
فراغ: چهارم مهر هشتاد و شش یا چهاردهم رمضان 1428
فراق: پنجم مهرماه هشتاد و شش یا پانزدهم رمضان 1428 شب ولادت امام حسن مجتبی
سومین شب: هشتم مهرماه هشتاد و شش یا هجدهم رمضان 1428 شب ضربت خوردن آفتاب اول
هفتمین شب: دوازدهم مرماه هشتاد و شش یا بیست و دوم رمضان 1428 شب قدر سوم ماه رمضان
عروج عشق آسمانی من: چهاردهم آبانماه هشتاد و شش یا بیست و چهارم شوال 1428 شب عروج آفتاب ششم
یادش گرامی و جایگاهش همواره سبز باد

گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است
سلام به همه ی دوستان خوبم
یک خبر خیلی خوب دارم!
نمی دونم آقای همیشه امیدوار ما رو میشناسید یا نه
مدیر بلاگ خانوم خانوما
البته حقیقتشو بخواید
آقا جواد اونجا صاحب خونه نیستا
صاحبش خانوم خانوماشون هستن
یه تبریک از طرف همه ی دوستام به شما جوونای با ایمان میگم
بابت اینکه آقا جواد
رتبه ی دو ی کنکور ارشد شده!!!!!![]()
و یه هدیه هم براشون آماده میکنیم البته سر گشاده
بچه ها دعا کنید هرچه زودتر این جوونها عروسی کنن
و ایشالا ما رو هم دعوت کنن
اگر هم نشد
کیک برامون آپ کنن![]()
دوستتون داریم
مهدی و دوستان![]()
سی و یک سال پیش در چنان روزی
مثل پس فردا 
اولین بلا بر خانواده ی من و نصفی از فامیل وارد شد
(نصف دیگه بارها بلا دیده بودن)
خودمو میگم بلا ها 
مثل بقیه ی بلا ها
و ما شدیم گل سر سبد این بوستان 

آقا چپ چپ نیگا نکن
من چیکار کنم خواست خدا بود
البته بندگان هم بی علاقه نبودن هیچ
کلی هم برنامه ریزی کرده بودن 
ظهر جمعه ای بود و اذان ظهر
خلاصه ما شدیم آقا مهدی
به تبرک اون ساعت مبارک 
حالا چرا آقاشو خودم هم گفتم؟
خب چون از بچگی اینطوری بهم گفتن
آقا مگه بده؟
شما هم به بچه هاتون بگید 
بالاخره یا آقا یا خانم
خانم که نیستم
آقام دیگه 
آره
۲۳ اردیبهشت ۱۳۵۶
در دیار غربت
اما کنار یار
در استراسبورگ
فقط یه اسمه تو شناسنامه
هیچی ازش یادم نیست
اما از اون روزها قشنگ تر نداشتم 
با وجود اینکه یادم نمیاد.
راستی کادو یادتون نره
دعا کنید برام
ممنون 
بسیار تفاوت است
ما بین او که عاشق عاشق شدن است
و او که با درد هجران ها خو گرفته
یکی به سرخوشی خاطرات
یکی به تحمل دوری ها
هر دو را آنگونه می بینی
که به چیزی مستی می کنند
اما
یکی دچار بی خودی است
و یکی دچار بی تابی
چه آسان است انگ زدن بر مردمان
که این رسم نا خوشایندیست و
خدا از آن نخواهد گذشت ![]()
شلوغی درونم
چشمانم را از آن بست
و روزی که چشم باز کردم
او خشکیده بود
و من شکستم
اما
هر روز ساعتها
در کنارش نشستم
و قطره قطره آبش دادم
با آب دیدگانم
شاید بازگشت به زندگی ام
شبی چشمانم بسته شد
و آنگاه که چشم گشودم جوانه ای دیدم
آری
یاس مادر هنوز زنده است
این شب، زنده داشته شد
و کمی اندیشه
که با این بار گناه
و آن چیز که محبت می پندارم و ظلم است
چگونه سر بالا گیرم در برابر صاحب این ماه
آنچه از ادبیات و وزن و قافیه آموختم
و آنچه از آن، اینگونه به هم می پیوندم
آیا آنی است که هستم؟
این کلبه
جایگاهیست که در آن قصد محبت دارم
و جایگاهی که دوست دارم در آن باشم
و منی که در اینجا می بینید
آنیست که دوست دارم باشم
نه آنی که هستم
بر من خرده مگیر ای مهربان از مهرورزی
که هر آنچه دارم همین است
امر است که محبت به اندازه کنم
به راستی انقلاب در این مرتبه بسی دشوار است
پس مهر می ورزم اما بتدریج
انسانها را دوست باید داشت
اما به آرامی
این منی که می بینید
دوست دارد که خوب باشد
اما والله قسم که کفه ی بدی ها بسیار سنگین تر است
من یک انسان بسیار معمولی هستم
تقاضا دارم
برایم دعا کنید که به آنی که تشنه ی آنم شبیه شوم
این روزها دعا مستجاب می شود که دلها پاکیزه تر است
به دعای شما بی اندازه محتاجم ![]()

سلام دوستای عزیز
گفته بودم مسافرت میرم
الآن هم مسافرت هستم
و یه داستانی برام اتفاق افتاد
کمی غیر قابل تصور
اما بر روال رسم روزگار
دیروز هشتم آذرماه هشتاد و شش
عروسی پسر عموی من بود
من بعد از پنج سال به شهر پدری اومده بودم
و برام شیرین ترین شب در این مدت پر فراز و نشیب بود
کم کم بزرگترهای فامیل روی صندلی ها تماشاچی بودن
و بچه هایی که من باهاشون بزرگ شده بودم
هر کدوم به همراه یه گل خودشون وسط مجلس
حالا بماند که چندتا نی نی هم به این جمع اضافه شده
که لذت ما رو بی وصف می کردن
اما تا اینجای داستان چیز عجیبی نبود
تعجبم از حکمت خدای مهربونه که عموی عزیز ما
که در بستر بیماری بود چشمانش این شب رو دید البته از راه دور
و امروز چشمانش رو به خدا باز شده
ما هنوز لباسهای عروسی تنمونه اما به همدیگه تسلیت میگیم
حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی
کم کم داره آمار خوبهای اونطرف که من به چشم دیدم
از خوبهای این وادی گذر بیشتر میشه
شاید نوبت من نزدیک میشه
اما من آماده نیستم ها

منتظر بودم و هستم و خواهم بود
كه تو را باز بينم
آري تو
تويي كه مي شناسمت
تويي كه مثل من نيازمند آب و نان و محبتي ![]()
و من بر تو نيازمندم ![]()
و تو بر من ![]()

كاش
كودك بودم
كودك بودم و تو را نمي شناختم
نميتوانستم تو را در آغوش بگيرم
تا درد تو را درك كنم
كودك بودم و مرگ را نمي فهميدم
كودك بودم و بهشت را نمي فهميدم
كودك بودم و خدا را ساده تر مي شناختم
كودك بودم و عشق تنها خاص تو بود
كودك بودم و جاي خالي ات اينقدر عظيم نبود
كودك بودم و بعد از گريه به خواب ميرفتم و پس از بيداري تو بودي
كودك بودم و با گريه ي من تو هم گریه مي كردي
كودك بودم و به جاي تو برق مرا ميگرفت
كودك بودم و به جاي تو من ميمردم
حال
روزها ابري
شبها باراني
شب و روز باراني
اين فقط يه درد دل كودكانه بود
وليخدا رو شكر ميكنم كه مادرهاي با ايمان بي درنگ در بهشت هستن
ممنونم خواهر بزرگوارم! ![]()
درختی به بار مینشیند
آنچه که این کلمات و عکس و صدا برای من داشت
برای خیلی بیرونی ها نا مفهوم بوده و هست
نفسهاي مسيحايي و دستان گرم
فرشته هايي كه مانند خواهر و برادرهاي مهربان
مراقب تو اند
من به همه ي شما ها مديونم!
به تو اي آواي گرامي
به تو اي جواد عزيز
به تو اي ساراي با ايمان
به تو اي مهرنوش خانم كم پيدا
به تو اي فهيمه خانم هميشه به روز
به تو اي مهسا خانم كه هيچوقت وقت نكردم مطالبت رو بخونم تا آخر
به تو اي داش سعيد كه مدتيست حرف مردونه با هم نزديم
به تو اي پیام عزيز
اينهمه فرشته كه يقينا نفس صدها فرشته پشت نفسشونه!
خدا رو شكر ميكنم![]()
ميوه ي درختي كه اينجا كاشته شده براي من خيلي شيرينه و اون يه كمي بهتر شدنه نسبت به روزهاي اول.
الآن مطمئن هستم كه اون آرزويي كه مدينه ي فاضله بود ديگه آرزو نيست.
اين فرشته ها اگر اراده كنن و اين نَفَسها رو ترك نكنن بهشت از اينجا شروع ميشه.
كه من ايمان دارم" اينجا بهشت است و شما بهشتيانيد!"![]()
دست همه شما رو با احترام ميبوسم و از خدا براي شما صبر و ايمان بيشتر براي كارهاي خوب و خوبتر درخواست ميكنم.
التماس دعا
يا علي![]()
آنگونه که من میبینم
او هرگز سفر نکرده است.
ما خدا را نمیبینیم
چون چیزی از وجود عالم هستی
و وجود او قابل تفکیک نیست
او به خدا پیوست.
بدنش را به خاک سپردیم.
به دست پسرانش.
تا فرشته به ناپایان وجود عالم،
خداوند متعال بازگردد.
نسيمي كه بالهاي خسته ي او را گشود،
مدتها بود در دقايق ما مي وزيد.
هزاران بار پرواز او را تجربه كرده بوديم.
اگر غمي باشد تنها از نابينايي چشمان خاكي ماست.
وگرنه او فرشته بود و فرشته هرگز نميميرد.
كه اين قفس خاكي سبك
براي آن روح بلند بسيار بسيار كوچك بود.
رنج او پايان يافت و اكنون هر لحظه با من است.
بي آنكه جدا شويم.
لباس سوگ ما سرخ است. جامگاني سفيد منقوش به خون دل.
سفيدي آن را ميبينيد و سرخي آن پنهان.
آنگاه كه دردي عميق وجودش را دربر داشت و بر سر زدم
آنچه گفت اين بود كه "مرا ببخش كه آزارت دادم"
و پاسخهاي من هرگز پاسخگوي چشمان مهربان او نبود.
مادر فرشته است. ![]()
آنگونه قدرش را بدانيد كه با تمام وجود خاك كف پايش باشيد.
يا علي مدد![]()
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست ![]()
هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ![]()
صحنه پيوسته به جاست ![]()
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد ![]()
يا الله ![]()
تو مدرسه هاي ما ايروني ها يه چيزي ياد ميدن
نميدونم جاهاي ديگه هم هست يا نه؟!
اما ميدونم كه اينجا خوبش هست
معلم آمادگي: خانم باقر زاده - صبور با همه ي شيطنت ما - از ديوار راست ميرفتيم بالا و اون بافتني مي بافت
معلم اول: خانم نفيسي - با اون لهجه ي شيرين شمالي و توصيه به خوردن سبزي با آبگوشت و اولين يه پايي ايستوندن من
معلم دوم: خانم صامت - با اون انشاها و جمله سازي هاي عشقولانه كه براش مي نوشتم و هي بيست ميداد
معلم سوم: خانم گودرزي - با اون درس دادن قاطي با محبتش
معلم چهارم: خانم نمدونم كي - خاطره ي خاصي ندارم حتي اسم - احتمالا بخاطر جنگ بود و اين شهر و اون شهر شدن.
معلم پنجم: خانم اردستاني - درس قوي بودن و اين كه گوشم رو براي اولين بار گرفت كه از مامان و بابا سوال درسي نپرسم
ناظم دبستان: آقاي توكل - مرد. واقعا مرد. منو مبصر كرد. اولين بار كه گفتم آقا فلاني ... . بردم بيرون و گوشم رو گرفت. گفت تو از اين بچه هايي و من نيستم. فهميدي؟ و من فهميدم
اينها همه درساي مختلفي ميدادن اما اون چيزي كه مشترك بود الفباي مهرورزي بود. هنر عاشقي. اگر امروز مردم رو دوست دارم، چه ضعيف و چه قوي، تماما به منت آموزش اينها بود. كه پرورش قلب من با اين فرشته ها بود.![]()
فرشته هايي كه الآن مامانبزرگ و پدربزرگ شدن. همه بازنشسته و تابستونها كه يادشون ميفتم همه ي مدرسه ها بستن كه سراغشون برم و بشينم سر كلاس عشقشون.![]()
اميدوارم كه يه روزي حوصله كنن و نوه هاشون بگن مامان بزرگ بيا اين پسره شاگردت بوده!![]()
دستتون رو مي بوسم!
اگر چه ميگن دست بوسيدن سنت زشتيه! تعبير نادانها زشته نه عشق من به شما.![]()
دوستتون دارم از ته قلب![]()

وقتی گلی پرپر مي شود .....
وقتي گوشه اي از انسانيت پرواز ميكند .....
وقتي پرنده ي قفسي قصد پرواز دارد و تو او را در قفس مي پسندي .....
وقتي آسمان آغوش را برايش گشوده
..... چه بايد كرد؟
وقتي كفتري جلد او شده و نمي تواند بماند .....
وقتي زمين براي او كوچك شده .....
..... چه بايد كرد؟
وقتي ديده ات پرخون مي شود و نميبيني اش .....
..... چه باد كرد؟
وقتي بوي وداع مي آيد و كاري از تو بر نمي آيد .....
..... باور نمي كنم ولي به خدا مي سپارمت. كمي آهسته تر پر باز كن ![]()
..... شايد طوري كه تا امروز نديدمت، ببينمت![]()
تابستان سال ۱۳۶۳
امتحانات سال اول تموم شده و مهدی دنبال سرگرمی میگرده
همبازی نداره چون خونه ی خودشون نیست رفته خونه ی مادر بزرگ مهربونه
اونجا هم ظهر ها باید خوابید و این اصلا خوب نیست![]()
چه کاری میتونه بکنه؟
نه استخر نه آتاری نه کامپیوتر!
وای عجب مصیبتی بود
بی کامپیوتری رو میگم
اما یه چیزی بلد شده و اون هم نوشتنه
اما چی بنویسه؟
چی؟
چی بهتر از حرفای بد! حرفایی که نمیدونه یعنی چی اما میتونه بپرسه![]()
یه مداد و یه کاغذ و کلی حرفای بد!!!
خب حالا چیکار کنه اینها رو؟؟؟
از یکی باید بپرسه معنی هاشون رو![]()
از کی؟
بابا همه چی میدونه.
- بابا!!!!!!!!!!
- بله ؟
- بابا! معنی اینا رو بگین!
اما معنی رو که نفهمیدم هیچی، فهمیدم نباید میپرسیدم!
اما چرا؟![]()
داشتم بین فیلمهای رو کامپیوتر به دنبال چیزی می گشتم
ناخودآگاه خاطره ای باز کردم که هنوز مقاومت می کند
عزیزی سالها دور از وطن (به قول خودش Land of The Kings) بود. و بالاخره آمد،
احساساتش را با زبان دیگری بیان می کرد.
تنها در نا خودآگاه زبان 18 سال به عقب باز می گشت.
پس از سالها تلاش آمد و چیزی که برای من حیرت انگیز، نه، طبیعی بود، این بود که او خودش بود با همان احساسات و عواطف.
آنچه من می دیدم شوق او برای دیدار بستگان بود تا دیدار کوچه و خیابان
و چندین گلدان خالی
نوبت به دایی شوخ طبع و همیشه خندانش بود
و دوربینی اینها را برای من به یادگار می گذاشت
او وارد شد و انگار نمی دانست داستان چیست. تراژدی خاندان ما
رفت به طرف دایی و دایی نگاه می کرد
حرف زد و دایی نگاه می کرد
با دست چپ دست داد و با دست راست پشت دایی را نوازش می کرد
و دایی نگاه می کرد
نگاهها بغض شد
و بغضها ترکید
سر بر شانه ی دایی و دست حلقه بر دور گردن
و اشک از در افسوس و آه
و کم کم آرامشی بر قرار شد
آرامشی به معنای پذیرش
به راستی زندگی زیباست اما گاهی شانه هایم را تکان میدهد
ای کاش چند سال زمان به عقب باز میگشت و یا ای کاش چند سال بعد این آرزو را نکنم
اول شب داشتم حالی با دل نوشته ی یک بزرگوار می کردم که یهو دلم براش تنگ شد.
آروم صداش زدم و مشغول کارم شدم.
صدایی از پشت سرم پرسید: صِدام کردی؟
گفتم می خواستم بگم ... . و بوسیدم.
و چشمانم باز بود که او را آنچنان که هست باید دید!
حیف که هیچوقت قدر اونی رو که دارم نمیدونم.
چون نمیشه قدرش رو دونست. از حوصله یه این عطسه ی کوچولو خارجه.
بعدش هم نصیحتم کرد و چقدر شیرین بود.
امشب شب خوبی بود
بعد از سالها
شاید هم سالها به نظر میاد و کمتر بوده؟!
آنقدر رفتم بالا تا کله ام خورد به سقف
روش اشتباه بود؟ راه؟ نمیدونم اما جاش درد میکنه![]()
یکی نیست بگه آخه آدم حسابی! چیزی رو که فهمیدی چرا می پرسی دوباره؟
یکی نیست دیگه! زیادن![]()
سلوک خوبی بود. شبی شهرو گشتم. جای شما خالی!
(ساعت ۱۷:۳۰ دوشنبه ۲۵ تیر)
خسته ام و میرم خونه
شماره موبایلش رو هنوز حفظ نکردم(چون تازه عوض کرده)
زنگ زدم به ثابت
- سلام! کجایی؟
-تو زنگ زدی از من می پرسی؟
-نماز میخوندی؟
-نه! اون پشت بودم!
-امروز چیکاره ای؟
-امروز؟ در خدمت شما!
-خدمت از ماست! میای این طرفی؟
-بت زنگ میزنم(یعنی میاد و باید راه بریم!)
من کمتر اینطوری ام. یعنی اون با معرفته نه من!![]()
چاکرتیم رفیق!
راستی!
اون چرا از من دلگیر نمی شه؟ من چرا از اون دلگیر نمی شم؟
مال شما هم شش دونگه؟
اگه ندارید بگردید! ما گشتیم بود!![]()
خدا بیامرزتت استاد شهریار!
هروقت عزیز دلی رو سر بر خاک سرد میگذاریم، زمزمه می کنم
حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی:
| حیدر بابا! دونیا یالان دونیا دی | حیدر بابا، دنیا سرا پا دروغ |
| سلیماندان، نوحدان قالان دونیادی | ارث سلیمان و ز نوح و نبوغ |
| اوغول دوغان، درده سالان دونیادی | پسرزا و درد ده و مهد یوغ |
| هر کسیمه یه هر نه و ئرب، آلیبدی | به هر کسی هر چه داده ستانده |
| افلاطوندان بیر قورو آد گالیبدی | ز افلاطون تک تهی نامی مانده |
| حیدر بابا! یار - یولداشلار دوندولر | حیدر بابا، یار و دوستان برگشتند |
| بیر - بیر منیچولده قویوب، چوندولور | تک تک مرا گذاشته و دور گشتند |
| چشمه لریم، چیراقلاریم، سوندولر | چراغ خموش، چشمه هایم کور گشتند |
| یامان یئرده گون دوندو آخشام اولدور | بدگذری آفتاب گه شام شد |
| دونیا منه خرابه ی شام اولدور | دنیا برام خرابه ی شام شد |
این شعر خداحافظی بود. ولی باید زندگی کرد. برای بهتر بودن، برای تو!
می خندید اما چشماش نه

دوست داشتیم بخندونیمش. از ته دل قهقهه می زد اما لحظه ی بعد بغض چشاش داشت می ترکید.
دو ساعتی اینطوری گذشت. وقت خداحافظی می خواستم بگم
به بابا سلام برسونید که بغض گلوم رو گرفت. یادم نبود که . . .
چرا عکس ماها رو تو کمد نمیگذاری؟ اونا رو بیشتر دوست داری؟
چرا عکس ماها رو رو طاقچه نمی ذاری؟ اونا رو بیشتر دوست داری؟
اینا رو بچه ها میگفتن پشت سر این جیگر.
نمیدونستن که ... قدیمی ها هر کی رو خیلی دوست داشتن عکسش رو می گذاشتن لای قرآن.
اعتقاد داشتن که قرآن حفظشون میکنه.
از طرفی بهترین لحظات عمرشون زمان قرآن خوندن بود و اون عکسها رو هم می دیدن.
به چشم زدن اعتقاد داشتن پس عکس عزیزو دم دست نمیذاشتن.
دا وقتی مخید روید جایی، پی هم مرید. یعنی جایی می خواید برید با هم نرید که چشمتون میزنن.
اینو از سوره یوسف میگفت. چه خوش حالی است!
کوه را برمیدارند تا برسند به او. او که از من عزیزتر است و من دیگر نیست وقتی او هست.
میگویند این حال خوشی نیست. آنها خود ناخوش احوالانند.
عکسم رو از لای قرآنش پیدا کردم. مامان بزرگ عاشقتم ولی خدا بیامرزتت









