. همانگونه که در بالا علل آن ذکر شد.
در مورد زوایای مختلف مهدویت و غیبت، می توانید از برنامه این شبها در شبهای آینده، ساعت ۱۱ شب به بعد در شبکه یک سراسری و همچنین فردا جمعه، روز نیمه شعبان، در ویژه برنامه ای راس ساعت ده صبح استفاده کنید.
باشد که عمل صالح ما باعث آن شود که خداوند متعال و حضرت ما را بپذیرند.
پیروز باشید ...
ایران متعلق است به مردان!
مردانی که از جنس مردمند!
مردانی که جانشان را برای مردم دادند و می دهند و خواهند داد!
مردمی که مانند شهدایشان گمنامند!
شهدایی چون احمدرضا احدی (دانشجوی پزشکی).
او اینچنین وصیت کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم
فقط:
"نگذارید حرف امام بر زمین بماند
همین!"
... والسلام
** کلام رهبر را لحظه ای بر زمین مگذاشتن، تنها ملاک ولایت پذیریست! **
زندان کشیده ای (آیت الله هاشمی رفسنجانی) گفت:
"اینجانب بارها از زبان رهبری معظم شنیدهام كه فرمودند:
اینها
كه به آسانی مردم را به زندان میبرند
اگر مثل من و تو طعم زندان را چشیده بودند چنین نمیكردند."
** آنکس که عاشق مردم نباشد، نمی تواند انسان و مسلمان و مردمی باشد **
سال ۷۸ رهبر گفت: "اگر عکس مرا هم پاره کردند و آتش زدند به مردم تعرض نکنید!"
اما اینان گریستند و تعرض کردند
و ۲۹ خرداد ۸۸ هم
همانها را به چشم دیدم
که گریستند و مدام تعرض می کنند
به قول شهید چمران:
** وقتی شیپور جنگ زده میشود، فرق بین مرد و نامرد مشخص میشود **
ما مردانی از جنس مردم را فراموش نمی کنیم! و آنها را با ناکسان و نامردمان اشتباه نمی گیریم!
** انسان باشید! عاشق مردم باشید! **
** در این صورت شاید بتوانید لایق انتظار امام زمان و ولایت پذیری باشید! **
** اگر مسلمان نیستید لا اقل آزاده باشید! **
والسلام
با سلام
آنچه پروردگار بر همه ما منت نهاده، آن است که در مسیر انقلاب بر توشه ای عظیم و بینشی بی سابقه دست یافتیم، که از هرسو بر آن بنگریم، رهنمون و پنجره ای زلال به تاریخ می باشد. نه تاریخ معاصرمان که تاریخ به معنای وسیع کلمه، از روز وقوع وقایع تا ابد! برخورد و تلاقی تمامی اندیشه های موجود، با فلسفه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی اسلام و حضور اندیشمندانی که همگی درد خروج از زیر چنگال استبداد را داشتند و از دموکراسی نیز توقع مشخصی داشتند منجر به تبیین دیدگاهی مختص اسلام شد که پیش از آن دور از دسترس می نمود.
آنچه هر انسان معتدل و ذی شعوری می خواهد، داد و عدل و انصاف است.
اما از مباحث مهم عدالت، مطلق یا نسبی بودن آن است. اسلام عدالت را مطلق میداند، زیرا عدالت با خاتمیت و ابدیت دین ارتباط دارد. مطابق اعتقادات دینی عدالت از اهداف ابدی انبیاء بوده و اگر تعریف عدالت در هر زمانی مختلف باشد نمیتوان قانون واحد صادر نمود.(۱) عدالت در اسلام مبتنی بر یكسری حقوق ثابت انسانهاست و بر مبنای این ثبات حقوق، تعریفی مطلق از عدالت اسلامی وجود دارد و نسبی نمی باشد. یعنی عدالت بر پایه حقوق واقعی و فطری استوار است و ملاك و مصداق آن را شریعت و سنت نبوی تعیین میكند. اگر چه ممكن است كه در زمانها و مكانهای مختلف درك دینی ما از نظامهای ارزشی موجود تغییر یابد ولی از آنجا كه عدالت مبتنی بر اصول كلی شریعت است، مطلق و ثابت میباشد. (۲)
مفهوم عدالت در اسلام آنقدر اهمیت دارد كه برخی معتقدند اصل عدالت را میتوان بهعنوان معیاری برای فقاهت و استنباطهای فقهی مطرح نمود. شهید مطهری نیز عدالت را از جمله مقیاسهای اسلام شمرده و انكار آنرا موجب عدم رشد فلسفه اجتماعی و فقه متناسب با این اصول میداند و از همین جا میگوید اگر در دوران اولیه اسلام حریت و آزادی فكر وجود داشت و موضوع برتری اصحاب سنت بر اصل عدل پیش نمیآمد و بر شیعه مصیبت اخباریگری نرسیده بود و فقه ما نیز بر مبنای اصل عدالت بنا شده بود، دیگر دچار تضادها و بنبستهای كنونی نمیشدیم.(۳)
برای درک مبانی عدالت اسلامی نیاز داریم تاریخ را دقیق و موشکافانه بخوانیم. برای فهم تاریخ می توان در قالب نقشهای باستانی رفت و یا شخصیتهای کهن را در جامعه ی امروز نقش داد. و واقعیت آن است که هیچگاه نقشهای تاریخی بر زیر خاک نمی روند.
سعی می کنم در چند سطری پیش از ذکر متن کتاب پرهیز از ورود به فضای صرف تفکر سوسیالیستی و حتی سوسیال دموکرات و خلط و التقاط آن با مبانی اقتصادی اسلام را بیاورم تا از این دیدگاهها آن سوء استفاده های تاریخی نشود! چنانچه به مکاتب و مبانی اقتصادی علاقه مندید با کمک یک سرچ فارسی ومراجعه به کتب فراوان موجود، می توانید وجه تمایز مکتب عدالت اقتصادی اسلامی و مکاتب غربی را بیابید. دراین مجال سخنی کوتاه را می آورم:
هدف اسلام جامعه ای اشتراکی و بدون مالکیت نیست. چون اساسا ارزش و ارج و اجر واگذاری اموال به دیگران نزد خداوند اختیار فاعل است که چنانچه اجبار مطرح شود ارزشی نخواهد داشت! از سویی این نگرش که دولت با زور و اجبار مال افراد را به جامعه بدهد از مدار انسانیت و عدالت نیز خارج است. "اگر دولت انسان را آزاد گذاشته تا مطابق میلش حاصل دسترنج خود را به دیگری كه محتاج است واگذارد این عین انسانیت و عدالت در جامعه میباشد.(۴)"
به گفتار شهید مطهری: "هر چند اسلام مالکیت فردی و شخصی را در سرمایههای طبیعی و صناعی نمیپذیرد و مالکیت را در این امور عمومی میداند، ولی اسلام مالکیت اشتراکی را نیز نمی پذیرد؛ یعنی، طرفدار این اصل [اصل مهم سوسیالیسم] نیست که «کار به قدر استعداد و خرج به قدر احتیاج» نمی گوید همه ملزماند که کار کنند و محصول کارشان الزاما به اجتماع تعلق دارد.
پس آن مقدار از سوسیالیسم از منظر منطق و از نظر اسلام قابل توجیه است که قسمتی از سرمایهها؛ یعنی، سرمایههای عمومی بالاشتراک باشد و اما کار بالاشتراک را که الزامی و اجباری باشد، هیچگونه نمیتوان از اسلام استنباط کرد، مگر این که در موارد خاص؛ یعنی، در زمینهای عمومی یا کارخانههای عمومی، طوری باشد که کار فردی میسر نباشد و تازه اگر هم این طور باشد نه چنین است که مالکیت فردی در کار نیست، بلکه محصول بالسویه یا بالتفاوت طبق قرارداد میانشان تقسیم میشود و هر فردی مالک فردی سهم خود خواهد بود، پس اگر مشخصه اصل سوسیالیسم را اشتراک سرمایه بدانیم، اسلام یک مسلک اشتراکی است و اگر مشخصه اصلی آن را اشتراک در کار بدانیم، اسلام یک مسلک اشتراکی نیست.(۵)"
آنچه در اسلام و فقه و اصول حقوق اسلامی آمده آن است که "الناس مسلطون علی اموالهم" و میزانی که بر اساس منابع دینی ارائه شده، آن است که وظیفه آنان که توان و درآمد مالی بیشتری دارند بیشتر و سنگین تر است و رسیدگی به مردم بر گردن آنان است. اگر از مال خود ریخت و پاش کنند اسرافکارند و اگر از مال مردم خائن به بیت المال. راهی که آیه محور این مطلب ارائه می کند انفاق است و یکی از طرق امروزی و متداول آن در اسلام وقف است.
وقف می تواند در سه جهت مسکن، ازدواج و اشتغال واقع شود. برای رفع مشکلات مسکن و ازدواج، پیشاپیش باید افراد از سد بی شغلی گذر کنند و طرحهای ملی - تولیدی در راستای تحولات اقتصادی نظام مند پایدار ترین روش رفع مشکلات اشتغال می باشند. توسعه اجتماعی مسیری برای رفاه فردی افراد است.
حال چگونه دولت می تواند (عادلانه، شرعی و نظام مند) از شیوع اشرافی گری و اسراف جلوگیری کند؟
این بحث در پستهایی مجزا پی گیری می شود.
اما مبناهای توسعه در هر زمینه ای عمل به قانون موجود و عدم ساختار شکنی و سپس اصلاح قانون با بهره گیری از تجربیات و دانش و به کارگیری نخبگان مطرح درآن زمینه می باشد.
فی الجمله برای برقراری عدالت، روش اجبار عدل نیست. آنچه باید مد نظر و خط مشی اصلی باشد ارتقای سطح عدالت پذیری مردم است. این مسئله هم شاخه ای به نام عدالت پذیری اقتصادی دارد.
برای ایجاد هرگونه نظام اجتماعی فاکتوری به نام آمادگی یا به اصطلاح (readiness) نقشی اساسی دارد و تا جامعه پذیرای یک قانون، تغییر و یا محدودیت نباشد، اعمال آن قانون هرگز سودی نخواهد داشت و ممکن هم نخواهد بود ...
در مطالب پسین، به بررسی وظایف دولتها در ایجاد این آمادگی، برقراری عدالت بر اساس آن، و رابطه ی این مفاهیم با مهدویت و انتظار تا ایجاد بلوغ فکری جامعه ی بشری خواهم پرداخت.
۱- مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان (تهران، صدرا، 1372)، ص 317
۲- مطهری، مرتضی، اسلام و مقتضیات زمان (تهران، صدرا، 1372)پیشین، ص 341
۳- مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی، (تهران، حكمت، 1403 هـ ق)، ص 15ـ14
۴- مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، (تهران، صدرا 1368)، ص 159
۵- مطهری، مرتضی، نظری به نظام اقتصادی اسلام، (ص 140 و 141)
با مقدمه ای که آمد، صفحاتی از کتاب ابوذر به نگارش استاد شهید دکتر علی شریعتی را می آورم. برای انتخاب بخش مورد نظرم، به فهرست کلمات کلیدی در انتهای کتاب رجوع کردم ... .
انسان ... انسانیت ... امامت ... ایمان ... اشراف ... و اشرافیت. این کلمه ی مورد علاقه من است!
صفحه ۲۲۲ ... و به مقتضای پیوند پاراگرافها ... ۲۲۰. خواندم و سپس آنچنان به وجد آمدم از این نگاه بسیط و دقیق به تفکر این صحابی عظیم پیامبر، که خواستم بلند بخوانم و همه بشنوید. و عقب رفتم و از ۲۱۶ می شنوید.
|
از نصب عکس معذوریم
|
او شهرت پرست نیست تا گمنامی برایش دردآور باشد
تمام اجرها را در گمنامی دریافته
و امروزه
چقدر مفهوم شهید گمنام وسیع و گسترده است!
در مطلب Soundmix Trojan نوعی ویروس کامپیوتری و نحوه از بین بردن آن را که از نمونه بلایای یارانه شخص ام بود آوردم.
نکته ی جالبی درطراحیاین ویروس و عوارض آن وجود داشت.
1- ویروس واسطه ی نامناسبی برای ارتباط برنامه ها با سیستم عامل می شود.
2- سرعت ارتباط برنامه ها با سیستم عامل و یکدیگر به طور چشم گیری کاهش می یابد. عبور حجم اطلاعات بسیار از یک سوراخ سوزن خیاطی باعث کاهش حجم تبادل بر واحد زمان می شود.
3- در صورت حذف ویروس چون برنامه ها با مراجعه به نقشه ارتباط و عملکرد (Registry) هنوز همان مسیر را طی می کنند و سوراخ سوزنی در کار نیست با خطا و عدم اجرا روبرو می شوند.
4- در ذات برنامه ها هیچ نوشته نشده که دنبال سوراخ سوزن بگردید اما نقشه ی غلط این مسئله را ایجاد می کند.
5- برای اصلاح مشکلات اول باید ویروس را کشت و سپس نقشه ی سیستم را اصلاح کرد تا واسطه های ویروسی به جای واسطه های اساسی قرار نگیرند.
نکته: مراقب باشیم دنبال سوراخ سوزن نرویم.
سلام نامی از نامهای تو

مهدویت و انتظار منجی، اساسی ترین موضوع زندگی ماست.
و آن بدین دلیل است که امامت امام زمان هر انسان، عصاره ای از اصول و فروع اعتقادی اوست.
این موضوع همیشه موضوع روز بوده و هست و خواهد بود،
که چگونه باید جامعه به سمت بهبود وضع کنونی پیش برود.
و مهدویت و انتظار دقیقا همین هدف را دارد.
امسال، در ماه شعبان تا کنون مطلبی نو ننوشتم.
زیرا تمام حرفها تکرار مکررات است و سالهای پیش تمام حرفها را زده ایم.
حرفهایی تکراری، که هیچگاه تکراری نمی شوند.
برای آنکه خود نیز فراموش نکنم چه می گفتم و چه باید بکنم، طبقه بندی مطالب وبلاگ را به شکلی نو و همانگونه که از ابتدا وجود داشت عیان می کنم و آن رویکرد انتظاری و مهدوی است که در تمام شئون زندگی یک مسلمان و انسان عاقبت اندیش باید وجود داشته باشد. برای این منظور طبقه بندی های زیر اختصاص داده شد:
محوریت این موضوع ناظر دیدن پروردگار در همه حال و مردم داری است.
البته این داستان مانند آن پیر زنیست که گلوله ای نخ به بازار برده بود تا یوسف نبی را بخرد!
که میان من نا صالح و آن مصلح الهی شباهتی نیست!
چگونه من پر از ناخالصی جذب میدانی شوم که هیچ عنصری در من، جاذبه ی او را درک نمی کند؟
کدام صفت ما شباهت به او دارد؟
کدامیک خداگونه زندگی می کنیم؟
کدامیک تاب و توان و جرات آن را داریم که مانند مردم عصر جاهلیت، پس از عثمان ابن عفان، به در خانه ی امام زمانمان هجوم بریم و او را به دادخواهی بخوانیم؟
اگر خانه ی اماممان را نشان بدهند کدامیک می رویم تا این خطبه را بشنویم؟ :
"به خدا سوگند، اگر چيزى را كه عثمان بخشيده ، نزد كسى بيابم ، آن را به صاحبش باز مى گردانم ، هر چند، آن را كابين زنان كرده باشند يا بهاى كنيزكان. كه در دادگرى گشايش است و آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مى رود، بيشتر به تنگ آيد. (خطبه ۱۵ امیر - نهج البلاغه)"
هزار رحمت به طلحه و زبیر! هزار رحمت!
کدامیک از ما در برابر او شمشیر نخواهد کشید تا در برابر منافع خود و باند و گروه خود، بیت المال را صد قبضه تر کند؟
کدامیک از ما؟
این دعاهای فرج و ندبه و عهدی که تنها به نیت مردم فریبی و تظاهر و ریا ست، دهن کجی به خدا و امام زمان و ولایت فقیه و مردم نیست؟
منتظران مصلح نیازی به مصلح بودن ندارند! خود باید صالح باشند!
مسلمان بودن مرتبه ای اعلا بر انسانیت است. آن کس که انسان نیست مسلمان هم نیست و آن کس که مدعی مسلمانیست باید انسانیت خود را به اثبات رسانده باشد!
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مملکت به دست نامحرمان و نا اهلان نیفتد و به ما بیش از این آسیبی نرسد. بدون واسطه پشتیبان باشید!
یا علی مدد کن! ![]()

یاد گرفتیم جمله های کامل بگوییم تا تشویق شویم
اما کم کم مجبور شدیم اجزا را کم کنیم تا تنبیه نشویم
و اکنون از جملات تو نقطه ای مانده
و تو خود همه را می خوانی
و من هیچ را.
تنها می فهمم باید بروم سر خط.
شاید جمله ای باشد آنجا!
سر خط کجاست؟
مهدی / پنجشنبه ۲۸ تیر ۸۶

برای دومین بار یک عمل سنگین در بیمارستانی دولتی داشت.
نگران بود که پس از به هوش آمدن، به جای تقاضای کمک از کادر پرستاری و بهیاری، مجبور به پنهان کردن درد خود و دلداری به آنان باشد تا کارش راه بیفتد.
نگران بود خون اشتباهی به او بزنند.
نگران بود شب عمل از او یک مشاوره ی بیهوشی و تاییدیه جدید بخواهند!
نگران بود پول تغذیه از بیمه اش کم شود اما مجبور باشد غذا از خانه و رستورانهای بیرون تهیه کند.
نگران بود به جای لوله تنفسی ژلاتینی در زمان عمل، لوله پلاستیکی مصرف شود و پس از عمل تا سه روز نتواند غذای بیرون را هم بخورد و حرف هم بزند.
نگران بود داروخانه درصدی از پول خرید تجهیزات را در جیب خود بگذارد.
نگران بود رزیدنت های مختلف مثل گذشته نفهمند به چه دارویی حساسیت دارد.
نگران بود خاطر رزیدنتی را (که در حال گرفتن اطلاعات از اوست، و پس از دریافت اطلاعات میان حرفش به او پشت می کند و مثل چهار پا نه جواب می دهد و نه می فهمد چه می شنود) مکدر کند.
نگران بود زمانی که به زمین می خورد ویلچری در کار نباشد تا او را به تخت برساند و درد را می بایست تحمل کند.
نگران بود به پرستار چه بگوید که گفت باید پایه عصا را می بستی تا زمین نخوری!
نگران بود به جای مسکن پتیدین چیز دیگری به او تزریق شود.
نگران بود برادران و خواهران معتاد بستری، پیش از هوشیاری از عمل او را معتاد به شیره و کراک و شیشه و هروئین و ... بکنند.
نگران بود که دراین موقعیتها کلامی از دهانش بپرد!
نگران بود که در پاسخ رزیدنت دلسوزی که گفت آقای خوش تیپ شما باید بری اروپا زندگی کنی چه بگوید؟ بگوید از آنجا آمده ایم؟
نگران بود هیچ استریلیزاسیونی در کار نباشد!
نگران بود که به جای دو هفته ۵ روز در بیمارستان نگهداری شود.
نگران بود داروی بیهوشی زیاد تزریق کنند و دو روز ناهوشیار باشد.
نگران بود پس از نه ماه کادر درمانی دلسوزی را که می شناخت، به قدر ۵ سال پیر تر ببیند!
گفتم عزیزم نگران نباش. بیمه تمام هزینه های عمل را تقبل می کند و اگر هم با تصادف آمده باشی سریعا عمل می شوی!
گفت نگرانم. در اختیار من نیست که بیمه نباشم و می خواهم از مزایای قانونی پرداختهایم هم استفاده کنم. اما آیا من زنده می مانم؟
به نام خداوند رحمان و رحيم
(اى رسول ما) آيا ديدى آن كس (وليد مغيره ) را كه روز جزا را انكار كرد؟ (1).
اين همان شخص (بى رحم ) است كه يتيم را از در خود به قهر مي راند (2).
و كسى را بر اطعام فقير ترغيب نمى كند (3).
پس واى بر آن نمازگزاران (4).
كه دل از ياد خدا غافل دارند (5).
همانان كه (اگر طاعتى كنند) به ريا و خودنمايى كنند (6).
و ديگران را از ضروريات زندگى منع مى كنند (7).
(سوره ماعون)
فیلم سینمایی پیام یا محمد رسول الله (ص) را همه می شناسیم
نوایی که می شنوید ترکیبی از ملودی هاست
و چنانچه این فیلم را نمی دیدیم برای ما مفهومی نداشت
همانگونه که برای گروهی از مردم جهان پیامی جر موسیقی شرقی ندارد
مشهور است که سازنده این اثر آوایی
برای کسب جایزه اسکار تلاش کرده تا آوای فیلم را مطابق روحیات مسلمانان بسازد
تا با موضوع فیلم نیز ارتباط و انطباق حداکثری داشته باشد
اما
تمام شما شنوندگان که ارتباطی با این نوا برقرار می کنید
در می یابید که این ارتباط را موریس ژار برقرار نکرد!
آنچه ارتباط بین تاریخ اسلام، فیلم و این نواهای مبهم را برقرار کرد
یک حقیقت بود
حضور و نقش وجودی نازنین و دلربا بدون حتی یک تصویر!
حجتی در غیبت از دیدگان بینندگان
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی
عظم البلاء
و برح الخفاء
وانکشف الغطاء
و انقطع الرجاء
و ضاقت الارض و السماء
و منعت السماء
و انت المستعان و الیک المشتکی
و علیک المعول فی الشده و الرخاء
اللهم صل علی محمد و آل محمد
اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم
ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا قریبا کلمح البصر او هو اقرب
یـــــــا محمـــــــد یا علی، یـــــــا علـــــــــــی یا محمد
اکفیانی فانکما کافیان
و انصرانی فانکما ناصران
یا مولانا یا صاحب الزمان
الغوث الغوث الغوث
ادرکنی ادرکنی ادرکنی
الساعه الساعه الساعهَ
العجل العجل العجل
یا ارحم الراحمین
بحق محمد و آله الطاهرین
|
و مادر یعنی انتظار. مادر یعنی صبر. مادر یعنی محبت. مادر یعنی آسمان یعنی دریا مادر یعنی هستی مادر یعنی سختی یک دنیا هیچ برای آنکه ما، ما شویم. مادر یعنی شیره ی وجود من. مادر یعنی معنای بودن. مادر یعنی گرما در سردی و خنکا در گرمی. مادر یعنی بینهایت واژه که من هیچکدامش را نمی فهمم. مادر یعنی قطره اشکی که از چشمی می چکد، زمانی که به سبز پوشش نگاه می کند و می بیند آنچه آفتاب در آغوش دید. مادر یعنی اولین فدایی ولایت و رهبری در روزی که هیچ یاوری نداشت مادر یعنی خون دل و مادر یعنی مادر مهدی ا. ۱۱/۵/۱۳۸۶ با اندکی تغییر |
|
به نام حضرت دوست
بیست سال پیش در چنین روزی
مشغول خواندن کتاب فارسی و حفظ کلمه ها بودم تا خود را برای امتحان دیکته و انشا آماده کنم.
چند روزی بود که سخت می توانستم درس بخوانم. در دل دعایی داشتم و با خدای خود نجوایی.
کسی که در نوزادی در آغوش او شیرینی آب قندی متفاوت را چشیده بودم، امروز بیمار بود.
از جایگاه خبرنگاران جماران به او نگریسته بودم و بدون آنکه چیزی بفهمم از آنچه می گوید، تنها می دانستم تمام کسانی که زندگی خود را رها کرده بودند و در جبهه منتظر جانفشانی بودند و با چند نفر از آنها از طریق مدرسه نامه نگاری می کردم، می گفتند امام را تنها نگذارید.
چیزی به من می گفت امروز امتحانی دیگر در راه است از این حفظ لغات و کلمات بگذر.
رادیو روشن بود و صدای قرآن می آمد
خمینی، روح خدا به ملکوت اعلی پیوست ....
گویی آسمان بر سرم فرو ریخت و بغضی چند روزه در خانه ترکید. من هم از این خبر می گریستم، هم از گریستن پدر و مادر.
همزمان خنده ی بلند همسایه ای را می شنیدم و نمی دانستم او چرا می خندد.
مشکی بر تن کردم و تا سر کوچه رفتم. یکی از دوستانم مرا دید و گفت چرا مشکی پوشیدی؟
و اینجا بود که کم کم می فهمیدم همسایه ها و دوستانی هم هستند که توان درک اندوه مرا ندارند.
می فهمیدم تنهایی معنای بدی ندارد. تنها دوستانم دوست نیستند. اما احساس خلاء نمی کردم. همیشه دوستانی داشتم که این لا ادراکی ها را برایم بی ارزش می کردند.
نمیدانم همان روز بود یا فردایش که مردم از خیابان حافظ به سمت جنوب تهران می رفتند. تا آن روز چنین موجی ندیده بودم. من، کودکی ۱۳ ساله بودم و با این موجها با پای پیاده و در گرمایی طاقت فرسا به یک باره خود را نزدیک بهشت زهرا یافتم.
او رفت
و جمله ای که بارها دوستانم (که دیگر جواب نامه هایم را از جبهه ندادند) برایم نوشته بودند، در گوش من می پیچید. خط ها عوض می شد اما حرفشان نه:
مبادا امام را تنها بگذارید
امروز معنای آن را می فهمم. غربت امام همان ترجمان غربت علویست. در حکومت عباسیان علی علیه السلام بود که بارها شهید می شد.
امروز هم امام را با مقاصد سیاسی تنها و غریب می گذارند.
تفکر او غریب مانده و شیوه ی عملی او به شعارهای حزبی بدل شده.
شعارهایی که ابزار تخریب دیگران می شود و سپس به یاد فراموشی سپرده می شود.
می توانم آن جملات را که بارها دوستانم بر من تکرار نمودند فراموش کنم؟ ![]()

به نام خدا
مطلبي كه در زير مي آيد گزارشي از گفته هاي دكتر كريستين بونو در مورد امام خميني مي باشد.
همانطور كه در ذيل مي خوانيد او با دقت اين عارف بزرگ قرن را بررسي نموده است.
امام خميني، عرفان را از انقلاب دروني و سير الي الله فردي، به انقلابي بيروني و سير الي الله ملتها رساند با كلمات كليدي وحدت كلمه امت اسلامي و هيهات من الذله آتشي افروخت كه روشنگر راه بشريت خواهد بود.
همواره مردان بزرگ در خانه هاي كوچك زندگي كرده اند و اين پير جماران هم از يك منزل محقر در استراسبورگ بر دل من كه كودكي بيش نبودم حكومت را آغاز كرد و اكنون او فاتح قلب من است.

و صد افسوس كه جواهر شناس اين گوهر ما نيستيم ...
پيشتر در پست ۳۳۴
مطلبي تحت عنوان جايگاه چهارده معصوم
در عالم خلقت آوردم
و طبق آيات و روايات گفتم كه
منظور از نزلوني عن الربوبيه
قياس جايگاه ذوات مقدسه
و ذات اقدس اله نيست
از نظر مراتب
هيچ موجودي نازل تر از پروردگار
و برتر از اين معصومين خلق نشده
و جايگاه آنان يك پله پايين تر از پروردگاريست
اين موضوع را عده اي بد متوجه شده اند
و گرفتار شرك شده اند
در صورتي كه لا اله الا الله
و اما براي رسيدن به پروردگار چه بايد كرد
در آيه ي شش سوره ي حمد مي خوانيم
اهدنا الصراط المستقيم
و سپس
صراط الذين انعمت عليهم
نعمت خداوند بر بندگان خاص خود
نعمت ولايت است
كه بر رسول الله و صلاله ي او ارزاني شده
و صراط مستقيم
راه تاسي به آنان است
كه هر راهي جز راه ولايت
به خداوند نمي رسد
همانگونه كه مي بينيم
نتيجه ي اسلام بي ولايت
سكوت ميلياردي مسلمانان
در برابر جنايت در فلسطين است
تنها راه رسيدن به ملكوت
طريق ولايت است
اما اين نفي كننده ي رحمت واسعه ي خداوند
بر تمام بندگان نيست
كه امام حسين عليه السلام مظهر اسم ارحم الراحمين پروردگار
و جلوه ي رحمة الله الواسعه مي باشند
و حسين عليه السلام است
آن صراط مستقيم
و بس
بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، هیچ از خود پرسیده ای كه چرا اینان خود را « راهیان كربلا » نامیده اند، با این همه شیدایی و اشتیاق كه هنوز قافله سال شصت و یكم هجری قمری به بیابان كربلا نرسیده است.

مگر آنان سر مبارك امام عشق را بر فراز نیزه ندیده اند؟
مگر شفق را ندیده اند كه چه سان در خون نشسته است؟
مگر بوی خون را نشنیده اند؟... و بر علم هایشان نوشته اند: كُلُّ اَرْضٍ كَربَلا و كُلُّ یومٍ عاشورا!
مگر كربلا از سیطره زمان و مكان خارج است كه همه جا كربلا باشد و همه روزها عاشورا؟
مرا ببین كه در پیشگاه ولایت سخن از زمان و مكان می گویم! زمان و مكان نسبت است و برای آن كه از جوار مطلق، از بلندای اعراف بر عالم وجود می نگرد، اینجا در پیشگاه ولایت، سخن از زمان و مكان گفتن نشانِ بی خردی است.

كربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان.
یعنی اصلاً كربلا مطلق زمین است و عاشورا مطلق زمان، و راه های آسمان از اینجا آغاز می شود؛ از اینجا دروازه ای به عالم مطلق گشوده اند.

می پرسی كه از متناهی چگونه می توان راهی به سوی نامتناهی جُست؟
این سرّ الاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه السلام، فاش شود.
شهيد عزيز سيد مرتضي آويني
اي محرم براي آمدنت ثانيه شماري آغاز شده بود. اين نشان از آن دارد كه خون او هنوز جاريست ...
تنها برای شهرت پرستان درد آور است،
وگرنه همه اجرها در گمنامیست.
شهيد عزيز سيد مرتضي آويني
سلام دوستان گرامي
امروزه در فضاي گسترده و وسيع اينترنت، بر خلاف سالها پيش كه فعاليتهاي ضدديني به صورت مخفي انجام مي شد، به سهولت و با استفاده از ابزارهاي مختلف به حمله به دين اسلام مي پردازند.
فعاليتهاي سازمان دهي شده و هدفداري جهت دين زدايي مسلمانان انجام مي شود و عده اي نيز به صورت پراكنده و گسترده به نشر مطالب اين مراكز مي پردازند.
هدف فعاليتهاي مذكور عموما استفاده كنندگان اينترنت هستند كه قشر جوان مي باشند. جواناني كه به علت كم آگاهي از معارف ديني و معضلات سياسي و اجتماعي جامعه ي ما، طعمه هايي مناسب و در آينده اعضايي داوطلب و فعال براي شبكه هاي آنان خواهند بود.
روشهاي مختلفي براي ضربه به دين وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره ي گذرا مي كنم.

ذرهای بودم و مهرتو مرابالا برد
علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی در اواخر اسفند سال 1324 از تبریز به قم مهاجرت كردند و از همان آغاز خلأیی را در زمینه پرداختن حوزویان به قرآن كریم و علوم عقلی احساس كردند خود ایشان می فرمایند:
یورش به خانه وحى!
خلفاي اهل تسنن از ديدگاه اميرالمومنين:
حضرت امير در خطبه ی شقشقیه مي فرمايد:
آگاه باشید . به خدا سوگند كه « فلان »(ابوبكر) خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نیك مىدانست كه پایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب . سیلها از من فرو مىریزد و پرنده را یاراى پرواز به قله رفیع من نیست . پس میان خود و خلافت پردهاى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم . در اندیشه شدم كه با دست شكسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شكیبایى ورزم ، فضایى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نایل آید . دیدم ، كه شكیبایى در آن حالت خردمندانهتر است و من طریق شكیبایى گزیدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ، و استخوان در گلویش مانده باشد . مىدیدم ، كه میراث من به غارت مىرود . تا آن « نخستین »(ابوبكر) به سراى دیگر شتافت و مسند خلافت را به دیگرى(عمر) واگذاشت .
شتان ما یومى على كورها و یوم حیان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است میان زندگى من بر پشت این شتر و زندگى حیان برادر جابر » .
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشیب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به دیگرى(عثمان) بست . بنگرید كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، میان خود تقسیم كردند و شیرش را دوشیدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند ، عرصهاى كه درشتىاش پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند . لغزیدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشید ، بینىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىكرد ، سوار خود را هلاك مىساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر این زمان دراز در گرداب محنت ، شكیبایى مىورزیدم تا او نیز به جهان دیگر شتافت و امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد كه مرا هم یكى از آن قبیل مىپنداشت .
بار خدایا ، در این شورا از تو مدد مىجویم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفه نخستین تردید روا داشتند ، كه اینك با چنین مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشیب مىنهادند یا بال زده فرا مىپریدند ، من راه مخالفت نمىپیمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، یكى از ایشان كینه دیرینهاى را كه با من داشت فرایاد آورد و آن دیگر نیز از من روى بتافت كه به داماد خود گرایش یافت . و كارهاى دیگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خویشاوندان پدریش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند كه اشتران ، گیاه بهارى را . تا سرانجام ، آنچه را تابیده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگیش به سر درآوردش .
بناگاه ، دیدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون یالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزدیك بود استخوانهاى بازو و پهلویم را زیر پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر درید . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند .
اما ، هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ایشان عهد خود شكستند و گروهى از دین بیرون شدند و قومى همدست ستمكاران گردیدند . گویى ، سخن خداى سبحان را نشنیده بودند كه مىگوید : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمین نه برترى مىجویند و نه فساد مىكنند و سرانجام نیكو از آن پرهیزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنیده بودند و دریافته بودند ، ولى دنیا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زیورهاى آن فریبشان داده بود .
بدانید . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفریده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزینند ،
افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهایش مىكردم و در پایان با آن همان مىكردم"" كه در آغاز كرده بودم""
و مىدیدید كه دنیاى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است .
چون سخنش به اینجا رسید ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .
على ( ع ) در آن نامه نگریست . چون از خواندن فراغت یافت ، ابن عباس گفت : یا امیر المؤمنین چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسیده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هیهات ابن عباس ، اشتر خشمگین را آن پاره گوشت از دهان جوشیدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ( 2 ) ابن عباس گوید ، كه هرگز بر سخنى دریغى چنین نخورده بودم كه بر این سخن كه امیر المؤمنین نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود .
معنى سخن امام كه مىفرماید : « كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم » این است ، كه اگر سوار ، مهار شتر را بكشد و اشتر سر بر تابد بینىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست كند ، سرپیچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد . مىگویند :
« اشنق الناقة » زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گیرد . « شنقها » نیز به همین معنى است و ابن سكیت صاحب اصلاح المنطق چنین گوید . و گفت « اشنق لها » و نگفت :
« اشنقها » تا در برابر جمله « اسلس لها » قرار گیرد گویى ، امام ( علیه السلام ) مىفرماید :
اگر سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد . و در حدیث آمده است كه رسول ( صلى اللّه علیه و آله ) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و مهار ناقه را باز كشیده بود ( شنق لها ) و ناقه نشخوار مىكرد . [ از این حدیث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به یك معنى است ] . و شعر عدى بن زید عبادى هم كه مىگوید : ساءها ما بنا تبیّن فی الأیدی و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است .
معنى بیت ( از فیض ) : شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نیستند ، بد شترهایى هستند .
اما در باب اینكه چرا علی حكومت را در آن سه روز و یا سقیفه طلب نكرد، ادامه مطلب را بخوانید ...
مي گويند علي در كجاي قرآن آمده است؟
نابينايان به معرفت را خورشيد هم بينا نمي كند!
كدام عبدي را مي يابيد كه از علي بنده تر باشد؟
كدام مردي را مي يابيد كه بر او پيشي گرفته باشد
شمشير از رو بسته اند
همه ي گروهها شمشير از رو بسته اند
از جهل من و تو به دينمان و قرآن استفاده مي كنند
حرام خوران و حرام زادگان و حرام پروران
آنچنان ما را فريب مي دهند
كه براي اثبات حقانيت علي
به قال الباقر و قال الصادق نمي پردازيم
به قال ابوهريره چنگ ميزنيم
با كتب آنها امامانشان را آتش بزنيد
و با احاديث ائمه و قرآن
اهل بيت و تطهير را بشناسيد
تا كي به تاريخ طبري ها بپردازيم؟
ببينيد امام محمد باقر چگونه خطابه ي غدير را نقل فرمود
مي گويند راوي شيعه بوده و ارزشي ندارد
دوستان من
تا آنجايي كه امامان آنها را خلع ايمان مي كنيد
از رواياتشان استفاده كنيد
خدعه ي دشمنان علي، به ارزش دادن شما به راويان آنهاست
از احاديث امامان غافل نشويم
در ادامه خطابه ي غدير را از سايت تبيان اوردم.
باشد كه بخوانيم و بدانيم امت محمد از چه دستوري سر باز زدند!
يا علي مدد![]()
به نام خدا
امروزه اینترنت بخشی از فضای فکری جامعه ی ماست و مباحثیکه در سطح جامعه به شکل پنهانی عنوان می شود، در آن به صورت آشکارا مطرح می شود.
یکی از مباحث جنجال برانگیزی که مطرح می شود مربوط به حقوق بانوان و منافات قانون با آن می باشد.
در سایتهای گوناگونی بحثهایی پیرامون ماده ۱۱۰۸ قانون مدنی و مواد پیش و پس آن می شود. آن ماده می گوید: هرگاه زن بدون مانع مشروع از اداي وظايف زوجيت امتناع كند مستحق نفقه نخواهد بود.
در ابتدا باید بگویم این روایت آنچنان حساس است که با ذکر جمیع منابع جمع می گردد. در زیر یک بخش آن را اثبات می کنم:
منبع:

جای همه ی دوستان خالی دیشب با خانواده رفتیم پارک ملت برای دیدن فواره های موزیکال که بعد از مدتها طراحی و پیاده سازی آماده و به نمایش گذاشته شده بود.

این فواره ها تلفیقی از علم برق، الکترونیک، نرم افزار، سخت افزار، مکانیک و مکانیک سیالات بود.
دست آقای شهردار درد نکنه. سرمایه گذاری زیادی کردن که این فواره های منحصر بفردو به ایران آوردن یا شاید هم با کمک طراحان داخلی پیاده سازی کردن.
جای همه ی دوستان واقعا خالی بود. حتما اگر مسیرتون خورد برای تماشا برید.
حاشیه ها:
۱- واقعا متوسط قد مردم ما بالاست. چون من با قد ۱۸۸ با پا بلندی به زور می تونستم ببینم. لطفا ترتیب قدو رعایت کنید که همه بتونن ببینن.
۲- ضمن پخش موزیک و بازی کردن فواره ها فکرم هم به بازی افتاد که یه روزی قبل از این تو این دریاچه ی مصنوعی کلی قایق بود و شهرداری کلی درآمد داشت! حالا این فواره ها که مفتیه. چجوری درآمدش جبران میشه؟ گفتم دستشون درد نکنه چه حالی دادن به مردم. اما وقتی اومدیم کنار ماشین و قبض هفت هزار تومنی رو دیدم . متوجه شدم که تمام ماشینهای سمت چپ بزرگراه نیایش اینطوری توسط آقای گروهبان جریمه شدن، آنگاه به خرد شهرداری برای کسب درآمد بیشتر و بی شاکی پی بردم. هر که فواره خواهد جور جریمه هم کشد.
نتیجه: اگر رفتین سمت راست بزرگراه پارک کنین نه سمت چپ!! ![]()
![]()
دستی که اشاره به حقیقتی می کند
به من خدمتی می کند
وموجب بیداری می شود
محترم است.
اما آیا جایگاه این نشانه را
باید با حقیقت تعویض نمود؟
چرا باب شده دم از ایثارگران می زنند
و حقوق مستضعفین را همانها ضایع می کنند؟
اینها نشانه اند و عدالت هدف
نوک انگشت و ماه ![]()
وصیت نامه حضرت زهرا قبل ازشهادت
"بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. هذا ما اَوْصَتْ بِهِ فاطِمَةُ بِنْتُ رَسولِ اللهِ، اَوْصَتْ وَ هِیَ تَشْهَدُ اَنْ لا الهَ اِلاّ اللهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ وَ اَنَّ الْجَنَّةَ حَقُّ وَ النّارَ حَقُّ وَ اَنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لارَیْبَ فیها وَ اَنَّ اللهَ یَبْعَثُ مَنْ فُی الْقبورِ، یا عَلِیُّ اَنَا فاطِمَةُ بَنتُ مُحَمَّدٍ(ص) زَوَّجْنَی اللهُ مَنْکَ لأکونَ لَکَ فِی الدُّنیا وَ الاخِرةِ، اَنْتَ اَوْلی بِی مِنْ غَیْرِی، حَنِّطْنی و غَسِّلْنِی و کَفِّنِّی بِاللَّیلِ وَ صَلِّ عَلَیَّ وَ ادْفِنِّی بِاللَّیْلِ وَ لا تُعْلِمْ اَحَداً وَ اَسْتَوْدِعُکَ اللهَ و اقْرَءُ عَلی وُلْدِی السَّلامَ اِلی یَومِ الْقِیامَةِ؛
به نام خداوند بخشنده و مهربان. این وصیّتنامه فاطمه دختر رسول خداست و در حالی وصیّت میکند که شهادت میدهد خدایی جز خدای یگانه نیست و محمّد(ص) بنده و پیامبر اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و همانا روز قیامت فراخواهد رسید و شکّی در آن نیست و خداوند مردگان را از قبر زنده کرده، وارد محشر میفرماید.
ای علی! من فاطمه دختر محمّد هستم. خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو از دیگران بر من سزاوارتری. حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن و به هیچ کس اطّلاع نده. تو را به خدا میسپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت، سلام و درود میفرستم
-----------------------
درد دل حضرت علی درخاکسپاری مظلومانه
حضرت زهرا(سلام الله علیها)
الإمامُ علیٌّ علیه السلام - عِندَ دَفنِ فاطِمَةَ علیها السلام - : السَّلامُ عَلَیكَ یا رَسولَ اللَّهِ عَنّی وَعَن اِبنَتِكَ النّازِلَةِ فی جِوارِكَ وَالسَّریعَةِ اللَّحاقِ بِكَ . قَلَّ یا رَسولَ اللَّهِ عَن صَفیَّتِكَ صَبری ، وَرَقَّ عَنها تَجَلُّدی ؛ إلاّ أنَّ لی فی التَّأسّی بِعَظیمِ فُرقَتِكَ وَفادِحِ مُصیبَتِكَ مَوضِعَ تَعَزٍّ . فَلَقَد وَسَّدتُكَ فی مَلحودَةِ قَبرِكَ ، وَفاضَت بَینَ نَحری وَصَدری نَفسُكَ . فَإنّا للَّهِ وَإنّا إلَیهِ راجِعونَ . فَلَقَد استُرجِعَتِ الوَدیعَةُ ، وَأُخِذَتِ الرَّهینَةُ . أمّا حُزنی فَسَرمَدٌ ، وَأمّا لَیلی فَمُسَهَّدٌ إلى أن یَختارَ اللَّهُ لی دارَكَ الَّتی أنتَ بِها مُقیمٌ . وَسَتُنَبِّئُكَ ابنَتُكَ بِتَضافُرِ أُمَّتِكَ عَلى هَضمِها فَأحفِها السؤالَ وَاستَخبِرها الحالَ . هذا وَلَم یَطُلِ العَهدُ وَلَم یَخلُ مِنكَ الذِّكرُ . وَالسَّلامُ عَلَیكُما سَلامَ مُوَدِّعٍ لا قالٍ وَلا سَئِمٍ . فَإن أنصَرِف فَلا عَن مَلالَةٍ ، وَإن أُقِم فَلا عَن سوءِ ظَنٍّ بِما وَعَدَ اللَّهُ الصّابِرینَ .
امام على علیه السلام - در هنگام خاكسپارى فاطمه علیها السلام
سلام بر تو اى رسول خدا ! از من و دخترت ، كه در كنارت آرمیده و زودتر (از دیگران) به تو رسیده. اى رسول خدا، از جدایى دردانهدخترت صبرم لبریز گشته و تاب توان از كفم رفته است . اما ، یادآورى فراق جانگداز تو و مصیبت بزرگ از دست رفتن تو در این هنگام ، مایه تسلّاى من است ؛ زیرا هرگز از یاد نمىبرم آن لحظاتى را كه سرت به سینه من بود و در آغوش من جان دادى و من با دست خود سر تو را بر سنگ آرامگاهت نهادم . همه ما از آن خداییم و همگى به سوى او باز مىگردیم . اینك امانتى (كه به من سپرده بودى) بازگردانیده شد و گروگان دریافت شد . امّا از این پس ، اندوه من (از غم فراق شما) همیشگى خواهد بود و شبهایم به بیدارى خواهد گذشت ، تا آن گاه كه خداوند سرایى را كه تو در آنى ، برایم برگزیند . بزودى دخترت تو را از ستمها و حق كشیهایى كه امتت ، همداستان ، در حقّ او روا داشتند ، آگاه خواهد ساخت . همه وقایع را از او بپرس و اخبار اوضاع و احوال را از وى جویا شو . این ستمها در حالى شد كه هنوز از رفتن تو مدتى نگذشته ، و یادت از میان نرفته بود . بدرودتان باد ، بدرودى وداع گونه ، نه از سر نفرت و بیزارى . پس ، اگر از نزد شما بروم ، به سبب ملال و بىعلاقگى نیست و چنانچه بمانم ، نه از آن روست كه به آنچه خداوند به شكیبایان وعده دادهاست ، بدگمانم

لاله ها پژمرده بلبل را دگر آوا نبود
هیچ کس در باغ مثل باغبان تنها نبود
یک مدینه دشمن و یک خانه بی فاطمه
بانوی آن خانه کس جز زینب کبری نبود
روی سیلی خورده زهرا شهادت می دهد
از علی مظلومتر مردی در این دنیا نبود
نیست جایز خانه کفار را آتش زدن
ای مسلمانان مسلمان بود زهرا یا نبود؟
ای جنایتکار ای بیدادگر رویت سیاه
اجر و پاداش رسالت کشتن زهرا نبود
مصطفی از تو مودت خواست تو سیلی زدی
بی حیا سیلی زدن اجر ذوی القربی نبود
ریخت دشمن بر سر زهرا ولایت را ببین
بارها از پا فتاد و غافل از مولا نبود
من نمی گویم چه شد گویند در چشم علی
سیل دشمن بود پیدا فاطمه پیدا نبود
ای مدینه آتش غیرت چرا آبت نکرد
جای ناموس خدا در دامن صحرا نبود
آنچه بر آل علی در کربلا یک سر گذشت
در سقیفه اتفاق افتاد عاشورا نبود 
غلامرضا سازگار
سقیفه ی بنی ساعده: نقطه ای که در آن حکومت عده ای بدون نظرخواهی مردم به نام خدا و پیامبر اسلام آغاز شد

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.
فاطمه یک "زن" بود، همچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.
تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وی خود یک امام است.
یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای زن، یک اسوه، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه ی مدامش در دو جبهه ی خارجی و داخلی، در خانه ی پدرش، خانه ی همسرش، در جامعه اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.
نمی دانم چگونه بگویم؟! بسیار گفتم و بسیار نا گفته ماند.
در میان همه ی جلوه های خیره کننده ی روح بزرگ فاطمه،آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که:
فاطمه همسفر و هم گام و هم پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود
که علی پس از او همسران دیگری نیز داشت
علی در او به دیده ی یک دوست
یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست
و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش
و همدم تنهایی هایش.
این است که علی، هم او را به گونه ی دیگری می نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه علی همسرانی می گیرد و از آنان فرزندانی می یابد.
اما از همان آغاز فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می کند.
اینان را بنی علی می خواند و آنان را بنی فاطمه.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر. و پیغمبر نیز دیدم که او را به گونه ای دیگر می بیند.
از همه دخترانش تنها به او سخت می گیرد.
از همه تنها به او تکیه می کند.
او را - در خردسالی - مخاطب دعوت بزرگ خویش می گیرد.
نمی دانم از او چه بگویم؟! چگونه بگویم؟!
خواستم از بسوئه تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از مریم سخن می گفت.
گفت:
هزار و هفتصد سال است که همه ی دختران سخنور عالم درباره ی مریم داد سخن داده اند.
هزار و هفتصد سال است که همه ی فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب، ارزش های مریم را بیان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه ی هنر مندان، چهره نگاران، پیکر سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گر کرده اند.
اما مجموعه ی گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندی های همه در طول قرنهای بسیار، به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت مریم را باز گویند که:
مریم مادر عیسی است
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم.
باز درماندم:
خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد (ص) است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسین است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست!
فاطمه فاطمه است
به عنوان یک خواننده، مطالعه ی نوشته های دکتر شریعتی همیشه برای من سراپا درس و نکته بوده است.
کتاب های مختلف را به انواع مختلف می خوانم. برخی را از فهرست. برخی را از وسط و جسته و گریخته.
کتاب فاطمه فاطمه است، نوشته ی ایشان را از آخر خواندم. در یک کتاب که سراسر سخن از بزرگی فاطمه ی زهرا سلام الله علیها می باشد، نتیجه بسیار برای من مهم بود.
و نتیجه آن بود که در بالا نقل نمودم. کتاب را می خوانم و شما نیز بخوانید.
تنها دانستم که فاطمه ی زهرا را نمی شناسیم.

چشمای گل خوابه چشم غنچه پر آبه
کودکی بی تابه حال مادر خرابه
میون کوچه غروب غمه
سینه ی ابرا پر ماتمه
چشمای غنچه پر شبنمه
وااااای
یه سایه بسته راه خونه رو
گرفته راه آشیونه رو
نشونده بغض بی بهونه رو
واااااای

منو بزنید مادرمو نزنید
بغضی غریبونه سینشو میسوزونه
از چادرش گرد و خاکا رو میتکونه
اونی که چشماش مثل حیدره
اون که امید دل مادره
مادرشو تا خونه میبره
واااااااای
میگیره دستاش دست سردشو
میبینه چشم پر دردشو
کبودیای رخ زردشو
واااااااااااای

منو بزنید مادرمو نزنید
توی دلش خفته درد رازی نگفته
راز گلی که به روی مادر شکفته
راز کوچه ای که سر راهشه
راهی که همیشه تو نگاهشه
داغ دل شب سوز آهشه
واااااااای
هنوز تو یاد پریشونشه
هنوز رو دیوار رد خونشه
پر از نشون بی نشونشه
منو بزنید مادرمو نزنید
سلام دوستای عزیز
بچه های قدیمی یادشونه مطالبی درباره ی بهائیت در یک مطلب و همچنین نظرات داشتیم.
تصمیم دارم کمی مطلب رو باز کنم و به پایه هایی که برای حقانیت دینشون ساختن اشاره کنم که چه جور دارند از آیات قرآن علیه اسلام استفاده می کنن.
ادعایی دارند، مبنی بر اینکه تمام ادیان الهی را قبول دارند و خداوند همیشه برای بشر پیامبر تعیین می کند و نه تنها پیامبر اسلام آخرین پیامبر نیست، پیامبرهای دیگری خواهند آمد. به راحتی با تفسیر و ترجمه ی آیات قرآن سعی در اثبات حقانیت خود دارند و راه را برای جعلی گری های بعدی نیز باز گذاشته اند. پیشتر اجمالی مطلب مورد بررسی قرار گرفت. شایسته دیدم به دلیل استفاده ی مجعول گسترده از این آیه آن را کمی از دید دانشمندان علوم قرآنی بررسی کنیم.
آیه ای که در ذیل می آید، مشتمل بر عبارت "امة وسطا" می باشد. بهائیت و پیروان آن این عبارت را بدین شکل معنی می کنند که امت اسلام امتی بین دو امت الهی است و از آن به عنوان بشارت برای فرقه ی خود استفاده می نمایند. حال آنکه آنگونه که در ذیل خواهید خواند، وسطا به معنی اعتدال و میانه روی در زندگی روزمره و عبادات روحانی می باشد.
آیه ی ۱۴۳ سوره بقره به شرح و تفسیر علامه طباطبایی:
"وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ" وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَإِن كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّهُ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ
همانگونه (كه قبله شما، يك قبله ميانه است) شما را نيز، امت ميانهاى قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط و تفريط;) تا بر مردم گواه باشيد; و پيامبر هم بر شما گواه است. و ما، آن قبلهاى را كه قبلا بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مىكنند، از آنها كه به جاهليت بازمىگردند، مشخص شوند. و مسلما اين حكم، جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده، دشوار بود. (اين را نيز بدانيد كه نمازهاى شما در برابر قبله سابق، صحيح بوده است;) و خدا هرگز ايمان ( نماز) شما را ضايع نمىگرداند; زيرا خداوند، نسبت به مردم، رحيم و مهربان است. (143)
"[" امت وسط" يعنى چه؟]
(وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ، وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً) كلمه (كذلك- همچنين) در تشبيه چيزى به چيزى بكار مىرود، و ظاهرا در آيه شريفه ميخواهد بفرمايد: همانطور كه بزودى قبله را برايتان بر مىگردانيم، تا بسوى صراط مستقيم هدايتتان كنيم، همچنين شما را امتى وسط قرار داديم.
بعضى از مفسرين گفتهاند: معنايش اين است كه (مثل اين جعل عجيب، ما شما را امتى وسط قرار داديم)، لكن معناى خوبى نيست، و اما اينكه امت وسط چه معنا دارد؟
و گواهان بر مردم يعنى چه؟ بايد دانست كه كلمه (وسط) بمعناى چيزيست كه ميانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه جزو آن طرف باشد، نه جزو اين طرف، و امت اسلام نسبت به مردم- يعنى اهل كتاب و مشركين- همين وضع را دارند، براى اينكه يك دسته از مردم- يعنى مشركين و وثنىها- تنها و تنها جانب ماديت را گرفته، جز زندگى دنيا و استكمال جنبه ماديت خود، و به كمال رساندن لذتها، و زخارف و زينت دنيا چيز ديگرى نميخواهند، نه اميد بعثى دارند، نه احتمال نشورى ميدهند و نه كمترين اعتنايى بفضائل معنوى و روحى دارند.
بعضى ديگر از مردم مانند نصارى، تنها جانب روح را تقويت نموده، جز به ترك دنيا و رهبانيت دعوت نمىكنند، آنها تنها دعوتشان اينست كه بشر كمالات جسمى و مادى را كه خدا در مظاهر اين نشئه مادى ظهورش داده، ترك بگويند، تا اين ترك گفتن وسيله كاملى شود براى رسيدن به آن هدفى كه خدا انسان را بخاطر آن آفريده.
ولى نفهميدند كه ندانسته رسيدن به آن هدف را با ابطال و درهم كوفتن راهش ابطال كردهاند، خلاصه يك دسته نتيجه را باطل كرده، و فقط به وسيله چسبيدند، و يك دسته ديگر با كوبيدن و ابطال سبب نتيجه را هم ابطال كردند.
و اما امت اسلام، خدا آن را امتى وسط قرار داد، يعنى براى آنان دينى قرار داد، كه متدينين به آن دين را بسوى راه وسط و ميانه هدايت مىكند، راهى كه نه افراط آن طرف را دارد، و نه تفريط اينطرف را، بلكه راهى كه هر دو طرف را تقويت مىكند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را البته بطورى كه در تقويت جسم از جانب روح عقب نمانند، و در تقويت روح از جانب جسم عقب نمانند، بلكه ميانه هر دو فضيلت جمع كرده است.
(و اين روش مانند همه آنچه كه اسلام بدان دعوت نموده، بر طبق فطرت و ناموس خلقت است،) چون انسان داراى دو جنبه است، يكى جسم، و يكى روح، نه جسم تنها است، و نه روح تنها، و در نتيجه اگر بخواهد به سعادت زندگى برسد، به هر دو كمال، و هر دو سعادت نيازمند است، هم مادى و هم معنوى.
[مراد از" شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ"]
و چون اين امت وسط و عدل است، لذا هر دو طرف افراط و تفريط بايد با آن سنجش شود، پس به همين دليل شهيد بر ساير مردم هم كه در دو طرف قرار دارند هست، و چون رسول اسلام (ص) مثل اعلاى اين امت است، لذا او شهيد بر امت است، و افراد امت بايد خود را با او بسنجند، و او ميزانى است كه حال آحاد و تك تك امت با آن وزن ميشود، و امت ميزانى است كه حال ساير امتها با آن وزن ميشود، و خلاصه مردمى كه در دو طرف افراط و تفريط قرار دارند، بايد خود را با امت اسلام بسنجند، و بافراط و تفريط خود متوجه شوند.
اين آن معنايى است كه بعضى از مفسرين در تفسير آيه بيان كرده، و گفتار وى هر چند در جاى خود صحيح و دقيق است، الا اينكه با لفظ آيه منطبق نيست براى اينكه درست است كه وسط بودن امت، مصحح آنست كه امت نامبرده ميزان و مرجع براى دو طرف افراط و تفريط باشد، ولى ديگر مصحح آن نيست كه شاهد بر دو طرف هم باشد و يا دو طرف را مشاهده بكند، چون خيلى روشن است كه هيچ تناسبى ميانه وسط بودن به اين معنا و شاهد بودن نيست.
علاوه بر اينكه در اينصورت ديگر وجهى نيست كه بخاطر آن متعرض شهادت رسول بر امت نيز بشود، چون شاهد بودن رسول بر امت نتيجه شاهد بودن و وسط بودن امت نيست، تا وقتى اين را خاطرنشان كرد آن را هم بعنوان نتيجه خاطر نشان سازد، همانطور كه هر غايت را بر مغيا و هر غرض را بر ذى غرض مترتب مىكنند.
[" شهادت" در آيه، از حقائق قرآنى است و در موارد متعددى از قرآن ذكر شده]
از اين هم كه بگذريم شهادتى كه در آيه آمده، خود يكى از حقايق قرآنى است، كه منحصرا در اينجا ذكر نشده، بلكه در كلام خداى سبحان مكرر نامش برده شده، و از مواردى كه ذكر شده بر مىآيد كه معنايى غير اين معنا دارد، اينك موارد قرآنى آن.
(فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ، وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً، پس چگونهاند، وقتى كه ما از هر امتى شهيدى بياوريم، و تو را هم شهيد بر اينان بياوريم) «1»؟.
(وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً، ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا، وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ و روزى كه از هر امتى شهيدى مبعوث كنيم و ديگر بانان كه كافر شدند اجازه داده نشود و عذرشان پذيرفته نشود) «2» (وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ، وَ الشُّهَداءِ، و كتاب را مىگذارند، و انبياء و شهداء را مىآورند) «3» بطورى كه ملاحظه مىكنيد، در اين آيات شهادت مطلق آمده، و از ظاهر همه مواردش بر مىآيد كه منظور از شهادت، شهادت بر اعمال امتها، و نيز بر تبليغ رسالت است، هم چنان كه آيه:
(فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ، وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ، سوگند كه از مردمى كه فرستادگان بسويشان گسيل شدند، و نيز از فرستادگان پرسش خواهيم كرد) «4» نيز باين معنا اشاره مىكند، چون هر چند كه اين پرسش در آخرت و در قيامت صورت مىگيرد، ولى تحمل اين شهادت در دنيا خواهد بود، هم چنان كه آيه:
(وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ، فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي، كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ، وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ، من تا در ميانه آنان بودم، شاهد بر آنان بودم، ولى همين كه مرا ميراندى، ديگر خودت مراقب آنان بودى، و تو بر هر چيزى شهيد و مراقبى) «5» هم كه حكايت كلام عيسى (ع) است
و نيز آيه (وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً، روز قيامت عيسى بر مردم خود گواه است) «6» همين معنا را دست ميدهد.
و پر واضح است كه حواس عادى و معمولى كه در ما است، و نيز قواى متعلق به آن حواس، تنها و تنها ميتواند شكل ظاهرى اعمال را ببيند، و گيرم كه ما شاهد بر اعمال ساير امتها باشيم در صورتى كه بسيارى از اعمال آنها در خلوت انجام ميشود تازه تحمل شهادت ما از اعمال آنها تنها مربوط به ظاهر و موجود آن اعمال ميشود، نه آنچه كه براى حس ما معدوم، و غايب است، و حقايق و باطن اعمال، و معانى نفسانى از كفر و ايمان و فوز و خسران و بالأخره هر آنچه كه از حس آدمى پنهان است، كه راهى براى درك و احساس آن نيست احوالى درونى است، كه مدار حساب و جزاى رب العالمين در قيامت و روز بروز سريرهها بر آنست، هم چنان كه خودش فرمود:
(وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ، خدا شما را بآنچه در دلهايتان پيدا شده مؤاخذه مىكند. «7»
پس اين احوال چيزى نيست كه انسان بتواند آن را درك نموده، و بشمارد، و از انسانهاى معاصر تشخيص دهد، تا چه رسد به انسانهاى غايب، مگر كسى كه خدا متولى امر او باشد."
_______________
1- سوره نساء آيه 41
2- سوره نحل آيه 84
3- سوره زمر آيه 69
4- سوره اعراف آيه 6
5- سوره مائده آيه 117
6- سوره نساء آيه 159
7- سوره بقره آيه 225
دوستای عزیزم، اگر دین خودمون رو بشناسیم، عمل کنیم و بشناسونیم نگرانی موردی نداره.
این مطلب به نیت اطلاع رسانی نوشته شد با وجود تمام عداوتهای پنهان و آشکاری که به چشم می بینم. اعتقاد من اینه که خودشناسی بزرگترین دفاع میتونه باشه. حمله به متجاوز ضعیف او رو حق به جانب و ما رو متجاوز قوی می کنه. خود را بشناسیم.
برای یک مسلمان
دستور پوشش وجود دارد و این طبق متن قرآن است
که مرد و زن چگونه خود را بپوشاند
در نقاط مختلف دنیا
این پوشش ها متفاوت است
و تا حدود زیادی بستگی به فرهنگ آن مکان دارد
و چیزی را که نباید فراموش کرد
این است که نباید فرهنگ را وارد اعتقادات دینی کرد
زیرا در این صورت
بین برادران و خواهران دینی تفاوت خواهیم دید.
اهمیت پوشش یک زن عرب، لبنانی، سوری، ایرانی، اروپایی و آمریکایی
که همه پیرور یک آیین می باشند
در وجوه مشترک می باشد، نه چگونگی آن!
وجه مشترک صرفِ پوشش است!
مواردی دیدم،
که با پوششی کاملا اسلامی
و خارج از فرهنگ ایرانی،
بانوانی به زیارت اماکن متبرکه آمده بودند
که در آنها زیارت با چادر اجباری می باشد
و به آنها این مسئله اجبار شد!
آیا این وارد کردن رسوم و سنتها در دین نیست؟
آیا این انحصار طلبی نیست؟
امام رضا امام دین است یا ما ایرانیان؟
کمی تامل کنیم!
گاهی اشتباهات غیر قابل جبران می شود!
کلمات زیبا
داستانهای شیرین
فداکاری
مساوات
مواساة!!!!!!!!!!!
آیا اینها خاص بزرگان دین بود
قرآن ها را بر سر طاقچه ها می گذاریم
و سیره ی ائمه را در حسینیه و کتابخانه ها
به کجا می رویم؟
به راستی که در بلاد کفر مسلمانی هست و
در سرزمین مسامانان اثری از اسلام نیست
حضرت زهرا (س) در نمازهای شبانه شان
که حسنین در جوارشان بودند
اول برای همسایگان و مردم دعا می نمودند
آنچنان از نان شب می گذشتند و انفاق می نمودند
که جبریل آیه ها فرود آورد در وصف فداکاری شان
امام (ع) در مسجد به اعتکاف بود
مردی آمد و شرح مشکل مومنی را داد
امام عبادت را رها نمود
و به داد او شتافت
پیامبر اکرم به عیادت او که خاکستر بر سرش ریخت رفت
امیر المونین
آن مردی که تیر را در نماز از پایش در آوردند
در نماز و رکوع
انگشتر به نیازمند داد
امام حسن چندین بار دارایی هایش را با مسلمین به دو نیم نمود
ائمه اگر کسی به درب خانه شان می رفت
هرچه داشتند می دادند و می گفتند بیش از این نبود که بدهیم
چشمها را از نگاه نیاز مند می پوشاندند
به کجا می رویییییییییییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برادر مسلمانتان نیاز دارد و شما به نیاز خود می پردازید
الجار ثم الدار یعنی این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور در شب احیا سر بر آسمان بلند می کنید و العفو می گویید؟
چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما که به برادر خود رحم نمی کنید
چگونه از ارحم الراحمین توقع رحمت دارید
خدایا قلبم را بکش که این نامردی ها را نبینم
مرا بکش
مرا بکش که دیگر هیچ شباهتی بین مقتدا و خود نمیبینم
اذان می گویند
اشهد ان علیا حجة الله
آیا رفتار علی بر شما حجت نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام دوستان
حتما همه ی شما از تماشای برنامه های خاله سارا از تلویزیون لذت می برید. از دیدن آن همه معصوم و کودک پاک و بی آلایش در یک جا. اما داستان زیر برای من خیلی عجیب بود!
چند روز پیش مجری مرد و عروسک گربه ی نمایشی برنامه یک نمایشنامه اجرا کردند که در آن یکی از آنها دارویی برای چند دقیقه ای خواننده شدن از کسی گرفته بود. این دارو نتیجه ی زحمات شبانه روزی یک دارو ساز بود و یکی از این دو نفر به آن یکی میگفت بعد از اینکه از کار دارو مطمئن شدیم آن را یواشکی می فروشیم و پولدار می شویم. کمی بعد که دیدند دارو نتیجه نداد گفتند بچه ها پس نتیجه می گیریم برای هر کاری باید زحمت کشید. یک شبه کسی خواننده نمی شود!
اما بچه ها نتیجه می گیرند می توان از زحمت دیگری پولدار شد. یواشکی.![]()
ترا به خدا کدام روان شناسی بر این نمایشنامه ها نظارت دارد؟![]()
از آنجایی که چیزی بی نظارت درست نمی شود![]()
خواهش من این است که به کودکان خود بیاموزیم تلویزیون تماشا نکنند![]()
به نام حضرت عشق
وفات بانوی کریمه ی اهل بیت را تسلیت عرض می کنم
در وصف این مهربان آسمانی شعر زیر گویا تر از حرف دل من است.
لذت ببرید:

منبع عکس: وبلاگ سجایا
(تقدیم به بانوی شهر آینه ها حضرت معصومه س)
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی
هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا
بی اختیار سمت حرم میکشد مرا
با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل میکند آدم کنار تو
حالی نگفتنی به دلم دست میدهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو
با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن کننند هاجر و مریم کنار تو
تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو
در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو
مادر کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم
ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم
بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات
زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست
باران میان مرمر آیینه دیدنیست
این صحنه در برابر ایینه دیدنیست
مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است
خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم
اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است
من روی حرف های خود اصرار میکنم
در مثنوی و در غزل اقرار میکنم
ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
عمریست محو او به تماشا نشسته ایم
اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم
قم سالهاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم
بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم
مربع
از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان
من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...
شعری از شاعر عاشق اهل بیت :
سید حمید رضا برقعی
از کتاب " حسین وارث آدم " به قلم " دکتر علی شریعتی "
شب عاشورا بود ،عاشورای سال 49
گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، امان و تعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم, منصرف شدم .
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه میتوانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه میتوانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
آنکه عظمت رنج و شکوه ی شهادتش هر رنجی را در زندگی آسان می سازد و هر مصیبتی را حقیر!
و این همان بخشی است که در پایان این نوشته قرارگرفته است.
در این لحظات شگفت، که من در یک بی خودی مطلق به سر می برم، و درد، که هر وقت به مطلق می رسد، جذبه ای روشن و مستی بخش می شود و حالت آرام و روشن وخوب می دهد - و این دردهای حقیر و بد است که متلاشی کننده است و گزنده و بد - مرا در یک نشئه ی سکرآوری از خود به در کرده بود، آنچنان که گویی من نبودم.
درد بود که خود می نوشت
ناگهان این زیارت پر معنا و عمیق "وارث" در مغزم جرقه زد، خطاب به حسین :
سلام بر تو ای وارث آدم، برگزیده ی خدا
سلام بر تو ای وارث نوح، پیامبر خدا
سلام بر تو ای وارث ابراهیم ، دوست خدا
سلام بر تو ای وارث موسی، هم سخن خدا
سلام بر تو ای وارث عیسی، روح خدا
سلام بر توای وارث محمد، محبوب خدا
سلام بر توای وارث علی، ولی خدا
عجبا!
صحنهء کربلا ناگهان در پیش چشمم
به پهنهء تمامی زمین گسترده شد
و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی حسین در کنار فرات ایستاده است
در طول تاریخ کشیده شد که ابتدایش
از آدم - آغاز پیدایش نوعانسان در جهان - آغاز می شود
و انتهایش تا ... آخرالزمان، پایان تاریخ، ادامه دارد!
پس حسین سیاستمداری نیست
که به خاطر شراب خواری و سگبازی یزید با او درگیری پیدا کرده باشد
و این حادثهء غم انگیز اتفاق افتاده باشد!
او وارث پرچم سرخی است
که از آدم ، همچنان دست به دست بر سر دست انسانیت می گردد
و اکنون به دست او رسیده است
و او نیز با اعلام این شعار که هر ماهی محرم است
و هر روزی عاشورا
و هر سرزمینی کربلا
این پرچم را دست به دست به همهء راهبران مردم
و همهء آزادگان عدالتخواه در تاریخ بشریت سپرده است
که، آخرین لحظه ای که می رود تا بمیرد و پرچم را از دست بگذارد
به همهء نسلها ، در همهء عصرهای فردا فریاد برمی آورد که:
آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟ ...
با تشکر از سعید که پیشتر این مطلب را نوشته بود
دوستان سلام
امروز صبح یه صفحه باز کردم
یه عکس از دکتر شریعتی بود
که اتفاقا متنش روی کارت عروسی یکی از دوستام هم هست
البته بدون نوشتن گویندش!!
همین که "خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است.
و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق ورزیدن هم برتر است."
راستش برای کارت عروسی قشنگه اما
آیا همه ی اونچه دکتر شریعتی می گفت همین بود؟ همین؟؟؟
اینهمه کتابی که خاک خورده سی سال تو کتابخانه همش همین جملاته؟
تو همون صفحه ای که از صبح باز مونده بود چند تا فایل صوتی بود.
به خدا جالبه و ظلم به خودمونه که گوش نکنیم.
من اولیش رو میذارم و اگر علاقه داشتین یکی یکی تو نظرات نکته هاش رو بنویسیم تا از این کتابخانه های عظیم استفاده کنیم.
و گوش کنیم:::فکر کنیم ![]()
تشیع علوی و تشیع صفوی تفاوتهای اساسی دارند. قسمت یک از چهار.
تشیع علوی و تشیع صفوی تفاوتهای اساسی دارند. قسمت دو از چهار.
تشیع علوی و تشیع صفوی تفاوتهای اساسی دارند. قسمت سه از چهار.
تشیع علوی و تشیع صفوی تفاوتهای اساسی دارند. قسمت آخر.
من دکتر شریعتی را نمی شناسم و تصمیم دارم بشناسم.
از خشوع و چند سخنرانی کوتاهی که از ایشان شنیدم میدانم که آدم کوچکی نیستند.
اگر نکته ی جدیدی شنیدید در نظرات برای من هم بنویسید. ممنون.
هزار و سیصدو اندی سال پیش
واقعه ای روی داد
و در تاریخ ثبت شد
روایت اول:
قومی امام خود را دعوت کردند به پیشوایی و حکومت
و او را گرد آوردند و همه مردان را کشتند و کودکان و زنان را به اسارت بردند
آن امام و یارانش انسانهایی رشید بودند و تشنه به شهادت رسیدند
و آن قوم بی رحم بودند که به نوزادها هم رحم نکردند
روایت دوم:
زنگارهای جاهلیت بر دین خدا آنچنان نشسته بود که دیگر دینی به چشم نمی آمد
و امام را دعوت کردند. اگر نمی پذیرفت آن جمع بی معرفت
همچون که علی را بی نماز می خواندند حکم جهاد علیه او می دادند
اگر نمی رفت در مکه خونریزی می شد
و نه اینکه اگر نمی رفت چه ها می شد
رفت تا دین جدش را، دین خدا را زنده نگاه دارد
همه ی خاندانش را قربانی کرد تا زنگارها از دین خدا پاک گردد
تا نام آنان که متجحد شناخته می شدند در فهرست اشقیا نوشته شود
تا کسی نماز بر پشت سر منافق
و اطاعت از ظالم نکند
کشته شد تا ایستاده زیستن و مردن را به تاریخ بیاموزد
و چراغ هدایتی شد که هنوز پر فروغ است
اما
این دو برداشت هردو مانند دو نهال روز به روز رشد کرده
و هم اکنون هر کدام تنومند است و شاخ و برگهای فراوان دارد
شنیده ایم که چه شعرهایی برای روایت اول نوشته شده
و چه کتابهایی برای روایت دوم
و هردو را محترم می دارند که منسوبند به حسین علیه السلام
اما به واقع اینگونه است؟؟؟؟
برداشتهای سطحی و جاهلانه هم محترم و هدایتگر است؟
هرگز!
هیهات منا الذله
حسين بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود! ![]()
اما افسوس
که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد اورا
بی آبی معرفی کردند
(شهید دکتر علی شریعتی)
اسلام بی شریعتی ها و مطهری ها بی خطر ترین دینهاست

ای اهل حرم پیر و علمدار نیامد علمدار نیامد ![]()
سقای حسین(ع) سید و سالار نیامد علمدار نیامد ![]()
قربان فضل و کرمت ابالفضل (ع)
فاش گویم که دیوانه ی تو خلق گشتمی


|
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع) اکشف کربی بوجه اخیک الحسین(ع)
السلام علیک یا ابا عبدالله - بابی انت و امی یا حسین
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست! یانبی! وین صید دست و پا زده در خون حسین توست! یا نبی!
همو که گفتی حسین منی و انا من حسین! چه شده است اینان را که چنین سنگدل و امام کش شدند؟ حرام خوردن و حرام معاشرت ورزیدن. آری پیام وحی اینگونه غریب است! |
سلام دوستان عزيز
محرم نزديك مي شود
حواسمان باشد
كه مطهري ها و شريعتي ها جان خود را براي چه دادند
انسانهاي كربلايي نه آنقدر ضعيف بودند كه با دو روز آب ننوشيدن از پاي درآيند
كه ما مسلمانان تمرين تشنگي در زندگي با روزه بسيار نماييم
نه آنقدر ماجرا افسانه اي بوده كه يك نفر هزار نفر را بكشد
چيزي كه موجب ترور مطهري و بسياري مثل او شد
اين است كه اسلامي كه فقط در آن گريه باشد
ذره اي ارزش ندارد كه هيچ
بايد مانند اديان ديگر از زندگي اجتماعي خارج شود
نه فقط گريه! خرافه و ناداني را هم اضافه كنيد!!
جريانات افسانه اي در دين آسماني نيست
وگرنه يك دوران جدايي ديگر دين از زندگي را تجربه خواهيم كرد
چون چيزي كه عقل نپذيرد بايد حذف شود
و بايد تحريفات را حذف كرد
راحت گريه نكنيم!!!!!
فكر كنيم . مطالعه كنيم!
به هيجان نياييم!
براي آب بر سر نزنيم!!
براي اهداف امام حسين فكر كنيم!
فكر!![]()
همين پشت كامپيوتر
پيشنهاد من:
كتب حماسه حسيني - شهيد مطهري
كتب ۴۴ و ۴۵ و ۴۶
امروز را بايد بسيار گرامي داشت!
امروز آن شد كه اين آيه نازل شد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ![]()
گدايي به مسجد رفت و گفت: "به من بي نوا كمك كنيد"
و اميرالمومنين،
او كه تير از پايش در نماز بيرون آوردند و بانگ بر نياورد،
او اين بار نيز در نماز است
اما
علي(ع) مظهر سخاوتمندي پروردگار است
انگشتري امامت از دست بيرون آورد و به مرد داد
گرامي بداريم

يا مولا ![]()
اي سخاوتمندترين
اي آنكه شمشير خود به او كه رجز مي خواند و آن را طلب كرد دادي
و او به پايت افتاد
ما بدون هيچگونه رجزي و با نهايت فقر دست دراز كرديم
و تو هرچه كه كرمت باشد عطا فرما
ما را دست خالي برنميگرداني
مي دانم ![]()
يا علي مددي ![]()
محبت دوستان در ادامه مطلب

صداي پايش را مي شنوم
آنگاه كه دمام را محكمتر مي زني
صداي قدمهاي مصممش را بلندتر مي شنوم
و ديوانه مي شوم
حسين(ع) مي آيد
با كودك و نوزاد و بانوان خاندان آفتاب(ع)
او به دعوت مردم مي آيد
صداي سنج را كه مي شنوم
صداي زنگوله ي شتري را كه دختر حيدر(ع) بر او سوار مي شود
مي شنوم
و مي بينم زانوان آن مرد رشيد را
كه پله مي گيرد براي سوار شدن خواهر
صداي ني انبان را كه مي شنوم
به دنبال گم شده ي زهرا(س) در بيابان مي گردم
آه
كيست مرا ياري كند تا رستگار شود؟
هل من ناصر ينصرني؟
هل من معين يعينني؟آري هست كسي كه با نور هدايت تو
راه را بيابد
شما ستارگان هدايت
مامور ايصال الي المطلوبيد
دستان ما در دستتان
گمراهي هرگز
سلام اي محرم
السلام علي الحسين(ع)
و علي علي ابن الحسين(ع)
و علي اولاد الحسين(ع)
و علي اصحاب الحسين(ع)

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ
قلم، تصویر جانگاهی است از دل
عَلَم، تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟
سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی
اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند
سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!
ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست
(قيصر امين پور)
چشمان من بيشتر مي بيند
كه نمي بينم
بيشتر مي دانم
كه نمي دانم
و بيشتر حس مي كنم
كه حس نمي كنم
و تو را طلب مي كنم
كه چشمهايم را
به نادانسته هايي كه ادعا به دانستن آنها مي كنم
بگشايي
تو را طلب ميكنمكه ناداني ام را سيراب كني
تو را طلب مي كنم
كه من شيفته ي سينه ي پر از دانشي هستم
كه راههاي پاك زيستن براي همه را خواهد آموخت
اين هم گذشت و من تشنه تر تو را طلب ميكنم![]()

تا امروز نان را به احترام اينكه نعمت خداست از روي زمين بر بلندي مي گذاشتم
اما شايد قد كسي به آنجا نرسد
چه كنم؟
روزی کودکی منتظر دیدم
و مهربانی آمد و گفت:
بیا این ساندویچ رو بخور
گفتم مرحبا به این مرد
و چشمان کودک ضعف کرده بود
مرد گفت: این را میخوری و چی میگی؟
چشمان کودک از حال میرفت

مرد گفت: میگی خدا پدر و مادر کسیو که اینو داد بیامرزه! میگی؟
کودک به علامت تایید سری تکان داد و کم کم سیر شد.
ولی آیا وجدان پست آن مرد را، سیری این طفل معصوم سیر می کند؟
کسی محبت را برای من معنی کند!!
احسان كيلويي چند؟
انفاق يعني چه؟
بنشان مردم را سر سفره ي خودت!
مگر تو كيستي كه براي مردگانت دعا كنند؟
كه بايد بيامرزد؟
آني كه با يک ساندويچ ميامرزد، كور است كه بدون گفتن تو هم اين كار را بكند؟
واي برما كه قلبها را چه آسان له مي كنيم!؟
ما چه می کنیم!؟
مرسوم است كه نبايد نتيجه گرفت
اما قلب ميتركد
او كه پدر و مادر از دست داده يتيم نيست،
يتيم آنست كه از دانش و ادب بي بهره باشد!
|
دردهاي من
|
دردهاي من
|
اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنادردهاي بومي غريب دردهاي خانگي |
قيصر امين پور![]()
قيصر جان من دردهاي تو را دوست دارم
ولي افسوس كه تو را روز پرواز شناختم
منتظرم، منتظر دستان نوازشگر و شمشیر برنده
منتظر رحمت و غضب خداوندی
یکی برای زخم های کهنه و دیگری برای دشنه های گردن کش
یکی برای آن پیرزنی که آگهی رنگی میلادت را در صفحه ی اول روزنامه می فروخت و دیگری برای سفارش دهنده ی آگهی
یکی برای بی خانمان ها و دیگری برای بالانشینان
یکی برای آنانی که تشنه اند و با اشارتی در آغوش می کشندت و دیگری برای مدعیانی که تشنگان را نجس و نالایق می دانند
یکی برای زیبارویان فقیر و دیگری برای پلیدان توانگر
یکی برای او که میداند همانند خدایش تو را هرجایی میتوان خواند و دیگری برای او که میان تو و مردم ایستاده و ادعای وسیلگی می کند
یکی برای او که نامه هایش را در خلوت می نویسد و دیگری برای آنانی که اعتراف کردند برای عوام فریبی چه تشریفاتی ساخته اند
یکی برای منتظران بی ادعا و دیگری برای او که هیچگاه از انتظار و قدرتی که با ننگ و نامش به هم زده دست نخواهد کشید
یکی برای آنانی که با شرافت صورت سرخ نگه می دارند و دیگری برای آنان که با بی شرافتی سیلی بر این صورتها می زنند
یکی برای آن که مایحتاج تشکیل زندگی ندارد و دیگری برای آنان که از بیت المال جهیزیه با آرم سازمان خود به او میدهند
یکی برای دلهای همیشه خون و دیگری برای دل خون کنندگان
یکی برای آنان که معنای عشق در گردی چشمانشان نهفته و دیگری برای آنان که در گردی سکه های سیم و زر
یکی برای آنان که مردم را خواهر و برادر می بینند و دیگری برای آنان که به نیازمند شریف پیشنهاد صیغه می کنند
یکی برای کسانی که رفاه را در نان شب میبینند و یکی برای آنان که در سفرهای ماهیانه با پول مردم به تمام نقاط دنیا
یکی برای شیفته ی خدمت و دیگری برای تشنه ی قدرت
یکی برای مظلوم و دیگری برای ظالم
یکی برای پاک دیگری برای آلوده
و من ایمان دارم نوازش و شمشیر او هر دو رحمت خداوندیست!
انتظار مانع اصلاح نیست که اگر در برابر ظلم سکوت کردیم نوازشی انتظار ما را نخواهد کشید!
و من منتظرم ای پسر فاطمه سلام الله علیها ![]()
راحت ترین چیز نوشتن از عشق و دوست داشتن و اینطور مسائله
در رو ببندیم روی خودمون و از حال و می و باده و شراب و ساقی و .... حرف بزنیم
کجاییم ما؟ آقا خانم کجایی؟ عشق و حرمت و امنیت؟
امروز میرفتم جایی که انرژی بگیرم. ورزش کنم. ورزش کنم که چی بشه؟
این شهدا برای این برای من ارزش دارن چون به مردم خدمت کردن.
هرجای دنیا هم هرکسی جونشو برای مردم بده جاودانه میشه.
میرفتم به جایی که توش تمرین خدمت و آدمیت میکردن.
تو راه دیدم آقایان داشتن ارشاٍد میکردن. اما بوی گندی میومد. نا خود آگاه سرمو برگردوندم دیدم خانمی کم سن تر از خودم آراسته و با شخصیت داره میره اون طرفی. سریع گفتم خانم اون طرفی نرید میگیرنتون. طفلی رنگ از صورتش پرید.
اومدم جلوتر دیدم آقایان مرشد بشکن میزنن.
روز قبلش هم دختری دیدم که فرار میکرد. من هیچوقت از پلیٌس فرار نکردم. چرا اون فرار میکرد؟ آدم بی شخصیتی هم نبود!!
اینها رو میگذارم به حساب معدود فاسدین در کادر خادمین.
اما اگر این دخترها سوار ماشین صد ملیونی بودن آیا باز حرمتشون شکسته میشد؟
یا اینکه چون پدر اونها توانایی خرید یه پاسگاه رو داره امنیت دارن!
شمشیر علی در دست معاویه؟ این عدل علویه؟ این اون چیزیه که به خاطرش جوونها تمرین آدمیت میکردن؟
برای خودم متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد جز خون دل خوردن و صبر.
گلهای همیشه بهار سلام
بی مقدمه
یکی از بچه ها پدرش نیاز به دعا داره. شب رو صبح کرد و بالینش پر از فرشته بود...
التماس دعای خاص از همه ی شما.
امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء
خواهش دوم
بچه ها تحقیق کنید. درباره ی دینهای جعلی تحقیق کنید.
بهائیت خاتمیت رو زیر سوال میبره.
میگه ما سنت آمدن رسول برای انسان رو تحریف نمی کنیم مثل مسلمان ها.
میگه پیامیر همیشه میاد برای بشریت.
غافل از اینکه حجت را نمی توان جعل کرد. او فطری شناخته می شود!
این نکته ای باریکتر از مو درش نهفته. .... و اون اینه که برای دویست سال دیگر هم برنامه ریزی شده.
این پیامبر جعلی نشد یه جعلی دیگه. ....
تمنا می کنم تحقیق کنید و نتیجه ها رو برای همه افشا کنید. ...
ما در خط مقدمیم. ... هر لحظه یکی از بجه ها ترکش میخوره .... ترکشی که ایمانش رو میزنه . ...
آماده باشید و منتظر
التماس دعا
یا علی![]()
فرهنگ، فرهنگ سفر است نه جا ماندن
فرهنگ، فرهنگ ایثار است نه جان بدر بردن
فرهنگ، فرهنگ سیراب کردن است نه سیراب شدن
فرهنگ، فرهنگ زیبا دیدن است نه خرده گرفتن
فرهنگ، فرهنگ درآغوش کشیدن است نه سازش
فرهنگ، فرهنگ افتخار است نه ذلت
فرهنگ، فرهنگ آرامش است نه سرکوب
فرهنگ، فرهنگ شیدایی است نه تنهایی
فرهنگ، فرهنگ درد است نه بی دردی
فرهنگ، فرهنگ افتادگی است نه خواری
فرهنگ، فرهنگ پرهیز است نه ریا
فرهنگ، فرهنگ عشق است نه وابستگی
فرهنگ، فرهنگ بقاست نه فنا
فرهنگ، فرهنگ اصلاح است نه ابقاء
فرهنگ، فرهنگ جهاد است نه خونریزی
و ...
فرهنگ، فرهنگ شهادت است نه مردن
امروز به زیبایی ظهر تاسوعاست که ما ابالفضل(علیه السلام) را اینگونه می شناسیم
سالهای بسیار دور شنیدم که کلام بزرگان و اهل دل در شروع کار این بوده:
ما مامور به انجام وظیفه ایم نه گرفتن نتیجه
و این همیشه برای من نا مفهوم بود. تا در سایت رضا دوست عزیزم کلامی معنی دار دیدم:
"کسي که ايمان دارد دست به کار مي زند ، بي آنکه در غم نتيجه باشد. پيروزي يا شکست چه اهميتي دارد ، آنچه وظيفه توست انجام بده"
این کمی شرح میداد برایم. لزوم ایمان و رهایی ازغم نتیجه.
استادی هم با کمال ایمان کلمه ای گفت و جواب را شکل بیشتر میداد:
"اگر حریف با شمشیر داشت تو را دو شقه میکرد و با وجود اینکه قدرت و سرعت و تکنیک او بیشتره تو تا لحظه ای که زنده ای باید بهش حمله کنی و اگر دست تو را از مچ قطع کرد باز با مشت همون دست بهش حمله کن. این در گفتن آسانه اما برای عمل تمرین لازمه. برای تمام امور زندگی این رو تمرین بکن"
جوانانی را می شناسم که در همان جایی که ما می دویدیم و تمرین می کردیم بسیار کمتر تمرین کردند و چه رشادتها نیافریدند.
تنها وصف یکی را پرسیدم و همین کافیست.

به استاد گفتم: استاد عکس شهید آهی رو ببرم فردا بیارم؟
استاد گفت: عکس این شهید رو هم ببر
موقعیت را نفهمیدم و گفتم: استاد امانته یکی یکی میبرم
استاد گفت: باشه.
اما در نگاهش لشکری می دیدم از فرشتگان که از هم جدا نمی شدند. حتی عکسهایشان
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
اما آیا این شاهان آسمانی تنها نکونام بودند؟
خدایی که پیوسته روزی آنها را در جوار خود می دهد می داند
به خاطر آرامشی که در عکس او در حال انجام یکی از سخت ترین حرکات دیدم حالم دگرگون میشد.
شیرجه از روی مانع بدون اندکی احساس فشار در چهره.
و استاد گفت: او سوی تانکها پرواز میکرد و پرواز آخرش را ندیدیم.
آری در کربلایی دیگر سواره نظام، حسینیان را محاصره کرده بود و هیچ تیری جز شهادت طلبی کارساز نبود.
به یاد شهید حسین عسکری آهی این حرکت شیرجه ملائکه نامیده شد.
حرکتی که ملائکه از انجام آن ناتوان است و تنها آن شهید توانایی اجرای آن با آن آرامش را داشت.
بفرمایید شیرجه ملائکه! شب حمله نزدیکه!
شهید افسانه و داستان نیست. او انسانی است که با تمرین آدمیت از فرشته اوج گرفت. تمرین کنیم!
این ماه قمری سالهاست بویی ویژه برایم دارد
نمیفهمیدم جریان چیست
تا دیشب نا خود آگاه دلم گرفت
این وقتها کمی با خودم کلنجار میروم
و بعد اگر زورم به خودم نرسید میرم سراغ هنر موسیقی
نا خودآگاه رفتم سراغ آلبومهای شهرام ناظری
دنبال آهنگی با سازی کاملا همسو یا کاملا مخالف بودم
آهنگها اسم ندارد و یکی یکی می زدم جلو ببینم چه خوانده اند
تا وسط آهنگ اومد "با آنهمه بیداد او - وین عهد بی بنیاد او - در سینه دارم یاد او - یا بر زبانم میرود"
گرفتم این دل صاحب مرده چه میگوید
این نوا را اولین بار از خواننده ای با نام آقای کاظمی در دوران کودکی شنیده بودم
و با قسمت ساربان و کاروان حسی خاص پیدا میکردم
البته سالها پیش تفسیر شعرش را شنیدم
و دگر بار داغ دل آن شیر زن و عزیزانش تازه شد
بله
وصف "رشادت آن سروقامتان افتاده بر زمین و چشمان عزیز دختر حیدر بود"
وصف "جدایی از برادری که از سویی بدن ناشناس بر زمین و از سویی سر بر بلندی"
وصف "تشنگی دو برادر که در رود پرآب، مردانه و در گرمای طاقت فرسا با خستگی وفا را معنی کردند"
وصف "قرآن از لبان بیجان بر بلندی"
وصف "انا ابن فاطمة الزهرا" و وصف "انا ابن علی المرتضی"
وصف "یا اخی ادرک اخاک"
وصف "الآن انکسر ظهری"
وصف "تاریکی شبانه برای شرمنده نکردن عشاق"
وصف "سعادتمندی و سر بلندی در رکاب حجت خدا"
وصف آنچه دیده بودم نه شنیده بوده
وصف "دو خورشید در آسمان نینوا"
وصف "و ما رایت الا جمیلا"
وصف "مهلا مهلا"
وصف "برادر خدا به همراهت ولی آهسته رو"
وصف "بی دست از اسب بر زمین افتادن و تیرها دگربار بر بدن فرو رفتن"
وصف "مشکهای سوراخ و امیدهای بر زمین چکیده"
وصف "بابا من آب نمیخواهم عمو می خواهم"
وصف "این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست"
وصف "رمز ماندگاری خون خدا"
وصف "توبه گران سر بر دامان خورشید و قاریان شمشیر بر آفتاب"
وصف "آرزوی عشاق"
وصف "گریه های با افتخار مردانی که نمیگریند و با صدای بلند"
وصف "داغ"
وصف "مصیبت آفتاب"
اما اینها نیازی به نوشتن نداشت
وصف "حسین و ابالفضل" خود شامل مردانگی و عشق و وفا و خداست.
وقتی در مجالس خوشی اهل بیت با شعر مداح کف میزدیم به ناگاه و ناخودآگاه دستها بر سینه میخورد و مداح هم رشته از دستش در میرفت و تا آخر مراسم سینه زنی بود.
هنوز هم نمی فهمم چرا. آیا شما میدانید چرا؟
ای ماه شعبان خوش آمدی و چه آمدنی!
آنرا که در دل دارم
همیشه با من است
البته با یک مرتبه عمق بیشتر
خدا در دل دارم و او در دل خداست
و آنها در دل خدایند
و همه شما در دل خدایید
و به واسطه ی او در دل من
و ما همیشه با هم خواهیم بود. همگی![]()
آری با هر طپش این دلکم میلیاردها طپش می شنوم![]()
در ترکیب گاهی بندری می شود! صدای سنج و دمام را می شنوی؟![]()
برگ از نیاز بر زمین اوفتاده است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا بحال دقت کردید چقدر به دستهای ما شبیهن؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها با این برگهای تشنه چه کنیم؟![]()
چهره اش نورانی بود.
ازش خوشم اومد.
داشت ماشین رو پارک دوبل می کرد و به علت ضعف چشم کمی طول کشید.
رفتم اونطرف خیابون
و گفتم: سلام
کمی نگاهم کرد و با لبخند گفت: سلام پسرم!
گفتم: یه سوال دارم میتونم بپرسم؟
گفت: بفرمایید!
گفتم: صفین پایان یافته یا جاریست؟
دمی درنگ کرد و گفت: از نگاهی پایان یافته و از نگاهی جاریست!
گفتم: نقش انسانهای آن پایان یافته اما حجت جاریست، درسته؟
گفت: دقیقا
پس بچه ها ما در آماده باشیم!
خدایا مرگ را برای من با اطلاع قبلی و برای خانواده ام ناگهانی قرار بده.
ای عزیزان برای من مشکی نپوشید که شما را دل مرده می کند.
همه گرد هم جمع شوید، درست مثل عروسی.
فقط اگر دوست داشتید به جای دل ای دل، والشمس عبدالباسط بشنوید که من هم که همراهتانم لذت می برم! سوره ی تکویر را هم همینطور دوست دارم
هیچ مجلسی برای من نگیرید و اگر خواستید کاری انجام دهید پول آنرا به آنانی که خود بهتر می شناسید هدیه کنید.
از شما نمی گذرم اگر برای آرامش دل خودتان مصیبت آفتاب را نقل مجلسی کنید که فرزندش در آن حاضر است.
قرآن با تفکر بخوانید. تنها یک خط و اگر چیزی فهمیدید بدانید ثوابش به من هم رسید.
مادران و همسرانتان را مانند چشمانتان گرامی بدارید که این است سیره ی نبوی!
نگذارید انقلاب و حکومت بر ایران و ایرانی به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.
اگر این را می خواهید، پشتیبان ولایت فقیه باشید. بدون واسطه!
من را حلال کنید!
(با تشکر از روشنگری نویسنده ی وبلاگ یا ارحم الراحمین)
اینجا بهشت است.
این برادران و خواهران من خانه شان کمی آنطرفتر است.
ما همه عشقی دسته جمعی داریم.
گرد خدا می نشینیم و مست می شویم.![]()
دیدن خدا هم چه لذتی دارد
، یادم نبود تو هم میبینی
این را نباید می نوشتم.![]()
خاطره هایی داریم.....از او که دست برادر را داغ کرد تا برادر از اینجا محروم نشود.![]()
که اگر اینگونه نمی کرد دیگر اینجا
ساقی
نبود و برادرش هم همسایه ی ما نبود.![]()
و همه ی این همسایه ها هم پشت دست خود داغ دارند که به خائن کمک نکنند اگر هدایت نشود.![]()
ساقی ما چه شرابی طهورایی پیوسته می پراکند!
همه ی ما مستیم و هوشیار![]()
یادم میاید آن دنیا که بودم، همین لحظه ی پیش بود، قرار بود محفلی به می خوری برویم.
همانند آن حسینیه ی طیب پایین میدان خراسان
. اما این جهتش فرق می کرد خیلی بالا بود، البته بالا به معنای همان دنیا.
رفتیم که می بنوشیم اما دریغ از یک قطره شراب! فاضلاب می خوردند!![]()
اما می همان بود. از همان ساقی بود. نمی دانم چرا اثر معکوس میکرد!![]()
گیج بودم که فرشته در گوشم گفت: "بیچاره می در خرابات اثر را دارد نه در قصر معاویه." و من از درون فرو ریختم.
آری داشتم می گندیدم، فرار کردم. آدرس اشتباهی بود اما فرشته به من گفت!
راستی از میخانه میدان خراسان بگویم!![]()
می دانید آن خرابات را چطور پیدا کردم؟
عاشق فرشته ای بودم و این مرا تشنه کرده بود.![]()
آنقدر گشتم تا در شب آدینه ای میخانه ای یافتم، که عجب میخانه ای بود!![]()
هم پیاله های گمنام و بی ادعا! حتی ادعای لاتی هم نداشتند.![]()
مدتی به می خوارگی مشغول بودم تا شاید فرشته را باز ببینم.
اما دلم هوایی مرغ دیگری می شد آنجا.![]()
![]()
![]()
شبی خوابی دیدم که کوثر آغوش گشوده و ما بین من و فرشته، فرشته را پسندید و من گریه میکردم که من هم پسر کوثرم چرا من نه؟ چرا فقط او؟ آنگاه در گوشم گفتند الآن نوبت تو نیست!![]()
کم کم آن فرشته که ماموریت خود را انجام داده بود رفت و فهمیدم که فرشته ها گاهی بهانه ی تشنگی به می هستند!
اما می مزه کرده بود. چه مزه ای که گرفتارم کرد.
سالها بعد، بعد از سالها دوری از گرفتاری می، یادم است باز شب آدینه ای بود نشسته در خلوتم بودم که بویی از وسیله ای آن دنیایی به مشامم رسید و
و عجب بویی بود بوی می و میخانه و هم پیاله. اما جور دیگری بود.![]()
اینجا همه می فروش صلواتی بودند و ساقی.![]()
هر پیاله ای مزه ای داشت و جوری مستم می کرد.![]()
وصف می کردند خدای درونشان را و مستی ام افزون می شد.![]()
وقتی می نوشتند از عشق از میان ۳۲ حرف الفبای ساده خدایشان را می دیدم.![]()
و آنجا بهشت بود!
و من هنوز مست آن پیاله ها هستم.![]()
و اینجا، در بهشت، در گرداگرد ساقی همانها را می بینم.
چقدر زیبایند این بهشتیان.![]()
هنوز به من می گویند بفرمایید از پیاله من بنوشید.
با اینکه من از پیاله ی خود نمی گذرم. وآنها خود تشنه ترند!![]()
و ساقی می فرماید:" شما بهشتیانید! خدا از حق خود گذشت
و شما فرزندان من به نیکی حق همدیگر را ادا کردید!![]()
پس گرد من تا بی نهایت می بنوشید که هیچگاه سیراب نمی شوید!
" و این ها را ساقی گفت!![]()
شما هم همسایه ی ساقی هستید؟ آره بوی شما هم همونطوریه!
همسایه ها لطفا پیاله تان را به من بدهید. من تشنه ام.![]()
سید جان به تو تبریک میگویم!
نه بخاطر آنکه سید بودی!![]()
نه بخاطر آنکه آرشیتکت بودی!![]()
نه بخاطر آنکه عاشقانه می نوشتی![]()
نه بخاطر آنکه ادعایی نداشتی![]()
نه بخاطر آنکه مستندساز بودی!![]()
نه بخاطر آنکه عاشق بودی!![]()
نه بخاطر آنکه آن فرشته هایی را که من می شنیدم به آغوش می کشیدی!![]()
نه بخاطر آنکه روح و جان مرا با کلامت می بردی به آنجایی که هیچگاه سنم ایجاب نکرد زیر آن جهنم دنیوی و بهشت اخروی ببینمش!![]()
نه بخاطر آنکه برای آخرین بار با لبخند به همه چیز این مزرعه پشت کردی!![]()
تنها برای اینکه گوش دلی شنوا داشتی در آن نگاه آخر ،و در صفین آخر الزمان فرزند خورشید را آنگونه که شایسته است می شنوی و آنگونه که بایسته است در آغوش می کشی.![]()
![]()
ای عزیز از تو نمی گذرم اگر من نشنیدم "هل من ناصر" را و تو که می شنوی مرا بیدار نکنی!
و من نابینا شمس الضحی را رها می کنم و شمعی چون تو را می چسبم!
می بینی اوضاع ما را!؟ نقل همان اعرابی است که خدمت ختم المرسلین آمد و با کلمات خود پرسید: حرف شما چیست؟
و جواب شنید: فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره، ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره.![]()
(ذره ای خوبی و ذره ای بدی انسان پاداش و جزا دارد.)![]()
و او گفت فهمیدم و رفت.
ختم المرسلین فرمودند: به راستی که او رستگار شد و اهل بهشت است.
آنگاه مسلمین به دنبال آن مرد دویدند تا شفاعتشان کند!
این است حکایت غربت حجت خدا که مسلمین او را رها کرده و به سایه اش پناه می برند!
و همین است حکایت گله ی من از تو.

پس وعده به صفین آخر الزمان سید! ![]()
امیدوارم در یک چادر با مولا در سکوتی زیباتر از فریادهای الله اکبر اذان ظهر جمعه دمی ...![]()
اصولا من در حد و اندازه ای نیستم که درباره ی خورشید عشاق بنویسم.
این را می گذارم به حساب برگ سبزی خشکیده که بیش از این در توان نیست.
هرگز نمی توانیم کاری بدون تبلیغات را در این دوران شروع کنیم. سازمانهای مختلفی عهده دار توزیع عادلانه ی حق فقرا در بین آنها هستند. حتما در رسانه ها آمار، تصاویر و جهیزیه هایی را با علامت این سازمانها دیده اید. بگذارید از خودمان بگوییم. در اتوبوس ایستاده ایم. پیرمردی در ایستگاه دوم وارد می شود. ۳۰ نفر گردن کلفت یا خودشان را به خواب می زنند یا با افکارشان مشغول ور رفتن می شوند.
برای خود دلیلهایی هم داریم:
۱- من الآن خسته ام
۲- می خواست بیاید ایستگاه اول سوار شود و راحت بنشیند
۳- یکی دیگه بلند بشه چرا من؟
و هزار دلیل خودفریبانه ی دیگر
گاهی یکی بلند می شود و می گوید پدر جان بیا بشین. او نیز برای این کار خود دلیلی دارد و بسته به معرفتش این کارش با ارزش تر می شود.
اما یکی را دیدم که بلند شد. اما همون ایستگاه سوار شده بود! شاید اشتباه سوار شده؟!!
رفت طرف در و ایستاد. پیرمرد هم با خیال راحت به جایی که اتفاقی برایش باز شده بود نشست.
(رفتم تو نخ اون جوون ببینم کی پیاده میشه! من پیاده شدم اما اون هنوز ایستاده بود.)
این هم یک جورش بود. او نخواست پیرمرد حس کند کسی دلش برایش به رحم آمده.
حالا کسی بیاید و در شب کیسه ای بر دوش بگیرد و به عنوان کسی که از سوی سخاوتمندی دیگر آمده نتیجه ی بیل زدن روزهایش را ببرد به در خانه ی کسانی که او را نمی شناسند! نه تنها خوراک بدن بلکه خوراک دل نیز برای آنها ببرد.
آنهایی که شیر برایش آورده بودند نیامده بودند تسویه حساب کنند. دلشان آنجا اسیر بود. او نان به کلبه ی کودکان و بیوگان و فقیران نمی برد! او حامل عشق بود، بار محبت بر دوش داشت و در آن منازل بر زمین می گذاشت. آیا دوربینی همراهش بود؟ آیا بالای منبری گفته بود من این کردم و شما نیز بکنید؟
آنها که به او ایمان داشتند زمانی که قرآن می خواندند و سفارش رسیدگی به ناتوانان را می دیدند می گفتند حتما او این کار را به خوبی انجام می دهد و کسی هم که شکی در دل داشت می خواند و می گفت عجب مسلمانی است او که می خواند و عمل نمی کند.
و او با این علم که آنها اینگونه می اندیشند شبانه مشغول تزریق محبت در جامعه بود! هیچ خطبه ای درباره ی یتیم یا ایتام در نهج البلاغه از او نیافتم. او کیست که اینقدر دریادل زیسته و دم نزده از آنچه در خلوت می کرده؟
آیا من می توانم ادعای دوستی با او کنم؟ چه شباهتی میان ما می بینید؟
![]()
فقط می توان گفت پدر و مادر مهربان به فدای آن مهربان ترین زمان.![]()
![]()
هدیه اول از دوست:

هدیه دوم از امیرالمومنین:
ناتوان ترين مردم كسى است كه در دوست يابى ناتوان است ، و از او ناتوان تر آن كه دوستان خود را از دست بدهد.
هدیه سوم از استاد مطهری:
رمز جاذبه علی
"... چيزی در محبوب هست كه برای محب از نظر زيبائی خيره كننده است و او را به سوی خود میكشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده میشود . علی محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت ؟ فوق العادگی علی در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات جاودانی گرفته است و برای هميشه زنده است ؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا میبينند و اصلا او را مرد ه احساس نمی كنند بلكه زنده میيابند ؟ ...
... علی از آن نظر محبوب است كه پيوند الهی دارد . دلهای ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگی دارد ، و چون علی را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق میيابند و به او عشق میورزند . در حقيقت پشتوانه عشق علی ، پيوند جانها با حضرت حق است كه برای هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانی است مهر علی نيز جاودان است .
نقطههای روشن در وجود علی بسيار است اما آنچه برای هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به وی جذبه الهی داده است .
... درود خداوند بر روانی باد كه او را خاك برگرفت و عدل نيز با وی مدفون گشت "
کتاب "جاذبه و دافعه علی عليه السلام " نوشته استاد مرتضی مطهری - صفحه ی 100
از کسانی که در کشف موقعیت مجرمان شهری زحمت کشیدند تقدیر می کنم
از کسانی که برنامه ریزی کردند
سازماندهی کردند
حرکت کردند
فرو پاشیدند
آسیب دیدگان را دلداری دادند
و مجرمان را دستگیر کردند تقدیر می کنم
فقط دوست دارم به برخی سوالات جواب داده شود:
چه می شود که آنکه معصوم زاده شده روزی پرده دری می کند؟
چه می شود که از ۴۰ نفر هم کلاسی، یکی قهرمان کاراته ی جهان و بقیه (همزمان) معتاد و مجرم می شوند، و یا خود می میرند، یا بر سر دار؟
چه می شود روزی افسران کلانتری های تهران بدون فشار بیخوابی روز قبل به سر کار بروند؟
آیا می شود روزی به جای بر سر دار رفتن، آنها بر سکوی افتخار جهانی بروند؟
مشکل کجاست؟
چرا اینهمه درد نان دارند؟ مجرم و پلیس هردو!
جرم شناسی و ریشه شناسی جرم را با مجرم شناسی جابجا کنیم!
همه ی آنها مادر زادی "ضد اجتماع" نبودند. کم کم اینطور شدند!
باز هم کم کم اینطور می شوند و این فسادی است تدریجی و خزنده!
چاره ای باید اندیشید، ای صاحبان اندیشه!
نمی دانم چرا دلم برای مهد کودک "امید انقلاب" تنگ شده
برای مدرسه ی "جمشید جم"
و "مهر جردن"
شاید آنجا کسی را بیابم که خط بعدی را بنویسد
البته جمله ای کامل
مثل جمله سازی دوم دبستان که نوشتم:
"ما با صف به سر کلاس می رویم تا دل معلممان را شاد کنیم"
این جمله در باره ی "صف" بود اما یادم نیست چرا خانم صامت تشکر کرد؟
اکنون اگر جمله ای درباره ی صف بنویسم این خواهد بود:
"صف از نشانه های جامعه ی پیشرفته است"

و هنوز معصومانی هستند که جمله ها را با زبانی بهتر بنویسند!
عزیزانم می خواستم خاطره بنویسم از یکی از همسایه های قدیمی
کسی که از شادی و شنگولی اش زمانی که از دیدن شب بیست و نهم بر می گشتیم و از شو خی اش با خانمش فیلم ترسناک فراموشمون شد
کسی که به رسم محبت زمونه حاشا کردن سالها لات بازی تو مرزهاش رو
کسی که الآن به گفته ی همون خانم مهربونش که بهش میگم خاله، شده یه جوجه
کسی که دیگه دوایی برای دردش نیست جز مرفین
کسی که یاس کوچولوش که آبجی من بود ...
اون یاس الآن ۱۴ سالشه و ...
جرم اون این بود که لات بود
جرم اون اینه که دوست داریم خاطره شه
جرم اون اینه که همه رفتند و تنها مونده
جرم اون اینه که وسط خاک و خل پاستوریزه بزرگ شد
زمانی من ۱۶ سالم بود شنگول بازی می کردم
وقتی اون ۱۶ سالش بود آر پی جی بازی می کرد
متاسفم که خاطره ی من فقط نیاز به دعا داره
که هیچ چیز دیگه ای دواش نیست
براش دعا کنید، زودتر معجزه بشه!

یاد گرفتیم جمله های کامل بگوییم تا تشویق شویم
اما کم کم مجبور شدیم اجزا را کم کنیم تا تنبیه نشویم
و اکنون از جملات تو نقطه ای مانده
و تو خود همه را می خوانی
و من هیچ را.
تنها می فهمم باید بروم سر خط.
شاید جمله ای باشد آنجا!
سر خط کجاست؟
مهدی
مقدمه: من باور نمی کنم که پدر بزرگ کسی که گفت: "ما برای برداشتن بند آمدیم، نه در بند کردن" برای اسارت و ضعف ما نقشه ای داشته.
ما ایرانی بودیم. اکنون هم افتخار می کنم که اجداد پدری ام زرتشتی بوده اند. فاصله ی میان آن مسلک و مال ما ناچیزتر از قُطر موست.
بهانه: با یکی از بچه های هنگ کنگ چت می کردم. از بحث کاری منحرف شدیم و من پرسیدم و اون پرسید.
پرسید: چرا شما با آمریکا مشکل دارید؟![]()
من فی البداحه چیزی گفتم که الآن باورش دارم.
ما ۵۰۰۰ سال تاریخ نوشته شده داریم.
تو Wikipedia.com سرچ کن Persia Empire!
تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که يونانیان آن را پرپولیس خوانده اند ساخته شده است .
|
ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تلار صد ستون را ریخت .
سوار ماشین بودم.
خیابون قره نی بود، آره.
راننده ی خوش اخلاق پراید نقره ای سواری بود.
آقایی کنار خیابون ایستاده بود و دست تکان داد.
آقای راننده گفت کجا می روید؟
گفت بیمارستان سوانح و سوختگی!
راننده: از اینجا که نمی برنت بیا من تا سر عباس آباد می برمت!
آقا: از اونجا میشه رفت؟
راننده: آره آقاجان! حالا چیکار داری اونجا؟
آقا: آقاجان من لرم. دخترم تو شهرمون سوخت. از چند روز پیش که اومدیم تهران تا حالا ۳ ملیون تومن خرجش کردم. گوسفندامو برام فروختن پولش رو فرستادن!!!!!!
(عزیزانم میدونید ۳ ملیون تومن پول چند تا گوسفند روستاییه؟ حساب کنید گوسفندی ۴۵ تومن به عبارتی ۶۷ تا گوسفند!)
راننده: خوب الآن چیکار می کردی اینجا؟
آقا: رفته بودم دواش رو بگیرم. حلال احمر گفت ۶۰ هزار تومن میشه من ۲۰ تومن کم داشتم. دارم میرم شناسنامه هامون رو بیارم بلکه
رسیدیم سر عباس آباد.
به راننده گفتم آقا جان اونور پشت چراغ اتوبوس ونک ایستاده، میتونه بره باهاش!
راننده: آره آقاجون برو برس. بدو!
آقا: کرایه ام چقدر میشه؟
راننده: برو آقا جان مهمان من بودی!
آقا: ممنونم آقا! به خدا من تا حالا گردن پیش کسی خم نکرده ام. ممنونم! و دوید
ای کاش از من کاری بر می اومد.
شمع و پروانه می سوختند و فریادرسی نبود!
و پروانه زندگی اش را می داد تا زندگی اش را ندهد.
وای بر من. ادعا تا کجا؟
خوش به حالتون که جای من نبودید
و امروز جمعه است.
صلات ظهر
در شهر پیچیده که چیزی گفته اند
می گویند مسیح هم آمده.
و من خود شنیدم: من فرزند برترین زنانم... من اویم که وعده ام شنیده بودید. برای نجات آمده ام.
اما چیز دیگری می شنوند مردم. می گویند جنگ است. می گویند مدعی آمده که حکومت ما سست کند.
خدایا کدامین حقیقت است؟ شمشیر با که و بر که؟ چه کنم؟
و او گفت فرزندم کدام را با آن گوش شنیدی؟ به آن گوش کن! صدای قرآن از بلندی را به یاد داری؟ نشان به آن نشان.
و شناختمش. عزیزم!![]()
چه ساحل قشنگی
دریا چه زیباست
بچه ها بیاید ببینید چی پیدا کردم
وای چه قشنگه
چه شکم سفیدی
تق تق تق. چه سفته. نازی! کله اش رو برد تو!
یه عکس ازش میگیری؟
فلاش بزن. آها! ببینم! حالا خوب شد! جونم! حالی میده واسه وبلاگم! توپ شد!!!
بچه ها بریم یکم آب بازی . . .
(سال بعد!)
مجید٬ مینا بیاید! میدونید این چیه؟
یه لاک کو چولو.
شاید آب زده برگشته!
طفلی کسی نبوده برش گردونه!

آخی حیوونی. ولی عجب لاک قشنگیه ها!
جون می ده واسه دکور میز توالتم.
نه دختر! اینو بده من٬ می برم میذارم تو ویترین. ست میشه حسابی!
لاک: وای چقدر منو دوست دارن!! اما چرا؟!؟!
میشه بیام رو دکور!؟
نه ایشاللا سال دیگه نوبت تو میشه عزیزم!!
مظلومترین؟
کسی باید باشه که بزرگترین ظلم رو بهش کرده باشن.
کسی که جوری تصویرش رو کشیده باشن که اصلا شبیهش نیست.
به نظر من این مظلوم ترین موجود عالم خداست. بهترین ابزار مردم فریبی. هر وقت بخوان قهارش میکنن هر وقت بخوان ترسناک.
خدای تو این شکلیه؟ مال من که نیست.





















