سلام آقا ابراهیم

وقتی سال 72 تو فیلمت دیدیم سعیدی که چشماشو کنار کرخه بسته بود، چش کنار راین باز کرد و جایی بجز کنج کلیسا برای ناله زدن نداشت. وقتی دیدیم با همون یه چشی که نباید گریه می کرد زار میزد چون دستش هم به تابوت پیر مرادش نمی رسید. نمی دونی چقدر سخت بود نشستن تو سینما!

وقتی آهنگشو می شنوم یاد اون کسی میفتم که نذاشت بری تو اتاقش واسه فیلم گرفتن. هنوز حسرت دیدن جایی که می نشست و درد جانبازا رو بو می کرد به دلم مونده، خودشم که نیست ... . هنوز تصویر بغضی که توی چشاش بود، وقتی می گفت کنار فرودگاه لندن واسه جانبازا آسایشگاه گرفتن و این طفلی ها خیز میرفتن با اومدن هر هواپیما، «جلوی چشمه»!

وقتی دیدم خواهر سعید که رفته بود تا هیچ وقت بر نگرده، با زن سعید و اون نی نی کوچولوش برگشت، "فهمیدم" چی گفتی.

وقتی سال 77 حاج کاظمو نشون دادی که عباسو برده بود یه غلطی براش بکنه تا مثل سعید تلف نشه یادته؟ وقتی تو «یه آژانس شیشه ای» گیر افتاد و به خاطر "احترام به امر پیر مرادش" به خودش اجازه نداد حتی «یه تلنگر به شیشه» بزنه تا «نکنه مسئله، مسئله ی امنیت ملی و خودشم غیر خودی بشه» به اصغرش می گفت: «دود اون موتوریا امثال من و عباسو خفه می کنه ... من خیبری ام ، اهل هور ، آب ، خیبری دود نداره سوز داره!»
یادمه! یادمه آخرش همون موجا کار خودشو کرد و «یه تیر در کرد و غیر خودی شد». به قول خودش اگر من جاشون بودم شاید همین کارو می کردم! این آدم غیر خودیه آقا ابراهیم؟ اگر «پیر مرادش» به دادش نرسیده بود به هواپیما هم نمی رسید. این «سلحشور» های نارس، «حاج کاظم»ها رو غیرخودی دوست دارن! بهش می گن:
«دهت گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرف تو گوش میده. اینه که برات زور داره. یه دهه حرف زدی، هر کاری خواستی کردی ما ساکت بودیم، کرکری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم.»
غافل از اینکه الان دهه ی سلحشورها نیست! دهه ی سلمان هاست!

فاطمه... فاطمه تو خلاصه ترین پیغامو بهم رسوندی؛ (چفیه و پلاکی که میگه کاظم هنوز جنگ تموم نشده) چقدر ته دلم آروم شدم. فاطمه فاطمه فاطمه دلم می خواست خونه بودم و سرمو روی شونت می ذاشتمو و سیراشک می ریختم؛ ولی چه کنم که اینجا چشمای زیادی روی من مونده ... وصیت نوشتن ساده تره ... " اگه عباس از آرمانی فرمان می گیره که فراتر از قواعد جنگه چرا من تو چنین شرایطی اونو تنها بذارم و به دست کسانی بسپرم که فراموشش کردن... فاطمه !...

اما حاج ابراهیم! حاج کاظم عباسو داشت کجا می برد؟ «همون» لندن؟ ...
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!

راستی چرا انقدر موزیک این فیلمات به هم شبیهه؟ چرا هیچ کدومو نمیشه گوش کرد؟
از ساحل کرخه تا قفسی شیشه ای
(فیلمت هم که پنجم شد! حداقل از کرخه تا راینت هم اول شد هم سیمرغ چهره پردازی برد!)
می دونی چرا اینا یادم افتاد؟ رفتیم سینما و از بین 8 تا فیلمی که روی صفحه دیجیتالی سینما آزادی پخش می شد نتونستم هیچ کدومو انتخاب کنم. چند تایی که به آموزش روابط اتاق خواب در یک جمع 500 نفره می پرداخت! آخرش هم رفتیم پستچی سه بار در نمی زندو ببنیم. نمی دونم چرا حس واپس گرایی و عقب نشینی و خود سرکوبی تو فیلم موج می زد! واقعا مردهایی که ما می شناسیم و تو نشون دادی از ترس تراشیده شدن سبیلاشون تو خونه قایم شدن؟؟ واقعا مردهایی که من و تو میشناسیم غیرتهای خونه نشینن؟ واقعا ما «رعیتی هستیم که مرغ هر عزا و عروسی می شن؟». واقعا ما از قاجار تا حالا با یه سری احساسات بچه گونه فقط داریم می رقصیم؟ حالا باز فیلمای تو رو از اوج درد فقط می شد دوباره نگاه نکرد! غیرتی که داریم سبیلهای یه ور جِسته و یه ور نجسه؟

گفتم «تو» دیگه چرا فیلم «مردونه» نمی سازی؟ دستم هم بهت نمی رسه که یقتو بگیرم! حالا فیلم هم که بسازی اینا رو هم که سوار هواپیما کنی، همین بچه های درب و داغونو می گم! نمی تونی که به لندن برسونی! اونجا هم برسن که خبری نیست! شکنجه گاه به جای آسایشگاه! اما گفتم خب نه "موج مرده" کامل اکران شد و نه "به رنگ ارغوان" مجوز داده شد... چی میتونی بسازی؟!؟ شاید خسته ای!
تو ارتفاع پست شنیدیم که قاسم گفت: «اين قصه يه مرديه كه مي خواد با زن و بچه اش كوچ كنه يه كوچ اجباري! درست مثل اجدادمون عين پدربزرگامون. ولي خوش به حال اونا كه هرجا دلشون مي خواست مي رفتن، ولي الان همه جا رو ديوار كشيدن. پول مي خوان، ويزا مي خوان، اما مرد بدبخت فقط يه سرمايه داره، "اونم جونشه..."» این مرد بدبختو میشناسی؟
مساحت کشورمونو بلدی بی سواد؟ ۱.۶۴۸.۱۹۵ کیلومتر مربع مساحتشه، تعداد این مردها (فارغ از جنسیتشون) «به قولی» ۲۱۹.۸۵۰ نفر! بگذریم ۵۲۶.۳۶۶ نفر جانباز داریم! (یعنی شهید زنده) بگذریم حداقل ۱۲۰ هزار تاشون شیمیائین! (یعنی به زودی شهید) به عبارتی ۷۸۸.۸۳۴ نفر مستقیما بلایی سرشون اومده.
بدون احتساب اونایی که یا شمرده نمیشن یا نخواستن بشن! تازه مفقود الاثر هم داریم! بگذریم که اکثر مردم چیزی کمتر از شهادت نصیبشون نشد! یعنی با اون "عدد"ها برای هر 2.۰۸ کیلومتر مربع یک نفر از همین مردایی که جون داشتنو نداشتنشون در آینده ی نزدیک براشون توفیقی نداره! وقتی فیلم می سازی اینا رو هم در نظر بگیر مرد مومن!
امام گفت آمریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه اما اگه بگیریم بخوابیم هر غلطی دلش بخواد می کنه!
سردارمون باکری و همت نیست! جومونگه! فرهنگ جنگ هم شده گیشه ای! وصیت نامه ی امام هم واحد دانشگاهی شده با ضریب (۰). و ...

آخر شاهنامت (ارتفاع پست) هم به دستایی که هنوز از شکم مادر بیرون نیومده، "پرچم مردی" ، میشن دلمون خوش شد! آره! تو ارتفاع پست رادار قادر به شناسایی نیست!
حالا که می شینم و به نام پدرتو می بینم، می بینم ابراهیم جان! چرا جاهایی رو که مین گذاری کردین با دقت پاک سازی نکردین؟ چرااااااااا؟

کجا رفتین چپیدین؟ جواب این نسلو کی میده که با مینهای شما دست و پاشون قطع میشه؟ تاریخو که مرور می کنن مین عمل نکرده دِرو می کنن!

چرا هنوز شعارهایی رو می دین که بیست سال پیش می دادین بابا دشمن دیگه اونجا نیست!

چرا جلوی دشمنی که از پشت میاد گوجه ای و پدالی و والمری و ضد تانک نکاشتین؟
این بچه ها هنوز عادت دارن برن جنوب!
حاجی آدرسو غلط دادن! قیچی شدیم حاجی!
اینجا پر کفتاره! یا حسین!
حاجی سیداتو کشتن!
حاجی سیداتو بردن!
یا حسین! ![]()

تا دلتون میخواد تو این نوشته عکس بچپونید! ۷۸۸.۸۳۴ تا صاحب عکس هست!
تازه خانواده هاشونم هستن (۱.۸۰۷.۲۰۹ نفر) ![]()
...






